You are currently browsing the category archive for the 'mehrnoosh mohtashami' category.
تازه با هم آشنا شدیم . از اون دخترایه که باهاشون راحتم . معمولا توی جمله اول آشنایی دخترها از وضعیت تاهل همدیگه می پرسن و سن . فهمیدم که دو سال از من بزرگتره و مجرد .
نوع کارمون ایجاب می کنه که با هم زیاد در تماس باشیم . دختر آرومیه . برعکس من که از سر و کول همه بالا میرم و هر وقت که می رم رادیو ، سراغ همه کسائی که می شناختم میرم و باهاشون احوالپرسی می کنم ، اون خیلی آروم و ساکته و فقط به کار فکر می کنه و خیلی هم به خودش سخت میگیره .
دیروز که با هم بودیم بعد از چند جلسه مشاهدات رفتارهای من ، خیلی با احتیاط از من پرسید :
مهرنوش ! مطمئنی که متاهلی ؟
چطور مگه ؟-
آخه من تا حالا زن متاهل اینجوری ندیدم . حتما تازه عروسی . آره ؟-
میگم نه بابا ! من سابقه ؟ سال زندگی مشترک دارم-
چشماش گرد شده و میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی .
می گم فهمیدم که اگر خوش نباشم از دست خودم رفته و تاوانشو خودم می دم نه کس دیگه
برای اولین بار از ته دل می خنده و میبینم که با خنده چقدر همه زیباتر میشن
منم باهاش می خندم
خدایا شکرت !
پسرک تنها
پسرک لبریز
می رود تا که بیابد معنا
همه جا پر شده از عشق و دروغ
همه کس ها ناکس ، همه پر از ابهام
می رود سوی دیاری که نسیمی دارد
می رود در پی یاری که وفایی دارد
پسرک خسته
پسرک تشنه
می رود تا ته ادراک فضا
می شود پر ز عبور اشیا
در پی فهم روابط هر دم
می زند چنگ به بادی، در دم
پسرک پس مانده
پسرک وا زده از هر احساس
می رود با ذهنی پر آشوب
زده در زندگی اش ترفندی
می دود در پی هر لبخندی
تا ببیند نوری
تا بیابد شوقی
تا فشاند عشقی
همچنان می گردد
همچنان می کاود
در پی روحی است که بکارت دارد
ولی افسوس که هر چه هستند
همه روزی به کسی دل بستند!
حاصل این همه گشتن ها شد :
پسرک تنها بود
غم دنیا دوشش
چشمهایش باران.
از میان همه شور و هیاهوی حیات
در مسیری دیگر
با نوایی دیگر
شاید که خدا گونه قدم می زند او …
“مهرنوش محتشمی”
1382

نقاش بودم اما
هنر من نقاشی نبود
هنرم نقش عشق کشیدن بر دلهای سنگی بود
ولبخند عشق را بر صورتهای یخی آوردن
و آب کردن سردیهای بی مهری های روزگار
…
نقاش بودم اما
چز نقش عشق هیچ نکشیدم تا آخر عمر
که نقش عشق
مشق زندگی بود
“مهرنوش محتشمی”
آبان ماه1388

گاهي وقتا زندگي خيلي ساده س و گاهي خيلي پيچيده …اونقدر که نمي فهممش
آدمای اطرافم
گاهي اينقدر لايه هاي مختلف دارن ، که از رسيدن به بطن وجودشون نااميد ميشم
گاهي اونقدر حرفا با عمل متفاوته ، که در مي مونم کدوم رو باور کنم
دو رنگی و چند رنگی اونقدر زیاد شده که وقتی می فهن تو یکرنگی یا برچسب دیوونگی بهت می زنن یا فکر می کنن ساده لوحی و بی تجربه و هنوز مزایای رنگ به رنگ بودن رو درک نکردی …
گاهی وقتا فکر می کنم تو این دنیا غریبه ام و سعی دارم به بقیه چیزی رو بدم که نمی خوان و اونقدر هم کله شقم که زیر بار رنگای اونا هم نمیرم…یه غریبه مزاحم

از وقتی که دیده بودمش داشت یک ریز درباره اوضاع و احوال و وضعیت ناجور و مملکت داغون و کاسبی کساد و بی پولی حرف می زد . حتی مهلت نمی داد که اظهار نظر کنی . خودش می گفت و خودش هم جواب می داد .
از پیچ خیابان که گذشتیم چشمم به پیرمردی افتاد که داشت چوب نازکی را حائل نهال خم شده ای می کرد و سعی داشت که تکیه گاهی برایش درست کند تا یک وقت نشکند .
همراهم هنوز داشت از بدی مردم و زمانه گله می کرد و این صحنه را ندید. فکر کنم هیچ چیز زیبایی را در اطرافش نمی دید.
حتی وقایع دور و اطرافمان هم حاصل انتخابهای ماست . اینکه چه چیز میبینیم و چه صحنه ای را برای دیدن انتخاب می کنیم

