هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘طراحي شهري’ میباشید.
قبلا درباره طرح جمع آوری مکانیزه زباله نوشته بودم ولی این مسئله تبدیل به یک معضل واقعی شده است . اگر شب که دود ماشین به نسبت کمتر است یک خیابان دراز را بروید از اول تا آخر بوی سطلهایی که در فواصل کنار هم هستند لحظه ای رهایتان نمی کند و حالتان را به هم می زند . یکروز هم خودم شاهد عملکرد دستگاه جمع آوری بودم . چهار نفر با هم کنار سطل را گرفته بودند و تلاش می کردند که آن را در حلقه های دستگاه بیاندازند و سطل سه بار از دستشان افتاد و هر بار مقداری زباله به زمین ریخت سر انجام که وفق شدند محورها سطل را تا نیمه چرخانه و فقط نصف سطل خالی شد و بعد سطل نیمه پر را با زباله هایی که روی زمین ریخته بود رها کردند و به سراغ سطل بعدی رفتند .
در حالیکه قبلا که به صورت دستی بود کارگران هر کیسه زباله را که هر جایی بود بر می داشتند و حداقل داخل ماشین پرت می کردند و اوضاع بهتر بود . این مسئله و بوی عفونتی که همواره در کنار ماست عواقب خیلی خطرناکی خواهد داشت . امیدوارم که زودتر به فکر چاره ای باشند .
كليپ هاي شهر زندگي شهرداري تهران و گل كردن آن در مدت كوتاهي ، گذشته از پرداخت خوب سوژه ها و كار انيميشني عالي و گرافيك قابل قبول يك علت ديگر هم دارد !
دقت كرده ايد كه بعضي چيزها را چقدر راحت مي پذيريم ؟ من در اكثر مهمانيهايي كه به مناسبت عيد رفتم همه جا شنيدم كه اين كليپ ها با اسم قند عسل معروف شده است ! و اين به اين خاطراست كه اسم قند عسل پشتوانه فرهنگي غني و چند صد ساله دارد چرا كه از ابتدا به پسر ها اهميت بيشتري ميدادند وآنها را عصاي دست پسر مي دانستند و البته اين امربه خاطر نيروي كار بودن مردها و وجود خانواده هاي گسترده هم بود.
در اينجا نمي خواهم به اين بحث بپردازم ولي استفاده از نام قند عسل با توجه به شعر مشهور و مهم در فرهنگ عامه » پسر ، پسر ، قند عسل » و يا» گل پسر، قند عسل » مي تواند مبين اين باشد كه چطور انيميشني كه نو ظهور است اينقدر با فرهنگ روزمره و مراودات مردم مخلوط مي شود و تاثير مي گذارد !

مشاهدات اعجاب انگيز من در مترو منحصر به خيل دختران كبريت فروش در فروشگاه زيرزميني نمي شود بلكه هر روز پديده اي جديدتر و عجيب تر مي بينم ! مشاهده روز گذشته من زني بود كه در مترو دست فروشي مي كرد و نمي دانم چه شد كه ناگهان سر درددلش باز شد و خيلي سريع قصه پر غصه زندگيش را براي زنهايي كه دوره اش كرده بودند ، گفت . گفت كه روي پاي خودش ايستاده و كار مي كند و افتخار هم مي كند كه خرج خودش و دختر معلولش را در مي آورد كه سالهاست گوشه خانه افتاده و بايد او را كول كند و به دستشويي گوشه حياط ببرد و مستاجر است و بيوه و…
در اين فكر بودم كه از او اسمي و يا آدرسي بگيرم تا از طريق ارگانهايي كه مي شناسم معرفي اش كنم تا تحت پوشش قرار بگيرد كه…
كه عكس دختر معلولش را كه قاب گرفته بود از داخل ساكش در آورد و به زنها نشان داد و گفت كه دست به دست كنند و ببينند و اينكه اين دختر خيلي معصوم است و نفسش حق است و تا به حال خيلي از خانمها در مترو برايش نذر كرده اند و حاجت گرفته اند و بعد مرتب برايش نذر مي كنند و پولش را به مادرش مي دهند تا خرج او كند و…
ديگر جلو نرفتم ! خدا را شكر كردم كه مترو هم صاحب امامزاده شد و ديگر در قطار زيرزميني هم مي توان نذر كرد و حاجت گرفت !!!

چند وقت پيش در تلويزيون برنامه اي پخش مي شد ، درباره زندگي معلولين ! يكي از آنها حرف جالبي زد . او گفت : فرق بين سالم بودن و معلول شدن فقط يك لحظه است ، يك اتفاق ، يك بي احتياطي ، خداي نكرده تصادف و…
ديروز كه عضله پايم گرفته بود ، تازه فهميدم كه چه چيزهايي هست كه ما نمي بينيم و برايمان روزمره شده ولي بسيار مهم هستند . تازه فهميدم كه همه جا پر است از پله ! درورودي خانه ، داخل خانه ،در حياط و حتي در دانشگاه براي رفتن به هر كلاسي و يا بوفه ، بايد از كلي پله بالا و پايين رفت .
هر يك پله براي معلولان يك فاجعه است . فاجعه اي كه به آنها يادآور مي شود كه عليرغم اينكه روي پاي خودشان ايستاده اند اما به خاطر اين پله ها و در واقع نبود سيستم درست طراحي شهري ، با روحي غني و سرشار از توانايي ، بايد طلب كمك كنند!
بگذريم از اينكه ديگر كمتر كسي حاضر به كمك است !



آخرين نظرات