هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘مترو’ میباشید.

زیاد شده اند . اوایل اینقدر نبودند و یا حداقل اینقدر متنوع نبودند . . چند سال پیش امکان نداشت که با زنی دست فروش روبرو شوید . یادم است که وقتی یکی پیدا شد که طرفهای جمهوری سیگار می فروخت ، یک گزارش درباره آن در روزنامه چاپ شد و اینکه چقدر مجبور است و چقدر دلش نمی خواهد اینکار را انجام دهد و چقدر مردم نگاهش می کنند چون یک زن است و …اما حالا همه جا هستند . از مترو گرفته که گاهی به ازای هر 3 مسافر یک فروشنده هست تا خیابانها… اما انگار دیگه دیده نمی شوند . انگار دیگه بد نیستند . انگار دیگه اهمیت ندارد که یک زن حتی جوان ، حتی با بچه کوچکی که دارد شیرش می دهد ، حتی با صورتهایی که از فشار زندگی در هم رفته کنار خیابان بایستد و بساط پارچه ای اش را پهن کند و در آن چیزی بریزد و بفروشد .
حرف من اوضاع بد اقتصادی که همه کمابیش با آن درگیریم نیست . حرف من این است که چقدر زود عادت می کنیم به منظره های جدید اجتماعمان و چقدر برایمان عبور از کنار دستهای خالیشان راحت است !
پ.ن 1: مطالب مرتبط با این موضوع

مشاهدات اعجاب انگيز من در مترو منحصر به خيل دختران كبريت فروش در فروشگاه زيرزميني نمي شود بلكه هر روز پديده اي جديدتر و عجيب تر مي بينم ! مشاهده روز گذشته من زني بود كه در مترو دست فروشي مي كرد و نمي دانم چه شد كه ناگهان سر درددلش باز شد و خيلي سريع قصه پر غصه زندگيش را براي زنهايي كه دوره اش كرده بودند ، گفت . گفت كه روي پاي خودش ايستاده و كار مي كند و افتخار هم مي كند كه خرج خودش و دختر معلولش را در مي آورد كه سالهاست گوشه خانه افتاده و بايد او را كول كند و به دستشويي گوشه حياط ببرد و مستاجر است و بيوه و…
در اين فكر بودم كه از او اسمي و يا آدرسي بگيرم تا از طريق ارگانهايي كه مي شناسم معرفي اش كنم تا تحت پوشش قرار بگيرد كه…
كه عكس دختر معلولش را كه قاب گرفته بود از داخل ساكش در آورد و به زنها نشان داد و گفت كه دست به دست كنند و ببينند و اينكه اين دختر خيلي معصوم است و نفسش حق است و تا به حال خيلي از خانمها در مترو برايش نذر كرده اند و حاجت گرفته اند و بعد مرتب برايش نذر مي كنند و پولش را به مادرش مي دهند تا خرج او كند و…
ديگر جلو نرفتم ! خدا را شكر كردم كه مترو هم صاحب امامزاده شد و ديگر در قطار زيرزميني هم مي توان نذر كرد و حاجت گرفت !!!

امان از وقتي كه بنزين نداشته باشي و بخواهي با وسايل حمل و نقل عمومي بيرون بروي !!
بايد جيبهايت را پراز پول كني و اميدوار باشي كه تا برگشت به خانه كم نياوري ! خوب آخر هيچ حساب و كتابي ندارد ! كرايه مسير مستقيم از 100 تومان تا 250 تومان متغيير است ! اتوبوسهايي كه سالهاي سال يك مسير پر رفت و آمد را داشتند در اوايل مهر ماه يك مرتبه برداشته مي شود و بليط هايي كه خريده اي در جيبت باد مي كند ، و در راستاي ارتقاي حمل و نقل عمومي و امكانات رفاهي در پاييز ، كرايه مترو از 150 تومان به 200 تومان تغيير مي كند و…
نمي دونم چه خبره ؟! چرا مردم فشار گراني را به يكديگر وارد مي كنند و پول از جيب يكديگر در مياورند ! اين دور ادامه پيدا مي كند تا برسد به جيبي كه نمي تواند از دستش استفاده كند چون بايد منتظر دست دولت باشد ! فشار اين قشر آسيب پذير را نابود خواهد كرد ! من صداي خرد شدنشان را خيلي وقت است كه مي شنوم !!

