هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘شب’ می‌باشید.

كابوس

وقتي بچه بوديم و مي پرسيدند اگر بزرگ شدي مي خواي چيكاره بشي ؟ همه مي گفتند دكتر يا معلم و پسرها هم جواب مي دادند مهندس ويا خلبان . شايد هنوز هم خيلي از ما اين شغلها را بهترين بدانيم ولي من از اول دلم مي خواست تصويرگر كتاب كودك بشوم . ولي هيچ وقت از نقاشي خوشم نميآمد . براي همين فراموشش كردم . ولي هنوز هم ، وفتي تصويرهاي خاصي را ميبينم در ذهنم برايشان داستان مي سازم . همه اينها را گفتم كه بگويم چند روز پيش خيلي اتفاقي تصوير زير را در يك سايت خارجي پيدا كردم و يكدفعه احساس كردم اگر مي خواستم براي آن تيتر بزنم چيزي نمي توانستم بگويم بجز :

تصويري از كابوسهاي كودكي ام

پنجره

لطافت خنده ها و چشمان باراني ات را ديدم

هرگز به محبتت پشت نكرده ام كه دوباره

بازگردم…

حالا تنها صداي سكوت را مي شنوم و با دهاني بسته فرياد مي كشم

و بي اشك مي گريم

در شبهاي بي ستاره ، هق هق گريه هايم را نشنيدي؟!…

من كنار توهستم

در قطره هاي باران

در تمام ژاله هاي سحر گاهي بر برگ گل

بر پيشاني شرمگين از گناهي نكرده

من همين جا هستم .

تو فقط چشمهاي خواب آلودت را بگشا

من

همه پنجره ها را خواهم گشود ./

مهرنوش محتشمي 

خيس

سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود .

كوله پشتي كهنه سرباز

  روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده .

من مي لرزم . خيس خيس شده ام .

صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند .

پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد .

از جامي پرم . تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم مي خورد .

باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد.

لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم .

دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز

صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند …

و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر …

مهرنوش ./

a_231.jpg

خواندمت

تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم .

گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم .

اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي .  انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي .

مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود ./

مهرنوش محتشمي

گريهبعد از تحمل چند روز بيماري و ضعف ، ديروز صبح تازه از رختخواب بلند شدم . ميز صبحانه را چيدم و خواستم هنگام صرف صبحانه اخبار صبحگاهي را گوش دهم . به محض گذاشتن اولين لقمه در دهانم در صفحه تلويزيون چند مرد را ديدم كه همزمان دار زده شدند و جسدهايشان در هوا تكان مي خورد .

تلويزيون را خاموش كردم و كامپيوتر را روشن . اخبار آنجا هم دست كمي نداشت . انواع اخبار تجاوزها و قتل هاي ناموسي و زناي محارم و شايعاتي درباره ارتباط زني به نام كامليا انتخابي فرد با علي دايي . نمي دانم چرا ما انسانهايي را كه موفق هستند را مي خواهيم به نحوي به افتضاح بكشيم . حتي وبلاگها هم پر بودند از اين حرفها .

مطلبي گذاشتم و سعي كردم سرم را با ديدن عكسهاي گوناگون سرگرم كنم ولي از قضا برخوردم به مجموعه روس/پي كاوه گلستان كه از شهر نو تهران قديم بود . رنج و وحشت را مي شد در چشم تمام آن زنها ديد . كامپيوتر را هم خاموش كردم .

چند تا تلفن زدم . حال مادربزرگم همچنان وخيم بود . دوستنم از تلاش منصرف شده و مي خواست توافقي هم كه شده از شوهرش جدا شود . يكسال دوندگي كرده بود و 5 ميليون خرج وكيل ولي حالا حاضر بود پولي دستي هم بدهد و خلاص شود. ديگر ظهر شده بود اما ميلي براي غذا خوردن نداشتم . چند ساعتي خوابيدم و با دندان درد بيدار شدم . يك هفته بود كه دندان عقلم را كشيده بودم ولي هنوز درد مي كرد. شب خواستيم برويم بيرون و كمي حال و هوا عوض كنيم . اما به جاي ديدن مغازه ها و مردم در رفت و آمد ، ماشينهاي ارشاد و افسران پليسي را مي ديديم كه خودشان خيره به مردم نگاه مي كردند تا به آنها تذكر دهند . نمي دانم چه قانوني نگاه دل سير آنها را به نامحرمان مجاز دانسته و نگاه بقيه را حرام . حالم گرفته شد .

زود برگشتيم خانه . با دربازكن داشتم قوطي كنسرو را باز مي كردم كه دوباره صحنه اعدام را ديدم و دستم را بريدم . الان يك دستي تايپ مي كنم !

اواخر شب بود كه همسرم براي تنوع چند تا كليپ كه دانلود كرده بود را بايم گذاشت . محسن چاووشي و كليپي كه هوادارانش برايش ساخته بودند . شعر : مگه بت نگفته بودم    بي تو زندگي من تيره و تاره    بعد تو طناب داره   

در دقيقه اول كليپ پس از تصوير بيابان و حلقه داري كه سايه اش روي زمين بود ، كسي با تيغ رگ دستش را زد و خون به همه جا پاشيد و بعد صحنه جان دادن يك انسان و طناب دار و ….

ساعت 2 نيمه شب بود . من با چشماني كاملا باز به سقف خيره ده بودم . خوابم نمي برد . با خودم فكر مي كردم يه آدم مگه چقد طاقت داره ؟   

آمار بازديد

  • 826,794 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix child mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتقادات اعتماد به نفس امنيت امنيت اجتماعي انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بهداشت روانی بی قراری تبعيض طبقاتي تجربه تخصص تربیت اجتماعی ترس تست تست روانشناسي تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلخ و زخمی تلويزيون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تو قلبت کی عزیزتر شده از من تولد توهم توهم عاشقی جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك حباب خاطرات خاطرات شیرین خاطرات مهرنوش محتشمي خاطراتی که با هم نداشتیم خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني داستانهای حقیقی داستان کوتاه دردودل درست زندگی کردن درمان روحی دروغ دكوراسيون دلبستن دلتنگی دل شکستن دلنوشته دلنوشته ها دلواپسی دنياي مجازي دنياي مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوستت دارم دوست خوب ذهن خاكستري ذهن خاکستری راز راز عشق رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روابط مشترک روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی روزی سبز خواهم شد رويا رویا رژيم رژيم غذايي زمستان زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی با عشق زندگی خوب زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي زیبایی سريال سری عکسهای ذهن خاکستری سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر باران شعر سپید شعر مهرنوش محتشمي شعرمهرنوش محتشمی شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شوهر شيراز شکوه عشق صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عادت می کنیم عاشقانه عاشقانه آرام عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عاشقی عزیزم به من شلیک کرد عشق عشق است عکاسی عشق بی بهانه عشق در هر نگاه عشق مجازی عشق ورزی عصیان عقايد عكس علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای زیبا عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غار تنهايي غبار روح غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فنگ شويي فوري فيلم قبر قبرستان قدرت قلب پاك كابوس كارشناسي ارشد كودكان لذت عاشق بودن مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردم شناسی مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاهدات مردم شناسی مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان معلوليت منتظرت خواهم ماند مهارتهای زندگی مهرنوش مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نشانه شناسي قبرها نفرت نقد نوستالژی نکته های زندگی نگاه تازه نگاه خاص نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر زندگی هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی پاييز پاییز زیبا پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح چرا چشمهایش کتاب مهرنوش محتشمی گردشگري گريه گمشده گمشدگان گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

مه 2012
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.