هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘مرگ ناگهانی’ میباشید.

هیچ وقت پررنگ تراز سایه نشدی برایم
همیشه بودی اما محو
در گوشه ای خاطراتم خاک می خوردی
و حالا روز به روز کمرنگ تر و کمرنگ تر
انگار نه انگار که روزی
سایه ات بر همه زندگیم سنگینی می کرد
روزی که برای همیشه ازبین بروی
چه آب و جارویی خواهم کرد دل خستگی هایم را
مهرنوش محتشمی

سرم به کار خودم بود
تند و مرتب کار می کردم و فقط اندکی لای پنجره را باز کردم
نمی دانم شاید باز هوا بویی از تو را داشت که اینگونه آشفته ام کرد
و من بی تاب شدم و دستانم بی قرار گرمای دستانت شد
دلم برای دیدنت پر می زد
درست است که قول دادم صبوری پیشه کنم
ولی مگر می شود پاره پاره شدن روحم را تاب آورم
بخدا سخت است طاقت فرو خوردن اینهمه بغض تلمبار شده در سینه ام
بخدا سخت است که وانمود کنم هیچ اتفاقی نیافتاده است
بخدا سخت است جای خالی ات را در کنارم ببینم و دم نزنم
کاش لااقل به من اجازه گریستن می دادی
کاش یادگاری از خودت برایم باقی می گذاشتی
نمی دانم، خطی ، نوشته ای ،گل خشک شده در لای دفتری
ولی تو رفتی و فقط
عطر بازنیامدنت برایم به یادگار مانده
عطری که هنوز بعد از سالها
هوایی ام می کند
و مثل دخترکان تازه بالغ در زیر باران
مستم می کند
مهرنوش محتشمی

عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته بود تا آرامگاه خانوادگي شود.
كارگران مشغول حصاركشي دورآن بودند.
تابستان بود ومثل اكثر تابستانها كه مدارس تعطيل مي شد من به همراه كارگران به سركاررفتم .
گنجشكي در گوشه اي ازاين زمين نشست من از روي بازيگوشي بچه گانه قطعه سنگي تيز رابرداشتم وبه طرف اونشانه رفتم وبرخلاف هميشه كه خطا مي رفت به گنجشك خورد ودر دم جان سپرد.
خيلي آشفته شدم ومغموم واز كرده خود پشيمان .
وهمانجا ودقيقا» همانجا » ششماه بعد پدرم راكه تا آن روز سلامت كامل داشت به عنوان اولين ميت دفن كرديم.
واكنون 27سال است جائي كه آن گنجشك مرد براي پدرم فا تحه مي خوانم ودراين سالها همواره به ارتباط اين دوموضوع مي انديشم .
وبه جائي نمي رسم .
پ.ن: بعد از نوشتن این مطلب ، این تجربه تلخ را یکی از خوانندگان خوب وبلاگم (نیما) برایم فرستاد .
وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی نزدیک ، شرکت کنی . وقتی دنبال لباست رفتی و از دست خیاط بد قولت ناراحتی و از اینکه چین پایین لباست درست روی تنت نمیشیند ، کفری شدی .وقتی که آرایشگر همیشگیت به مسافرت رفته و نمی دانی که باید آرایش موهایت را به چه کسی بسپاری و…
وقتی که درگیر هزار و یک مزخرف دیگر هستی و عصبانی از دست عالم و آدم که چرا کارهایشان را درست انجام نمی دهند و بعد…
زنگ تلفن…
و خبر مرگ ناگهانی همکلاسی ات بر اثر سکته مغزی در 28 سالگی در جلسه اول کلاسهای ترم تابستان !
گوشی از دستم افتاد
اشک امانم را برید . درست است که در اصل همکلاسی خواهرم بود اما دیده بودمش و تنها خاطره ای که از او داشتم این بود که وقتی جلو تر از ما در صبح زود در صف مینیبوس ها ایستاده بود به محض سوار شدن قرآنش را درآورد و شروع به خواندن کرد !
این صحنه مرتب جلوی چشمم میاید .
خیلی جوان بود خیلی…
برای رفتنش زود بود
در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا!
دکمه های کیبوردکم خیس شده اند…
از خودم بیزار شده ام…
دلم برای کسی که فقط یکبار دیدمش تنگ شده
گریه دیگر امانم نمی دهد …..




آخرين نظرات