هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘غم’ میباشید.
کاش از اول تو را جدی میگرفتم ..همان وقتی که فهمیدم چیزی در وجودم جوانه زده..اما من خندیدم ..پنداشتم شوخیست ..یا اغراق در حس کردن موجودی که وجود ندارد ..اما تو ماندی..رشد کردی ..قد کشیدی..و هی در من تنیدی..زیر و رویم کردی و هی خودت را با من پیوند زدی و از هر چیزی برای اینکار استفاده کردی ..از رگ و پوستم..از خونم ..از احساسم ..
و من ساده دل فکر میکردم که اتفاقی نمیافتد.. کافیست زمانش برسد تا تو بروی..فکر میکردم که تاب کج خلقیها و دمدمی بودن مزاجم را نمی آوری ..فکر میکردم دلت برای خانه قبلی ات تنگ میشود ..فکر میکردم که کم کم میروی ولی تو کم کم ماندگار شدی
بعد که ترسیدم از ماندنت ، سعی کردم خلاص شوم ..سه بار
و هر بار درد کشیدم ..زجر کشیدم.. به خودم پیچیدم ..بیتاب شدم ..ولی هرچه کردم تو نرفتی ..فقط چند روزی از تکان خوردن باز میماندی..انقدر که فکر میکردم دیگر نیستی چون هیچ حرکتی نداشتی ولی قبل از اینکه بتوانم نفس راحتی بکشم باز در درونم حست میکردم ..
تکان میخوردی و من ناگهان غرق شوقی اندوهبار میشدم ..خوشحال میشدم که با همه کارهایی که کردم بلایی سرت نیامده و از طرفی غصه دار میشدم از اینکه زمان طلایی را از دست میدهم و تو بزرگتر میشوی و محکمتر به وجودم می چسبی ..
در این مدت احساساتم لحظه به لحظه در تلاطم بود ..گاهی خوشحال بودم ازاینکه کسی اینهمه به من نزدیک است و بدون من دوام نمیاورد ..ولی اغلب غصه دار میشدم چون میدانستم که من توانایی نگهداریت را ندارم و دیر یا زود باید رهایت کنم ..من تو را نمیخواستم و با وجودیکه میدانستی ،اینهمه به من چسبیده بودی و دستم را حتی لحظه ای رها نمیکردی ..گاهی مستاصل میشدم و درمانده..ساکت میشدم و به دست و پا زدنهایت نگاه می کردم و در سکوت میدیدم که چگونه از شیره جان من میمکی و بزرگ میشوی ..
گاهی همه چیز را به گردن سرنوشت میانداختم و او را مقصر میدانستم ..گاهی خودم را نفرین میکردم که چرا آن روز به آن ایستگاه لعنتی آمدم ..گاهی بیزار میشدم از خودم که هستی ات بودم و همه وجودت به من گره خورده بود ..دلم میخواست نباشم ..دلم میخواست خلاص شوم ..انگاردر تارعنکبوتی غول آسا گیر افتاده بودم و قرار بود که خورده شوم ..کابوسهایم روز به روز بدتر میشد ..توانم لحظه به لحظه تحلیل میرفت..بسیاری از کارهایم را از دست داده بودم و پس اندازم رو به پایان بود ..
همواره افسوس میخوردم که کاش از همان اول که فهمیدم چیزی دارد در درونم شکل میگیرد، بی اعتنایی نمیکردم ..کاش جدی میگرفتم ان موجود کوچکی را که در من رشد میکرد ..کاش مغرور نبودم به انکه هیچ اتفاقی نمیافتد
حالا نه ماه گذشته ..تو ذوق زده هستی از گذشت این نه ماه و من درمانده ام و عجیب خسته ..دیگر نای مبارزه کردن ندارم..دیگر راهی برای نبودنت نمیشناسم..
میگویی نه ماه طول کشید تا به دنیایت بیایم ..و نمیدانی که در این مدت چه ها کشیدم
..
دیگر نمیشود کاری کرد..باید تو را به دنیا بیاورم ..تو خوشحالی چون نمیدانی که همه دکترهایی که رفتم میگویند که با دنیا آمدنت ، هستی مرا خواهی گرفت ..تو نمی دانی و میخندی و من هم فقط در سکوت نگاهت میکنم ..من مدتهاست که دیگر حرف هم نمیزنم..فقط نگاهت میکنم و افسوس میخورم ..
کاش همان اول سقطت کرده بودم..

زمان: دیروز،مکان:مطب دکتر
دکتر:خوب از حالت بگو ..بهتر شدی؟
من: نه ! همه داروها رو سر ساعت خوردم ولی هیچ تغییری نکردم
دکتر: کابوسات چطور؟ کمتر نشدن ؟
من: کماکان ادامه دارند و با موضوعات متنوع همچنان باقی هستند
دکتر سکوت میکند ..کمی به فکر فرومیرود..پرونده ام را از نو میخواند..و دوباره میپرسد : هنوز احساس بی پناهی داری ؟ هنوز اضطراب و دلهره همراه با سرگیجه ها ؟
من:بله دکتر جان ..هیچی تغییر نکرده حتی بدتر هم شدم . .گاهی حمله سرگیجه هام خونه نشینم میکنه و هرجا هستم باید بشینم تا نیافتم روی زمین
دکتر دوباره سکوت میکند ..بعد کاغذها را کناری میگذارد و میگوید:من سی ساله که دکترم ..تا حالا کیسی مثل تو نداشتم ..هشتاد درصد مریضهام با نسخه اول خوب میشن و بیست درصد دیگه با نسخه دوم، ولی من سه بار بطور کامل درمان تو رو عوض کردم ولی هیچ تغییری نکردی .. من دیگه کاری از دستم ساخته نیست !
من برای ثانیه ای شوکه شدم ..همه امیدم این نوع از درمان بود،برای صدم ثانیه گریه ام گرفت اما مثل همیشه خودم رو کنترل کردم و گفتم : پس دکتر دیگه بریم دعا کنیم و سفره ابوالفضل نذر کنیم ؟
دکتر میخندد..همیشه جدیست و خنداندن او کاریست بس دشوار..من هم با او میخندم .. نمیدانم چرا بجای اینکه ناراحت باشم از اینکه از درمانم ناامید شده ،خوشحالم ازینکه خندیده
لابلای خنده هاش میگه : اخه تو با خودت چیکارکردی دختر ؟ چه بلایی سر خودت آوردی که منم عاجز شدم از درمانت ؟
من: عیبی نداره! عوضش الان شدم یه کیس نادر برای شما ! حتی میتونید ازین به بعد «نادره» صدام کنید

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل «خسته نباشید»" خسته شدم » » خستگیم دررفت» «خستم کردی » و مشابه اینها!
اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .
آنوقت اگر بگوییم که » خسته ام » چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..
من در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من » خسته » میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!




آخرين نظرات