هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘زیبایی’ میباشید.

مثل هوای ابری و الوده این چند روزه تهران که با یه ذره بارون و چند تا باد بهترشد، دل من هم داره کم کم باز میشه .. دارم ذره ذره نفس میکشم و گاه و بیگاه به ریش این زندگی و بازیهای مسخره ش میخندم .داره کم کم یادم میاد که زندگی رو مثل یه جشن ببینم و تا میتونم زیبا برقصم !
تاریخها برای من همیشه مهم بودند. حتی اینکه چه کاری را در چه روزی از هفته شروع کنم و یا اینکه در انجام یک کار ، چند روز ممارست داشته باشم .ایرانیها به چله معتقدند و اینکه اگر چهل روز یک کار را انجام دهی و یا از انجامش پرهیز کنی برایت ملکه میشود و در وجودت تثبیت میگردد و غیر ایرانیها به عدد بیست و یک و در واقع سه هفته باور دارند .
من سه هفته را بیشتر دوست دارم.در دسترس تر است و سریعتر. یکی از این 21روزها را برای پرهیز انجام دادم و عالی بود . شاید به خاطر سپری شدن این مدته که پرده های غبارگرفته داره از جلوی پنجره روحم کنار میره و آسمونم آبی و آفتابی میشه !

ازسری عکسهای ذهن خاکستری: روزی سبز خواهم شد، می دانم…شماره یک
یکی از همسایه هایمان دختری داشت که مادرم اصرار می کرد با او دوست شوم. ازش بدم نمی اومد ولی خیلی بد عنق بود و هرگز نمی خندید ! باورتان می شود که کسی هیج وقت نخندد ؟ وقتی که من تلاش زیادی می کردم تا او را سر ذوق بیاورم به لبخند اندکی بسنده می کرد !
بعد از گذشت مدتی از دوستیمان ، علت را فهمیدم ! او یک دندان نیش داشت که از بالاتر در آمده بود و چون فکر می کرد که بسیار زشت است بر ای پنهان کردن آن بی خیال خندیدن شده بود ! من آن موقع دبیرستان می رفتم و خیلی سعی کردم بهش اعتماد به نفس بدم ولی او چنان این مسئله را بر ای خودش بزرگ کرد ه بود که دیگر نمی توانست نادیده بگیردش و خانواده اش هم حاضر نبودند که هزینه ارتودنسی را بدهند و…
دوستی ما هنوز ادامه دارد . عید امسال دوستم با استفاده از لامینت و صرف تمام پس اندازش بعد از چند سال کار کردن یعنی حدود پنج میلیون تومان دندانهایش را درست کرد و چیزی شد مثل عکس بالا !
حالا صدای خنده های پنج میلیونی اش گوش فلک را کر می کند !




آخرين نظرات