You are currently browsing the category archive for the 'children' category.

دیشب بعد از اینکه تلاشهایم برای خوابیدن به انجامی نرسید ، توی اینترنت گشتی زدم و اتفاقی یک عالمه وبلاگ مادرانه دیدم !
بعد از خوندن تعدادی از آنها چند نکته فهمیدم :
1- بجز مامی و محمودی که وبلاگ دارند، یک دنیا وبلاگ مادرانه وجود داشته که من خبر نداشتم!!!
2- مادران اغلب اسم ندارند وهویتشان با نام بچه هایشان شناخته می شوند . مثل مامان آرش ، مامان دنیا و…
3- فهمیدم الان چه اسمهایی مد است : اول بردیا بعد ایلیا ، باربد، ارشیا، ارسیا ، ارشک ، عسل وکیمیا و کیانا و …
4- در همه وبلاگها چیزی که مربوط به خود مادران باشد ندیدم چیزی بجز دغدغه استفراغ بچه و سرهمی نارنجی گوگولی و دندان درد و …
5- لحظه ای نمی توانند برای خودشان باشند و با همسرشان خلوت کنند مگر با نوای گریه و ناله شبانه !
6- همه شکرگذار بودند و با همه سختی ها راضی بودند به لبخندی از کودکشان ( که مطمئن نیستم رویشان نشده بود گله کنند و یا احساس گناه و ناشکری می کردند اگر شکوه کنند و یا بگویند که پشیمانند)
نتیجه اخلاقی : بچهها، نعمتی هستند برای دوران سالخوردگیتان؛
و آنها كمكتان هم میكنند كه اين دوران، زودتر فرا برسد!!!
*
لايونل كافمن
توی شهر کتاب می گشتم . در قسمت کتابهای کودک به عنوانی برخوردم . کتابی به اسم ” من یک سگ هستم ” کتاب از 6 صفحه و شش جمله تشکیل شده بود . در هر صفحه یک جمله و یک عکس قرار داشت .
من یک سگ هستم ، من در مزرعه زندگی می کنم و… نکته جالب این بود که این کتاب به چاپ پنجم رسیده بود و نویسنده داشت . یعنی کسی با نوشتن 6 جمله و بدون هیچ گونه خلاقیتی کتاب نوشته بود و به چاپ پنجم هم رسیده بود . نمیخواهم بگویم که کتاب کودک و یا حتی خردسال بی ارزش است اما اینکه با 6 جمله کسی نویسنده شود برایم قابل هضم نبود !!!
برخي مكانها براي انجام بعضي مشاهدات بسيار جالب است و به خاطر موضوع واحدي كه در همه حاضران مشترك است نوعي همدلي لحظه اي اتفاق مي افتد به طوريكه افراد به راحتي از خصوصي ترين بخش زندگي شخصي شان حرف مي زنند و يكي از اين مكانها آزمايشگاه و سونوگرافي است .
دوستي دارم كه چندين سال است كه ازدواج كرده اما بچه دار نمي شود و انواع و اقسام راهها و دكترها را هم امتحان كرده ولي نتيجه نديده است . ديگر اميدش را براي موفقيت از دست داده بود اما با دلگرميهاي اطرافيان آخرين راه را هم امتحان كرد اما اعتماد به نفس كافي براي رفتن به آزمايشگاه و گرفتن جواب آزمايش را هم نداشت . پس با هم رفتيم و در صف انتظار نشستيم .
مورد جالبي كه من ديدم خانم بسيار جواني بود كه شايد 20 سال هم نداشت و دست دختربچه حدودا دو ساله اي را هم گرفته بود كه بسيار شيطنت مي كرد و لحظه اي آرام و قرار نداشت . زن جوان به شدت مضطرب بود و مرتب ناخنهايش را مي جويد و بيقرار جواب آزمايشش بود و با كسي هم حرف نمي زد . وقتي اسمش را خواندند بلند شد و دخترك را بغل كرد و پيش مسئول رفت و پاكت را گرفت و با دستهايي لرزان بازش كرد و نگاهي سريع به آن انداخت و ناگهان چنان گريه اي سر داد كه همه به طرفش برگشتند ! آنقدر حالش منقلب بود كه همانجا روي زمين نشست و بي توجه به كودكش كه به شدت ترسيده بود و بغض كرده بود، بناي گريه كردن را گذاشت و در همان حال به زمين و زمان هم فحش ميداد و مرتبا اجداد و مادر و پدر “ناصر ” نامي را در گور مي لرزاند .پرستار كمكش كرد تا بلند شود و خانم مسني هم پيشش رفت و دلداري اش داد. موضوع اين بود كه اين خانم دوباره باردار شده بود و اين چيزي بود كه اصلا نمي خواست و شوهرش ناصر هم از آن مرداني بود كه هرگز با سقط جنين موافقت نمي كرد و…
گريه دوم آن روز آزمايشگاه مربوط به بغض چندين ساله دوست من بود كه آخرين اميدش براي داشتن فرزند هم به باد رفت .
در راه برگشت به خانه به بچه هايي فكر مي كردم كه بدون اينكه كسي بخواهد، به دنيا مي آيند و بچه هايي كه با سالها انتظار و معالجه ، هرگز بدنيا نمي آيند ….




آخرين نظرات