هر جا که پا می گذاری پر شده از ناامیدی و سیاهی و نفرت و انتظاری پوچ و بی حاصل برای اتفاقی که شاید از غیب فقط می تواند بیفتد . همه از بدی و ناآرامی و خشونت و ترس حرف می زنند . هر کس سعی دارد داستانهای دردآورتری از مشاهدات خودش یا دوستش را برای دیگران نقل کند .
اما اگر اعتقاد داشته باشیم که امروز ما حاصل تفکرات دیروزمان است و اگر همچنان به این تفکراتمان ادامه دهیم همواره در گذشته مان و بقایای آن زندگی کرده ایم ونتیجه خنده دار می شود ! چون انگار همیشه در گذشته داریم زندگی می کنیم . پس تعجبی ندارد اگر تغییری رخ نمی دهد . با اشائه اینهمه ناامیدی چه قصدی داریم ؟ آن هم اکثرا توسط افرادی که در هیچ کار مفیدی شرکت نمی کنند و فقط از آن حرف می زنند .
پس اینهمه کرختی و کندی و سستی را در خودمان حفظ می کنیم که چه شود؟ حتی توی ذوق هر کسی که در این میان بخواهد حرف دیگری بزند یا راه دیگری برود هم می زنیم تا نکند خدای نکرده کسی امید داشته باشد .
اما من نمی گذارم که کسی رویاهای مرا از من بدزد . هیچ کس ! چون باور دارم امید داشتن و حفظ روحیه پر نشاط تنها راه حفاظت از آرزوهایمان است.
پ.ن: وبلاگ سفرنامه هایم با مطلب رانندگی در یزد به آرامترین شکل ممکن بروز است.

خیلی از ما درگیر تعهداتی هستیم که در زندگی بوسیله قوانین و مقررات به ما تحمیل شده است و گاهی با لبخند و گاهی به زور آنها را تحمل می کنیم . اما این تعهدات مثل چسبی هستند که به طور موقت ما را به زندگیمان وصل می کنند اما بعد از مدتی بالاخره اثر خود را از دست خواهند داد و ما به طریقی کنده می شویم یا شرعی و قانونی از هم جدا می شویم و یا به لحاظ عاطفی از هم فاصله می گیریم و هر کدام برای خود زندگی می کنیم ولی زیر یک سقف و در یخچالهای عاطفه روزگار می گذرانیم و دلخوشیم به اینکه بچه هایمان در خانواده طلاق بزرگ نشده اند و..
اما چیزی که باید باعث شود که به زندگیمان بچسبیم ، خیلی بالاتر و برتر است . چیزی به نام عشق . عشق باید دلخوشمان کند نه تعهد قانونی و حتی شرعی . چرا که من معتقدم با فکر هم می شود خیانت کرد . اگر در زندگیت دلت قرص و محکم نباشد ، اگر مدام آزار ببینی و لطمه بخوری ، اگر احترامی را که لایقش هستی دریافت نکنی نه تنها همسر خوبی نمی شوی بلکه با اطمینان می گویم که فقط یک والد فیزیکی خواهی بود برای فرزندانت .
چسبی که باید تو را دلبسته کند با زور و اهرم قدرت و فشار محقق نمی شود . آن چسب باید به دلت بچسبد نه به بدنت ! باید دلت گرم باشد نه اینکه آنقدر از بی عاطفگی یخ بزنی که با تلنگری رها شوی و بیفتی بر زمینی سردتر ویا دستهایی آلوده تر و یا زندگیی دشوارتر و یا پرتاب شوی به گوشه ای از این کره خاکی و یا …
نمیدانم چگونه اما باید چسب زندگیمان قرص و محکم باشد و دلمان گرم وگرنه داریم ادای زندگی کردن را درمیاوریم . و برای بهترین بازیگری ها ، نه تنها جایزه اسکاری به ما نمی دهند بلکه در آخر پوچ و توخالی هم می شویم
باید چسبی باشد قرص و محکم …
چگونه اش را نمیدانم !

برای من سفر رسیدن به مقصدی از پیش تعیین شده نیست . سفر برای من طی کردن مسیری برای رسیدن به مکانی و بازدید از مکانهایش نیست . سفر برای من همه لحظه های در راه بودن است .تمام لحظه هایی که در راه طی می کنم و همه چیزهایی که می بینم . از جاده و درخت گرفته تا مردمی که در گوشه گوشه این سرزمین بزرگ و عزیز یا تنوعی از رنگ و شکل و لهجه و لباس ،ایرانی هستند و وجه اشتراک مرام همه آنها مهمان نوازی و خونگرمی شان است .
سفر برای من یا مردمی که می بینم معنی دارد . و همیشه در سفر احساس می کنم که همه را دوست دارم . ان پیرمردی که گوشه ای زیر افتاب نشسته تا زنی که با چوب دستی گام بر می دارد اما تند و وقتی سلامش می کنم با دهان بی دندانش با همه صورت می خندد و مرا به خانه اش دعوت می کند .
سفر برای من پر از لحظه های آشنایست و تجلی عاشقانه هایی که با مردم سرزمینم دارم
پ .ن : سفرهای من را می توانید از اینجا و در پرشین بلاگ دنبال کنید

ایستاده ام در بینهایت شب
با بی نهایت غم
کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد
و من
بن بست اندوه را در چشمانش می بینم
به جای پاسخ
در آغوشش می گیرم
تا کمی گرم شود
اما او خودش را کنار می کشد
می فهمم که یخ زده ام
در بی نهایت شب غم
مهرنوش محتشمی
11/9/87




آخرين نظرات