امروزه تنها تر شديم . خيلي تنها تر . قبل تر ها قبل از همه گير شدن موبايل ، وقتي بيرون بودي به مردم نگاه مي كردي . گاهي وقتها با يه لبخند سردرد دلت بازمي شد و براي نفر بغل دستيت در مدت رسيدن به ايستگاه بعدي حرف مي زدي. مهم نبود كه وقتي به ايستگاه برسي پياده بشه و بره و هيچ وقت ديگه نبينيش . مهم اين بود كه حرف زدي . هرچند با يه ناشناس.
ولي اين روزا همه يه موبايل دستشونه كه هم بغل دستيشونه و هم سنگ صبورشون و هم همراهشون . من از اون دسته آدمايي نيستم كه مي گويند مرگ بر تكنولوژي و يا همش مي گن ياد قديما بخير . نه . اصلا . فقط يه وقتا دلم مي گيره . دوست دارم مردم به جاي زل زدن به صفحه كوچيك موبايلشون به صورتهاي همديگه نگاه كنن. به جاي ارسال smsهاي پي در پي ، يه توجهي به آدمها يي كه كنارشون نشستن بكنن . با همديگه ارتباط برقرار بكنن . هر چند كوتاه . هر چند ساده .
اين روزا اگه گذرتون به مترو افتاد ، البته نه در ساعتها خيلي شلوغ ، يه نگاهي به صندلي هاي انتظار بندازين . مردمي كه نشستن رو ببينين .
همه يكي در ميان نشسته اند . اگر شما با وجود صندلي هاي خالي برويد ودقيقا صندلي چسبيده به يك نفر را براي نشستن انتخاب كنيد ، انگار كاري غير عادي انجام داده ايد و احساس مي كنيد كه او متعجب و يا معذب شده است ، چرا كه با وجود آنهمه صندلي خالي اين كار زياد پسنديده نيست .
امروز ، نه تنها دلهايمان خالي است بلكه صندلي هاي كنارمان هم خاليست .
ولي اين حقيقت ساده را از ياد برده ايم كه صندلي هاي خالي همه شبيه يكديگرند …
از شانس من اينبار سوار واگني شدم كه در آن هم دختر كبريت فروش بود و هم يك صندلي خالي در كنارش. پس فرصت را غنيمت شمردم و در كنارش نشستم . معمولا هيچ وقت مترو اينقدر خلوت نيست . دختر كبريت فروش ( يعني بانوي محترمي كه در مترو مشغول فروختن اجناس است ) به نظر پنجاه ساله مي آمد. چند تا از لباسهايش را ديدم و يكتيشرت 1500 توماني ازش خريدم و گفتم : كاش جنس كمتري بياريد . اين كيسه هاي بزرگ حتما خيلي سنگين است ؟ خنده تلخي كرد و گفت : كشيدن بار زندگي بر دوش سخت تر است . دوباره پرسيدم : تا حالا بهتون گير ندادن؟
انگار سر درد دلش باز شد : چرا مادر . بعضي از كاركنان مترو خيلي آدمن و حتي كمكم مي كنن ولي چند بار جنسامو توقيف كردن و بهم اجازه ندان كه سوار واگنها بشم . ولي من ميام آخه زندگي خرج داره . من هم دارم كار مي كنم . دزدي كه نمي كنم . زحمت مي كشم . از 8 صبح تا 9 شب اين پايين تو متروام و از اين قطار به اون قطار…
صدايش بالا رفته بود . بقيه خانمها هم نگاهمان مي كردند و بعضي نيز در بحث شركت كردند . ميان همه گفتگوها ، حرف يك پيرزن رويم تاثير گذاشت : تو نبايد خجالت بكشي اونايي بايد خجالت بكشن كه حرف از عدالت مي زنن و اين وضعو براي مردم درست كردن. وگرنه كار كه عار نيست …
از قطار پياده شدم . كاش عدالت زودتر به داد دختران كبريت فروش برسد …


آخرين نظرات