هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘مشاهدات’ میباشید.
تازه با هم آشنا شدیم . از اون دخترایه که باهاشون راحتم . معمولا توی جمله اول آشنایی دخترها از وضعیت تاهل همدیگه می پرسن و سن . فهمیدم که دو سال از من بزرگتره و مجرد .
نوع کارمون ایجاب می کنه که با هم زیاد در تماس باشیم . دختر آرومیه . برعکس من که از سر و کول همه بالا میرم و هر وقت که می رم رادیو ، سراغ همه کسائی که می شناختم میرم و باهاشون احوالپرسی می کنم ، اون خیلی آروم و ساکته و فقط به کار فکر می کنه و خیلی هم به خودش سخت میگیره .
دیروز که با هم بودیم بعد از چند جلسه مشاهدات رفتارهای من ، خیلی با احتیاط از من پرسید :
مهرنوش ! مطمئنی که متاهلی ؟
چطور مگه ؟-
آخه من تا حالا زن متاهل اینجوری ندیدم . حتما تازه عروسی . آره ؟-
میگم نه بابا ! من سابقه ؟ سال زندگی مشترک دارم-
چشماش گرد شده و میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی .
می گم فهمیدم که اگر خوش نباشم از دست خودم رفته و تاوانشو خودم می دم نه کس دیگه
برای اولین بار از ته دل می خنده و میبینم که با خنده چقدر همه زیباتر میشن
منم باهاش می خندم
خدایا شکرت !

دو دتا دختر بچه با روپوشهای صورتی که سر کوچه منتظر سرویس بودن تا ببردشون مدرسه یک گربه بیچاره رو که روی درخت بود گیر اورده بودن و با چوب و سنگ بهش می زدن و اذیتش می کردن . گربه هم نمی دونم چرا پایین نمی اومد و همونجا مونده بود و کنک می خورد . دخترها قهقهه می زدند و به آزارشون ادامه می دادند .
من داشتم تو مسیر پیاده رویم راه می رفتم . دور زدم تا ببینم چطور میشه که دیدم یه پیرزن با عصا و لنگ لنگان اومد سراغشون و شروع کرد به داد و فریاد . بعد عصاشو گذاشت کنار درخت و با دستاش گربه رو که حسابی وحشت کرده بود گرفت و آورد پایین . در حالیکه هنوز داشت سر بچه ها داد می کشید گربه رو با خودش برد .
فکر میکردم روزایی که بچه ها با سنگ و چوب بیافتند دنبال حیوونا و اذیتشون کنن ، خیلی وقته سر اومده . فکر می کردم با وجود اینهمه برنامه آموزشی و سرگرم کننده و والدین تحصیل کرده و غیره دیگه همچین صحنه ای را نمی بینم .اما انگار اشتباه می کردم
روز عروسی پسرخاله ام وقتی که میرن آرایشگاه دنبال عروس ؛ با دیدن داماد کم سن و سال (25 سالشه ولی کمتر نشون میده ) خانم آرایشگر رو به خالم می کنه و می گه : » وای شما چه کار کردید ؟ پسرت خیلی کوچیکه .. برای چی واسش زن گرفتی … خیلی اشتباه کردی …مطمئن باش که پشیمون میشی…» خاله من هم هیچی نمی گه و بیرون میاد ولی خوب کلی حالش گرفته میشه. اونم روز عروسی تنها پسرش .
نمی دونم بعضی از مردم چرا قبل از حرف زدن فکر نمی کنن . آخه بابا به شما چه ؟ هر چقدر هم فضول باشی آخه روز عروسی این چه حرفیه که می زنی ؟ کسی که رفته زن گرفته حتما با خودش حساب و کتاب کرده و تصمیم گرفته
بعضی ها فقط بلدند توی دل آدمو خالی کنن. خودم یادمه که وقتی می خواستم اولین معامله زندگیم رو بکنم بعضی ها اینقدر منو ترسوندن که تو از پسش بر نمی آی یا چطوری می خوای اینهمه قسط بدی و …و جالب اینکه چند سال بعد که معلوم شد که چه کار به موقعی انجام دادم همون آدمها می گفتن که تو خیلی خوش شانسی !
فکر کنم تنها راهی که برای مواجه با این آدمها که کم هم نیستند باقی می مونه اینه که وقتی شروع به زهر پراکنی میکنن بهشون خیلی محترمانه بفهمونیم که اگر حرف زدن بلد نیستی ،حرف نزدن که بلدی!
پ . ن : وبلاگ سفرهایم با مطلب «لاویج بهشت گمشده « به روز است !

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
- حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
- پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
منبع: با ایمیل به دستم رسید !
چادرش را محکم در زیر گلویش گرفته بود . با وجود گرمای هوا حتی در داخل سالن هم آن را شل نکرد . مدتی یا تردید گوشه ای ایستاد .
شاید این حضور آرامش باعث شد که در شلوغی سالن متوجه او بشوم و در حالیکه مشغول کوتاه کردن موی مشتری بودم به او نیم نگاهی داشته باشم .
بعد از لحظاتی با صدایی آهسته از مسئول پذیرش آرایشگاه پرسید : می خوام موهامو برام بپیچید و سشوار بکشید . چقدر میشه ؟
مدیر آرایشگاه همیشه می گفت هیچ وقت به مشتری اول کار قیمت ندید . بعضی از سالنها برای رقابت با آرایشگاههای دیگه جاسوس می فرستن تا از قیمتهاشون سر در بیارن .
برای همین در جواب شنید : باید موهاتو ببینم عزیزم .
زن اصرار کرد : حالا تقریبا چقدر میشه ؟
با پایبندی به اصول ، مسئول پذیرش همچنان پافشاری کرد که : آخه عزیزم باید ببینم که موهات حجیمه یا بلنده ؟ اینجوری که نمیشه
زن خیس از عرق دست کرد داخل کیفش و کلاه گیس به هم ریخته اش را بیرون آورد و گفت : برای درست کردن این چقدر میگیرید ؟
مسئول پذیرش خشکش زده بود . به زن جوان که مستاصل وسط سالن ایستاده بود نزدیک شدم و کلاه گیس را از دستش گرفتم و گفتم :
تا دوساعت دیگه برات آمادش می کنم .
گفت : پولش چقدر میشه ؟
لبخندی زدم و گفتم : دفعه اول مهمون خودمی از دفعه های بعد باهات حساب می کنم
چشمهای هراسانش لحظه ای برق زد و زیر لب تشکری کرد و گفت : پس عصری میام دنبالش
چادرش را محکمتراز قبل زیر گلوش گرفت و از در بیرون رفت .


آخرين نظرات