هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘قلب پاك’ میباشید.
وقتی از بیرون به آدما نگاه کنی ، یه حس بزرگ دلسوزی پیدا می کنی
آدمایی که زیر انواع فشارهای روحی و روانی و محیطی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و جغرافیایی و …هستن .
از امواج مخربی که توی هوا پخش شده و تا ذرات سرب معلقی که نفسش میکشیم تا آدمایی که مجبوریم برای تامین معاشمون باهاشون سر و کله بزنیم تا …
خیلی چیزها هست
مثل فشار توقعاتی که از آدم دارن تا وظایف و نقشهای محولی که بر گردنته و استرسی که به واسطه جنسیت بر آدمها تحمیل شده برای حضورشون تو اجتماع و ….
این لیست می تونه تا بی نهایت ادامه پیدا کنه و شاید برای هیچ کدومش نشه کاری کرد
اما
دردناک ترین رنجی که میکشیم از نظر من دردیه که خودمون به خودمون تحمیل می کنیم به واسطه ترسهامون
ترس از اتفاقات نیافتاده و مسائلی که ممکنه هرگز پیش نیاد ولی گاهی اوقات اینقدر این ترسها قوت و قدرت پیدا می کنن که تنها راههای تنفسی ما رو هم می بندن و نمیذارن حتی چند لحظه قشنگ رو برای خودمون داشته باشم و اونوقت همه زندگیمونو ،حجم هولناک تنهاییهامون پر می کنه !
درسته که توی تنهاییمون و توی معبدمون از شر هر مشکل و مصیبتی(حتی در آینده) در امان هستیم اما آیا واقعا داشتن رویا ، می تونه جای یک لمس واقعی و صمیمانه از حسی مشترک و محبتی عمیق و بی پیرایه رو برامون بگیره؟
آیا همکلامی و همنوایی با کسی که به ما نزدیک است، اینقدرترسناک است که نخواهیم هرگز ماسکها و نقابهایمان را کنار بگذاریم و برای لحظه ای حتی، دل به دریا بزنیم و خودمان را رها کنیم ؟
نمی دونم. شاید حق با تجربیات قبلی و دردناک ما باشه …شاید باید همچنان به ترسهامون میدون بدیم تا نذاریم هیچوقت شکل واقعی به خودشون بگیرن ولی به نظرم ، ما آدما ، خیلی گناه داریم …خیلی !

می روم و عاشقانه هایش را می خوانم… و خدا را شکر می کنم که در این دنیای پر از خشونت و تلخی ، هنوز کسانی هستند که از عشق می نویسند و می خواهند عاشق بمانند و …
هر چند که متهم می شوند به مهر طلبی و غیره ولی آنها همچنان سرسختانه می کوشد تا عاشق بماند و با هیچ کاری ، هیچ نفرتی را هدیه نگیرد و قلب خود ر ا عاشق نگهدارد و …
حسرت برانگیز است اینهمه تلاش برای عاشق بودنش
در این روزهایی که هوا ابریست و دل من هم ،خواندن نامه عاشقانه اش به معشوقی که عاقبت او را یافته است ،شادم کرد و آنقدر برای این آشنای قدیمم خوشحال شدم که برای لحظاتی همه اندوهم را فراموش کردم و از ته دل برایشان روزهایی سرشار از شکوه عاشقی آرزو کردم .
همیشه عاشق بمانید!

با وجود هیکل بسیار درشتی که دارد خیلیها او را نمی بینند . شاید چون همیشه در گوشه ای از بقالی محله مان خم شده و در حال بسته بندی کردن چیزهای مختلف است و با کسی حرف نمی زند . ولی من همیشه سلامش می کنم . اوایل سرسری جوابم را می داد ولی بعدها احوالپرسی هم می کرد تا اینکه چند وقتی نبود . و وقتی برگشت خیلی پیرتر شده بود . حالش را که پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که قلبش ناگهان درد گرفته و بستری شده و همه آنچه طی سالها زحمت بدست آورده را یک مرتبه تقدیم بیمارستان کرده و عملی سخت داشته و …
او حرف می زد و من دلم می خواست گریه کنم ولی دلداری اش می دادم . برایم نگاه مشتریانی که از گفتگوی ما متعجب بودند وزیر چشمی نگاه می کردند عجیب بود . یعنی جز من هیچ کس دلش برای آقای غول قلب گنجشکی تنگ نشده بود ؟؟؟

مادربزرگم به بيماري پاركينسون مبتلاست . اين بيماري باعث تحليل تدريجي بدن ، خشكي و كرختي مدام و كند شدن عضله ها مي شود تا جايي كه فرد از انجام كوچكترين حركتي باز مي ماند.مادربزرگم براي روز سيزده فروردين مهمان من بود . براي گردش همراه با خانواده بيرون رفتيم . بعد از باران هوا بسيار دلپذير بود و شور و اشتياق مردم ديدني !
تصميم گرفتم با مادربزرگم دوري بزنيم براي همين راه افتاديم . ناگهان ديدم يك نفر از پشت سر صدا مي زند » حاج خانم وايسا …وايسا ببينمت » وقتي سر برگرداندنم دخترميتلا به سندروم داون را ديدم كه با جثه اي بسيار درشت و صورتي كه پر از موهاي زائد سياه بود به طرفمان مي دويد ! بايد اعتراف كنم كه وحشت كردم . من اين نوع معلوليت ها را نمي شناسم ونمي دانم كه چه رفتاري دارند چون هم نوع بي آزارش را ديده ام و هم بعضي ها را كه حمله مي كنند و گاز مي گيرند . براي همين بدون اهميت دادن به صداي او ويلچر را تندتر هل دادم ولي او كوتاه نمي آمد و آنقدر دويد كه به من رسيد !

اول چند لحظه در چشمانم نگاه كرد و گفت : چرا صدات كردم واي نسادي ؟؟؟ من از ترس خشكم زده بود فقط لبخند احمقانه اي زدم. جلوي ويلچر روي زمين زانو زد و به مادربزرگم نگاه كرد با دستهاي بزرگش شروع به نوازش صورت مادربزرگم كرد و گفت : تو خوب ميشي ! درد كه نداري حاج خانم ؟ الهي كه زودتر خوب بشي و بري مكه … من برات دعا مي كنم … خدا شفات ميده … چقدر هم نازو خوشگلي … بذار بوست كنم … و بعد صورتش را بوسيد ورو به من كرد و گفت : حالا ببرش !
من بي هيچ حرفي چرخ را هل دادم . احساس ترس همراه با شرمساري و دلسوزي داشتم و تا چند لحظه شوكه بودم البته هنوز هم مرتبا به اين اتفاق فكر مي كنم و آن روح پاكي كه در آن كالبد عقب افتاده از بسياري از ما انسانهاي سالم بسيارجلوتر بود !



آخرين نظرات