You are currently browsing the category archive for the 'pix' category.
پسرک تنها
پسرک لبریز
می رود تا که بیابد معنا
همه جا پر شده از عشق و دروغ
همه کس ها ناکس ، همه پر از ابهام
می رود سوی دیاری که نسیمی دارد
می رود در پی یاری که وفایی دارد
پسرک خسته
پسرک تشنه
می رود تا ته ادراک فضا
می شود پر ز عبور اشیا
در پی فهم روابط هر دم
می زند چنگ به بادی، در دم
پسرک پس مانده
پسرک وا زده از هر احساس
می رود با ذهنی پر آشوب
زده در زندگی اش ترفندی
می دود در پی هر لبخندی
تا ببیند نوری
تا بیابد شوقی
تا فشاند عشقی
همچنان می گردد
همچنان می کاود
در پی روحی است که بکارت دارد
ولی افسوس که هر چه هستند
همه روزی به کسی دل بستند!
حاصل این همه گشتن ها شد :
پسرک تنها بود
غم دنیا دوشش
چشمهایش باران.
از میان همه شور و هیاهوی حیات
در مسیری دیگر
با نوایی دیگر
شاید که خدا گونه قدم می زند او …
“مهرنوش محتشمی”
1382

نقاش بودم اما
هنر من نقاشی نبود
هنرم نقش عشق کشیدن بر دلهای سنگی بود
ولبخند عشق را بر صورتهای یخی آوردن
و آب کردن سردیهای بی مهری های روزگار
…
نقاش بودم اما
چز نقش عشق هیچ نکشیدم تا آخر عمر
که نقش عشق
مشق زندگی بود
“مهرنوش محتشمی”
آبان ماه1388

از وقتی که دیده بودمش داشت یک ریز درباره اوضاع و احوال و وضعیت ناجور و مملکت داغون و کاسبی کساد و بی پولی حرف می زد . حتی مهلت نمی داد که اظهار نظر کنی . خودش می گفت و خودش هم جواب می داد .
از پیچ خیابان که گذشتیم چشمم به پیرمردی افتاد که داشت چوب نازکی را حائل نهال خم شده ای می کرد و سعی داشت که تکیه گاهی برایش درست کند تا یک وقت نشکند .
همراهم هنوز داشت از بدی مردم و زمانه گله می کرد و این صحنه را ندید. فکر کنم هیچ چیز زیبایی را در اطرافش نمی دید.
حتی وقایع دور و اطرافمان هم حاصل انتخابهای ماست . اینکه چه چیز میبینیم و چه صحنه ای را برای دیدن انتخاب می کنیم

امید آنچنان توانا نیست که بتواند بر سر ناامیدی بکوبد
امید چقدر تواناست ؟
چقدر قدرت دارد ؟
و چقدر دوام ؟
چرا همیشه باید به آدمها امید داد ولی ناامیدی خودش میاد
به سرعت نور
و با همه قوا
به این خاطر نیست که اصل بر ناامیدیست و داشتن امید تلاشیست برای خلاصی از این اصل حاکم ؟

تازگی ها هر وقت چیز آزار دهنده ای برام پیش میاد ، با خودم فکر می کنم که مگه ما چقدر عمر می کنیم که مجبور باشیم اینهمه سختی و رنج را تحمل کنیم و خودمان را از چیزهایی که دوست داریم و لذت می بریم محروم کنیم ؟ واقعا عمر مفیدی که ما برای خودمون تصور می کنیم با وجود آلودگی هوایی که هر لحظه کلی سرب و ذرات معلق به خوردمون می ده و انواع افزودنیها و مواد شیمیایی که در غذاهامون هست و سر و صداهای مزاحم محیط اطرافمون و آدمهای ناراحتی که با افکار مسمومشان در محیطهای کاری و زندگی داریم و فشارهای اقتصادی و اجتماعی و غیره چقدره ؟ چند سال ؟
سر انگشتی هم حساب کنی نمی ارزه که خودمان هم تیغ به روحمان بکشیم و هی به خودمان بپیچیم و هی سر به دیوار گذشته ای که بر نمی گردد بکوبیم و خودمان را سرزنش کنیم و پر شویم از آه و افسوس روزهای از دست رفته !
عمرمان آنقدرها زیاد نیست که بیارزد به اینهمه بد حالی و دلمردگی و رخوت.اگر از این حال بیر ون نیاییم ممکن است آنقدراسیرش شویم که باورش کنیم و همه زندگی مان شود و این چیزی نیست که حق ما باشد. !
پ.ن:وبلاگ سفرنامه هایم با مطلب جاده تهران یزد و کاروانسراهای بین راه به روز شد .

ازسری عکسهای ذهن خاکستری: روزی سبز خواهم شد، می دانم…شماره یک


بعد از مدتها کمی وقت پیدا کردم و سری به آرشیو عکسهایم زدم. دیدم که من از میان آنهمه عکس موجود در ویژیولایز ، فوتو تری ، و … من عکسهای خاصی را با روحیه و احساس خاصی سیو کرده ام . بعضی هایشان مدتها مرا به فکر فرو بده و با بعضی هایشان همذات پنداری عمیقی داشته ام . حیفم آمدم که آنها بمانند و دوستانم آنها را نبینند . برای همین تصمیم گرفتم که هر از گاهی آنها را با تیترهایی که احساسات خودم نسبت به آنهاست در اینجا به نمایش بگذارم تا شما را نیز در لذت دیدن عکسها شریک کنم .
پس منتظر سری عکسهایی در ذهن خاکستری باشید !




آخرين نظرات