هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘قبرستان’ میباشید.

در پیاده رو قدم می زد.
به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .
مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .
وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده
برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده
و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند
و سرش
سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند
سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود
اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد
قطعه قطعه می شود و هدیه می شود
الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است
کلیه اش در شکمی و …
شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم
با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد
شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است
شاید چون هنوز خوابش را میبینم
و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم
26/8/1387
مهرنوش محتشمی
وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی نزدیک ، شرکت کنی . وقتی دنبال لباست رفتی و از دست خیاط بد قولت ناراحتی و از اینکه چین پایین لباست درست روی تنت نمیشیند ، کفری شدی .وقتی که آرایشگر همیشگیت به مسافرت رفته و نمی دانی که باید آرایش موهایت را به چه کسی بسپاری و…
وقتی که درگیر هزار و یک مزخرف دیگر هستی و عصبانی از دست عالم و آدم که چرا کارهایشان را درست انجام نمی دهند و بعد…
زنگ تلفن…
و خبر مرگ ناگهانی همکلاسی ات بر اثر سکته مغزی در 28 سالگی در جلسه اول کلاسهای ترم تابستان !
گوشی از دستم افتاد
اشک امانم را برید . درست است که در اصل همکلاسی خواهرم بود اما دیده بودمش و تنها خاطره ای که از او داشتم این بود که وقتی جلو تر از ما در صبح زود در صف مینیبوس ها ایستاده بود به محض سوار شدن قرآنش را درآورد و شروع به خواندن کرد !
این صحنه مرتب جلوی چشمم میاید .
خیلی جوان بود خیلی…
برای رفتنش زود بود
در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا!
دکمه های کیبوردکم خیس شده اند…
از خودم بیزار شده ام…
دلم برای کسی که فقط یکبار دیدمش تنگ شده
گریه دیگر امانم نمی دهد …..
اين عكس متعلق به موزه مرگ در مكزيك است . در اين موزه بخشي از باورها و آداب مردم مكزيك درباره مرگ و عالم پس از آن به نمايش گذاشته شده است .ديدن اين سمبلها و مجسمه ها و نقاشيها يقينا خالي از لطف نيست !!

وقتي براي اولين بار مي خواستم وبلاگم را راه بياندازم ، مدتي به اسمش فكر كردم ! اسم برايم خيلي مهم بود . اسمي كوتاه كه در عين حال كامل و بسيط باشد و درباره ايدئولوژي من توضيح كاملي بدهد . همانطور كه در صفحه ديدگاه خاكستري نوشتم، از نظر من بايد ديدي خاكستري به مسائل داشت . چون سفيد ايده آلي است دست نيافتني و سياه هم عين نااميدي ! پس من خاكستري را برگزيدم به اين اميد كه بيانگر تعادلي باشد كه در ذهنم بود اما بعد از مدتي به وبلاگهايي با پسوندهاي خاكستري برخوردم كه بيشتر سياه بودند و تاريك ! براي همين خواستم نظرتان را بدانم كه شما در اين باره چه مي انديشيد !
يك تشكر و تعظيم بزرگ به همه دوستان خوبم كه لطف كردند و نظرشان را نوشتند !
در مورد تصوير اواتار بايد بگويم كه علاقه ويژه من كه يادتان هست ! نشانه شناسي قبرستانها ! در آن زمان به شدت روي اين موضوع تحقيق مي كردم و اين عكس بسيار جالب را هم تازه پيدا كرده بودم و براي همين اين را انتخاب كردم و چون كنجكاوي برانگيز بود ، ديگر تغييرش ندادم !
يكي ار علائق بخصوص من كه شايد خيليها رابه وحشت بياندازد تحقيق درباره قبرستانهاست ! لطفا مرا با بانوي سياهپوشي كه شبها در قبرستان ها راه مي رود و گريه مي كند اشتباه نگيريد!!
من مردمشناسي خواندم و ياد گرفتم كه همه چيز را به ديد نشانه هايي از باورها و اعتقادات مردم بدانم و قبرها و سنگهايشان يك نشانه شناسي بخصوص دارد كه جاي تحقيق و تامل فراوان دارد و كار من علميست و هيچ ربطي به عالم ارواح و غيره ندارد!
علت اينكه در اين مورد نوشتم اين بود كه در تحقيقاتم به اين عكس عجيب برخوردم و فكر كردم كه ديدنش براي شما هم خالي از لطف نباشد ! و ديگر اينكه اگر شما هم در شهر و يا كشور خودتان و يا مسافرتهايتان به قبرهاي ويژه اي برخورديد و عكس گرفتيد ، لطف كنيد و برايم بفرستيد ! شايد در نهايت بشود چيز جالبي از آن درآورد !
به هر حال از كمكتان متشكرم!راستي قبرها براي شما هم جالب است ؟؟؟!




آخرين نظرات