هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘سفر’ میباشید.

به من می گویند خانوم چمدان به دست چون همیشه برای سفر آماده ام و خیلی سخت نمی گیرم و هر شرایطی را مثل یک تجربه نگاه می کنم . در نتیجه اغلب اوقات همسفر خوبی هستم و به قول بچه ها پایه مسافرت !
فرقی هم نمی کنه که یه روزه باشه یا چند روزه و تنهایی یا با یک اتوبوس آدم ! در هر حالتی آدم می تونه خوش بگذرونه و تجربه کسب کنه و مهمتر از همه عکس بگیره !
چند روزی که نبودم را در شهر یزد سپری کردم . فکر نمی کردم اینقدر زیبا باشد و پر از محبت . درباره یزد خواهم نوشت

برای من سفر رسیدن به مقصدی از پیش تعیین شده نیست . سفر برای من طی کردن مسیری برای رسیدن به مکانی و بازدید از مکانهایش نیست . سفر برای من همه لحظه های در راه بودن است .تمام لحظه هایی که در راه طی می کنم و همه چیزهایی که می بینم . از جاده و درخت گرفته تا مردمی که در گوشه گوشه این سرزمین بزرگ و عزیز یا تنوعی از رنگ و شکل و لهجه و لباس ،ایرانی هستند و وجه اشتراک مرام همه آنها مهمان نوازی و خونگرمی شان است .
سفر برای من یا مردمی که می بینم معنی دارد . و همیشه در سفر احساس می کنم که همه را دوست دارم . ان پیرمردی که گوشه ای زیر افتاب نشسته تا زنی که با چوب دستی گام بر می دارد اما تند و وقتی سلامش می کنم با دهان بی دندانش با همه صورت می خندد و مرا به خانه اش دعوت می کند .
سفر برای من پر از لحظه های آشنایست و تجلی عاشقانه هایی که با مردم سرزمینم دارم
پ .ن : سفرهای من را می توانید از اینجا و در پرشین بلاگ دنبال کنید
بي حاصل بود
همه آن جستجوها
براي يافتن نشاني از جاده وداعت
همه آن پرس و جو ها
براي پيدا كردن ردي از انعكاس كلامت
تو
در شب چشمهايم
گم شده بودي ….

مهرنوش محتشمي

لطافت خنده ها و چشمان باراني ات را ديدم
هرگز به محبتت پشت نكرده ام كه دوباره
بازگردم…
حالا تنها صداي سكوت را مي شنوم و با دهاني بسته فرياد مي كشم
و بي اشك مي گريم
در شبهاي بي ستاره ، هق هق گريه هايم را نشنيدي؟!…
من كنار توهستم
در قطره هاي باران
در تمام ژاله هاي سحر گاهي بر برگ گل
بر پيشاني شرمگين از گناهي نكرده
من همين جا هستم .
تو فقط چشمهاي خواب آلودت را بگشا
من
همه پنجره ها را خواهم گشود ./
مهرنوش محتشمي

خواندمت
تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم .
گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم .
اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي .
مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود ./
مهرنوش محتشمي


آخرين نظرات