هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘شعر مهرنوش محتشمي’ میباشید.

چه کنم این دل من
شده بیتاب
ندارد طاقت
پی تکبیره الاحرام علف می خواند
شده پر پر
شده خواب
شده است مست و خراب
: در تنش حسی هست
حس یک بغض به خون افتاده
حنجری پر ز تپشهای حرام
چه کنم با دل من
این دلم جا مانده
از همه دنیاها وامانده
دل من پر شده از دل دله های رفتن
پر از حس نجیب ماندن
پر از بی حسی
دل من غربت یک دل داد
که به او بسپارد
دل تبدارش را
دل خون بارش را
: دلم از عشق تهیست
دل من قربانیست
دل خود را انگار
که خودم له کردم
زیر پاهای غم و تنهایی
: دل من گاه گاهی اما
به تپش می افتد
و کمی می لرزد
زیر آن خیره نگاهی که مرا می پاید
و مرا می خواند
و مرا می فهمد
میله های قفس من اما
از اوج بلند پروازی من بالاتر
و سرش خونهاییست
انقدر تیز و برنده ست
که من می ترسم
و دلم می لرزد
چون تنم بیمار است
…
کاش می شد که دلم بگذارد
تا دمی بنشینم
تا در آغوش بگیرم او را
تا تن تبدارم
لحظه ای واماند
باز تنها ماند
وبداند دیگر
هیچ کس نیست که اورا به تپش وادارد
مهرنوش محتشمی
مرداد ماه 1388

ایستاده ام در بینهایت شب
با بی نهایت غم
کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد
و من
بن بست اندوه را در چشمانش می بینم
به جای پاسخ
در آغوشش می گیرم
تا کمی گرم شود
اما او خودش را کنار می کشد
می فهمم که یخ زده ام
در بی نهایت شب غم
مهرنوش محتشمی
11/9/87
دیگه راه بازگشتی نداری
چون وقتی رفتی، دیگه رفتی
آدمها یویو نیستن که هی بری و هی بیای .
هی بری و هی پشیمون بشی .
هی بری و هی دلتنگی کنی .
هی بری و هی بهونشو بگیری .
درسته که هر دفعه که برمی گردی لبخند می زنم
ولی تا حالا به این فکر کردی
که از وقتی رفتی
؟دیگه برای من هیچ وقت بر نگشتی

گاهی پاییز برایم دنیای رقصانی است از رنگها و طرحها
گاهی پر است از دلتنگی های بارانی و نغمه های یه دل میگه برم برم
گاهی پاییز سرشار می شود از لذت خیس شدن زیر باران و دل سپردن به صدای خش خش برگها
گاهی پراست از بغضی که بی بهانه می ترکد و اشکهایی که زیر باران گم می شود
پاییز همان پاییز است
این منم که هر دم جور دیگرم
این منم که هنوز به دنبال گمشده خویشتم
مهرنوش محتشمی



آخرين نظرات