هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘فاصله اجتماعي’ میباشید.

با وجود هیکل بسیار درشتی که دارد خیلیها او را نمی بینند . شاید چون همیشه در گوشه ای از بقالی محله مان خم شده و در حال بسته بندی کردن چیزهای مختلف است و با کسی حرف نمی زند . ولی من همیشه سلامش می کنم . اوایل سرسری جوابم را می داد ولی بعدها احوالپرسی هم می کرد تا اینکه چند وقتی نبود . و وقتی برگشت خیلی پیرتر شده بود . حالش را که پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که قلبش ناگهان درد گرفته و بستری شده و همه آنچه طی سالها زحمت بدست آورده را یک مرتبه تقدیم بیمارستان کرده و عملی سخت داشته و …
او حرف می زد و من دلم می خواست گریه کنم ولی دلداری اش می دادم . برایم نگاه مشتریانی که از گفتگوی ما متعجب بودند وزیر چشمی نگاه می کردند عجیب بود . یعنی جز من هیچ کس دلش برای آقای غول قلب گنجشکی تنگ نشده بود ؟؟؟
زندگی ها را که نگاه می کنم ، یاد نمایشی می افتم که سالها پیش در تلویزیون پخش شد . دو نفر در پارک کنار هم روی نیمکت نشسته بودند و با هم حرف می زدند . ابتدا همه چیز طبیعی جلوه می کند ولی بعد متوجه می شوید که حرفهایی که می زنند هیچ ربطی به هم ندارد . در واقع آنها هر دو ناشنوا هستند و هر کس برای خودش حرف می زند و حرف دیگری را نمی شنود .
آنها که ناشنوا بودند ولی زندگی ما ها نیز تقریبا همینطور شده است . روزها کار می کنیم و شبها خسته به خانه بر می گردیم . کمی حرف می زنیم و لی حرف هم را نمی شنویم . در واقع هر کس درباره چیزی که میخواهد حرف می زند و دیگری هم در جواب از خودش می گوید . انگار هر دو کر هستند و حرف هم را نمی شنود . ولی خوب با هم مثلا ارتباط برقرار می کنند .
این نمایش این روزها زیاد به یادم می افتد
نمي دونم چرا درباره اين اتفاق چيزي ننوشتم و نمي دونم كه چرا الان دارم مي نويسم !
داستان مربوط به زمان دانشجويي و تنها ازدواج دانشجويي است كه در كلاسمان رخ داد. در واقع هيچ كس فكر نمي كرد كه آن دختر و پسري كه در همان دوره چهار ساله چند بار رفيقهايشان را عوض كرده بودند و چند بار به طور جدي به هم زده بودند در آخر به عقد هم درآيند . دختر همكلاسي ما يك سال هم از پسر بزرگتر بود و هر دو شعر مي گفتند و سعي در روشنفكر بودن داشتند و …
نمي خواهم طولاني اش كنم .از وقتي كه عقد كردند ما ديگر پسر را نديديم چون ديگر نمي توانست در هيچ كلاسي حضور پيدا كند و تمام وقت سركار بود و سعي مي كرد امكانات لازم براي ازدواج را فراهم آورد و فقط سر امتحانات مي آمد و بعد هم كه درس تمام شد و دورادور شنيديم كه ازدواج كرده اند و زندگي مشتركشان را با هر سختي كه بود آغازكردند .
يك شب كه از مترو بيرون آمدم و منتظر ماشين بودم چهره آشنايي در آن طرف خيابان توجهم را جلب كرد . همان همكلاسي ام بود . با عجله آن طرف رفتم و همديگر را بغل كرديم و من از اوضاع زندگي اش پرسيدم كه ناگهان اشك در چشمانش جمع شد .
پسرك شاعر همكلاسي ما چند ماه بعد از ازدواج يك روز صبح كه از خواب بيدار مي شود متوجه مي شود كه نميبيند ! پيش همه نوع متخصص و دكتر مي روند ولي از دست كسي كاري برنميآيد و مي گويند كه در اثر فشار عصبي بينايي اش را از دست داده و حالا دخترك مانده بود و بار مالي زندگي مشترك و خانه اجاره اي و هزينه هاي سرسام آور پزشكي و شوهري كه ديگر هيچ شباهتي به پسر شادابي كه با او ازدواج كرده بود نداشت و اخلاقش به شدت غير قابل تحمل شده بود و …
تلفنش را گرفتم اما نمي دانم چرا زنگ نزدم ! حتي نمي دانم چرا درباره آنها نوشتم !
نمي دانم !
قابوس نامه، اثر عنصرالمعالي قابوس بن وشمگير است او در اين اثر كه از شاخص ترين آثار كلاسيك و پند نامه اي ايران و در واقع مهمترين پندنامه ايران بعد از اسلام است با ديدي خردگرايانه به زندگي و امور آن مي نگرد . متن نظريات او درباره زنان به شرح زير است . بخوانيد و نظرتان را درباره اين عقايد بيان كنيد :
» چون زن كني ،طلب ( مال ) زن مكن و طالب غايت نيكويي زن مكن كه به نيكويي معشوقه گيرند . زن پاك روي و پاك دين بايد و كدبانو و شوي دوست و پارسا و شرمناك و كوتاه دست و كوتاه زبان و چيز نگاه دارنده بايد كه باشد تا نيك بود كه گفته اند كه زن نيك عافيت زندگاني باشد …اگر چه زن مهربان و خوب روي و پسنديده تو باشد تو يكباره خويشتن را در دست او منه و زير فرمان او مباش . زن از بهر كدبانويي بايد خواست ، نه از بهر طبع كه از بهر شهوت از بازار كنيزكي توان خريد كه چندين رنج و خرج نباشد . بايد كه زني رسيده و تمام و عاقله باشد ، كدبانويي و كدخدايي مادر و پدر ديده باشد …زن محتشم تر از خويشتن مخواه و تا دوشيزه يابي ، شوي كرده مخواه ، تا در دل او جز مهر تو مهر كسي ديگر نباشد و پندارد كه همه مردان يك گونه باشند ، طمع مردي ديگرش نباشد «





آخرين نظرات