هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘كابوس’ میباشید.
زمان: دیروز،مکان:مطب دکتر
دکتر:خوب از حالت بگو ..بهتر شدی؟
من: نه ! همه داروها رو سر ساعت خوردم ولی هیچ تغییری نکردم
دکتر: کابوسات چطور؟ کمتر نشدن ؟
من: کماکان ادامه دارند و با موضوعات متنوع همچنان باقی هستند
دکتر سکوت میکند ..کمی به فکر فرومیرود..پرونده ام را از نو میخواند..و دوباره میپرسد : هنوز احساس بی پناهی داری ؟ هنوز اضطراب و دلهره همراه با سرگیجه ها ؟
من:بله دکتر جان ..هیچی تغییر نکرده حتی بدتر هم شدم . .گاهی حمله سرگیجه هام خونه نشینم میکنه و هرجا هستم باید بشینم تا نیافتم روی زمین
دکتر دوباره سکوت میکند ..بعد کاغذها را کناری میگذارد و میگوید:من سی ساله که دکترم ..تا حالا کیسی مثل تو نداشتم ..هشتاد درصد مریضهام با نسخه اول خوب میشن و بیست درصد دیگه با نسخه دوم، ولی من سه بار بطور کامل درمان تو رو عوض کردم ولی هیچ تغییری نکردی .. من دیگه کاری از دستم ساخته نیست !
من برای ثانیه ای شوکه شدم ..همه امیدم این نوع از درمان بود،برای صدم ثانیه گریه ام گرفت اما مثل همیشه خودم رو کنترل کردم و گفتم : پس دکتر دیگه بریم دعا کنیم و سفره ابوالفضل نذر کنیم ؟
دکتر میخندد..همیشه جدیست و خنداندن او کاریست بس دشوار..من هم با او میخندم .. نمیدانم چرا بجای اینکه ناراحت باشم از اینکه از درمانم ناامید شده ،خوشحالم ازینکه خندیده
لابلای خنده هاش میگه : اخه تو با خودت چیکارکردی دختر ؟ چه بلایی سر خودت آوردی که منم عاجز شدم از درمانت ؟
من: عیبی نداره! عوضش الان شدم یه کیس نادر برای شما ! حتی میتونید ازین به بعد «نادره» صدام کنید

ایستاده ام در بینهایت شب
با بی نهایت غم
کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد
و من
بن بست اندوه را در چشمانش می بینم
به جای پاسخ
در آغوشش می گیرم
تا کمی گرم شود
اما او خودش را کنار می کشد
می فهمم که یخ زده ام
در بی نهایت شب غم
مهرنوش محتشمی
11/9/87
بي حاصل بود
همه آن جستجوها
براي يافتن نشاني از جاده وداعت
همه آن پرس و جو ها
براي پيدا كردن ردي از انعكاس كلامت
تو
در شب چشمهايم
گم شده بودي ….

مهرنوش محتشمي

عكس تو را سنجاق مي كنم به قلبم و مي خوابم
مگر در خواب ببينمت
اما نه تو را مي بينم ، نه عكس سنجاق شده ات را
تمام شب كابوس مي بينم
با گرگهايي كه مي آيند و مي روند
با كفتارها و گوركن ها
اما نه تو مي آيي و نه خاطره ات
و صبح كه برمي خيزم
انگار از گورستان بازگشته ام
با تابوتي سنجاق شده بر دوشم
كه بايد با خود يدك بكشم ،تمام روز در شهر
…

وقتي مقابل آينه مي ايستيم ، واقعا درآن چه ميبينيم ؟ بعد كه شروع به آرايش مي كنيم با توجه به چه الگويي دست به آن ميزنيم ؟ كمي رنگ به گونه ها ، برجسته تر كردن لبها ، سياهتر كردن چشمها و يا بلعكس تغيير رنگ آنها بوسيله لنز و…
چه الگوي ذهني وجود دارد كه تغييرات ما را به آن سمت مي برد ؟ اينكه بايد چه اندامي داشته باشيم ؟ چگونه لباس بپوشم ؟ چگونه خود را بياراييم ؟
چه چيز باعث مي شود كه لبهاي نازكي كه در شعرهاي قديمي از زيبايي و كوچكي آن مثال ها مي آوردند ، تبديل شود به تزريقهاي دردناك براي درشت تر كردن انها ؟ آنجلينا جولي ؟ لبهاي او الان مد است ؟
يا اگر در نقاشي هاي قديمي دقت كنيد و حتي مجسمه هايي كه مي ساختند ، زنها شكمهاي گردي داشتند كه برجسته هم بود و اينها الهه هاي زيبايي بودند و مطمئنا آن زمان اگر كسي از فرط لاغري شكمش به پشتش چسبيده بود ، نه تنها زيبا نبود بلكه بيمار و رنجور نيز شمرده مي شد . چيزي كه اكنون همه مانكنهاي ما هستند . آنها مانكن هستند و پولش را در مياورند ولي واي به حال كساني كه خود را زجر مي دهند ، رژيمهاي وحشتناك مي گيرند ، از انواع دستگاهها و شكم بند ها استفاده مي كنند و خود را مبتلا به سوء تغذيه ها و پوكي استخوانهاي لا علاجي مي كنند تا شبيه انها شوند .
براي چي ؟ فقط براي تطبيق الگوي ذهنيشان با خودشان . چرا كه زيبا و مقبول بودن معيارهايي دارد كه طبق مد تعيين مي شود . چيزي خارج از دسترس ماست كه تعيين مي كند كه امسال لباسمان بايد چه رنگي باشد و يا چه عمل جراحي بايد انجام دهيم .
حتي در كابوسهايم هم نمي ديدم كه روزي رفتن مكرر به اتاق عمل وانجام جراحي هاي زيبايي مد شود !
باز هم خواهم نوشت !


آخرين نظرات