هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘سكوت’ میباشید.
بي حاصل بود
همه آن جستجوها
براي يافتن نشاني از جاده وداعت
همه آن پرس و جو ها
براي پيدا كردن ردي از انعكاس كلامت
تو
در شب چشمهايم
گم شده بودي ….

مهرنوش محتشمي
وقتي صداي خرد شدنم را شنيدي
با صلابت
ايستادي
و بر ويرانه پيكرم
عكسي قهرمانانه به يادگار گرفتي
راستي !
من چندمين قرباني ات بودم ؟!

(مهرنوش محتشمي)

لطافت خنده ها و چشمان باراني ات را ديدم
هرگز به محبتت پشت نكرده ام كه دوباره
بازگردم…
حالا تنها صداي سكوت را مي شنوم و با دهاني بسته فرياد مي كشم
و بي اشك مي گريم
در شبهاي بي ستاره ، هق هق گريه هايم را نشنيدي؟!…
من كنار توهستم
در قطره هاي باران
در تمام ژاله هاي سحر گاهي بر برگ گل
بر پيشاني شرمگين از گناهي نكرده
من همين جا هستم .
تو فقط چشمهاي خواب آلودت را بگشا
من
همه پنجره ها را خواهم گشود ./
مهرنوش محتشمي

سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود .
كوله پشتي كهنه سرباز
روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده .
من مي لرزم . خيس خيس شده ام .
صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند .
پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد .
…
از جامي پرم . تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم مي خورد .
باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد.
لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم .
دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز
صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند …
و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر …
مهرنوش ./

خواندمت
تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم .
گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم .
اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي .
مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود ./
مهرنوش محتشمي


آخرين نظرات