هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘قبر’ میباشید.

یکی از بزرگترین پشیمانی های زندگی ام که غیر قابل جبران است مربوط آن روزیست که تو در کمارفتی و من نیامدم که ببینمت . نمی دانم دیدنت زیر چادر اکسیژن با آنهمه دستگاهی که می گفتند به تو آویزان است برایم مشکل تر بود یا دیدن صورت آرامت که روی تخت بیمارستان ، برای همیشه ساکت شده بود .
وقتی گفتند که قرار است تکه تکه ات کنند و اعضایت را اهدا کنند دیگر به هیچ وجه دلش را نداشتم که بیایم . می آمدم که پاره پاره شدنت را می دیدم؟ در طاقتم نبود . بیش از توان من بود .
پس نیامدم ولی همیشه این حس پشیمانی را دارم که اگر می آمدم می توانستم ببینمت . برای آخرین بار و با تو خداحافظی کنم . شاید آنوقت رفتنت را باور می کردم و اینقدر در خوابهایم به دنبال زنده بودنت نمی گشتم و نگرانت نبودم . حالا تو رفته ای واز همان زمان بر سر طبقه بالای قبرت دعواست . اینکه چه کسی در قبرت شریک باشد ؟ آنکس که خرید یا آنکس که تو را زایید و یا …
گاهی برای خاتمه این قائله می گویند هر کس که زودتر مرد!!! و در دیدن عزرائیل هم مسابقه می گذارند.
کاش برای همیشه تنها می ماندی و کسی شریک خلوتت نمی شد .
…
پ.ن:در نظر سنجی وبلاگهای برتر بانوان حتما شرکت کنید

در پیاده رو قدم می زد.
به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .
مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .
وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده
برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده
و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند
و سرش
سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند
سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود
اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد
قطعه قطعه می شود و هدیه می شود
الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است
کلیه اش در شکمی و …
شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم
با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد
شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است
شاید چون هنوز خوابش را میبینم
و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم
26/8/1387
مهرنوش محتشمی
وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی نزدیک ، شرکت کنی . وقتی دنبال لباست رفتی و از دست خیاط بد قولت ناراحتی و از اینکه چین پایین لباست درست روی تنت نمیشیند ، کفری شدی .وقتی که آرایشگر همیشگیت به مسافرت رفته و نمی دانی که باید آرایش موهایت را به چه کسی بسپاری و…
وقتی که درگیر هزار و یک مزخرف دیگر هستی و عصبانی از دست عالم و آدم که چرا کارهایشان را درست انجام نمی دهند و بعد…
زنگ تلفن…
و خبر مرگ ناگهانی همکلاسی ات بر اثر سکته مغزی در 28 سالگی در جلسه اول کلاسهای ترم تابستان !
گوشی از دستم افتاد
اشک امانم را برید . درست است که در اصل همکلاسی خواهرم بود اما دیده بودمش و تنها خاطره ای که از او داشتم این بود که وقتی جلو تر از ما در صبح زود در صف مینیبوس ها ایستاده بود به محض سوار شدن قرآنش را درآورد و شروع به خواندن کرد !
این صحنه مرتب جلوی چشمم میاید .
خیلی جوان بود خیلی…
برای رفتنش زود بود
در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا!
دکمه های کیبوردکم خیس شده اند…
از خودم بیزار شده ام…
دلم برای کسی که فقط یکبار دیدمش تنگ شده
گریه دیگر امانم نمی دهد …..
وقتي براي رفتن به بيرون از شيراز برنامه ريزي مي كرديم خيليها مي گفتند كه پاسارگاد چيزي ندارد و راهش دو برابر تخت جمشيد است و فقط يك قبر كوروش است و همين !چقدر خوب شد كه به حرفشان گوش نداديم چون قبر كوروش به اندازه كافي فوق العاده بود كه 138 كيلومتر از شيراز را رانندگي كنيم و ببينيمش !
اما جدا از كوروش و عظمت مقبره اش ، مرد ميانسال آفتاب سوخته اي بود كه كار حفاظت از مقبره را داشت و خطوط عميق چهره اش نشان از سالها ايستادن در زير آفتاب تيز پاسارگاد را داشت و چمشهايي كه بسيار بانفوذ به تو مي دوخت و از عظمت كوروش كبير آنچنان برايت حرف مي زد كه شك نمي كردي كه در تمام آن حوادث تاريخي حضور داشته است !
وقتي به آنجايي رسيد كه گفت : در داخل مقبره كوروش كتيبه اي نصب شده كه روي آن نوشته : اي انساني كه از اينجا مي گذري و اي رهگذر ! بر اين خاك مانده از من بي احترامي نكن كه اين خاك روزي تو را نيز در خواهد گرفت.
اسكندر با خواندن اين نوشته آنچنان متحول مي شود كه مي گويد اگر قبل از به آتش كشيدن تخت جمشيد اين را خوانده بودم هرگز آنرا به آتش نمي كشيدم و دستور مي دهد كه به اين مقبره بي احترامي نشود !
پ.ن: مجسمه انسان بالدار ، كاخ اختصاصي ، زندان سليمان (قبر كمبوجيه ) نيز درمحوطه پاسارگاد است كه ديدنش تجربه اي فوق العاده است !
اين عكس متعلق به موزه مرگ در مكزيك است . در اين موزه بخشي از باورها و آداب مردم مكزيك درباره مرگ و عالم پس از آن به نمايش گذاشته شده است .ديدن اين سمبلها و مجسمه ها و نقاشيها يقينا خالي از لطف نيست !!





آخرين نظرات