هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘زندگی مدرن’ میباشید.
این دیوانگیست
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است
متنفر باشیم …
این دیوانگیست که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم
این دیوانگیست
که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم
بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم
که از تلاش و کوشش دست بکشیم
بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است
این دیوانگیست …
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند
بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم
این دیوانگیست …
که همه شانس ها را لگدمال کنیم
بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه …
شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند
تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و
شادتر از روزهای پیش باشیم …
منبع : ناشناس

گاهي وقتا زندگي خيلي ساده س و گاهي خيلي پيچيده …اونقدر که نمي فهممش
آدمای اطرافم
گاهي اينقدر لايه هاي مختلف دارن ، که از رسيدن به بطن وجودشون نااميد ميشم
گاهي اونقدر حرفا با عمل متفاوته ، که در مي مونم کدوم رو باور کنم
دو رنگی و چند رنگی اونقدر زیاد شده که وقتی می فهن تو یکرنگی یا برچسب دیوونگی بهت می زنن یا فکر می کنن ساده لوحی و بی تجربه و هنوز مزایای رنگ به رنگ بودن رو درک نکردی …
گاهی وقتا فکر می کنم تو این دنیا غریبه ام و سعی دارم به بقیه چیزی رو بدم که نمی خوان و اونقدر هم کله شقم که زیر بار رنگای اونا هم نمیرم…یه غریبه مزاحم

می رود
بی خبر ! بی اینکه بگذارد برایش حتی دستی تکان دهی
می رود
حتی اثاثی ندارد که جمع کند ، جزردپاهایی که پاک کند
می رود
می گوید :
فکر کن که هیچ وقت نبوده ام
دستش را با آخرین توانم چسبیده ام
التماسش می کنم
حتی به من رحم هم نمیکند
دستانم یخ می زند .زمین می خورم . قبل از اینکه بلند شوم رفته است
نیست
انگار هیچ وقت نبوده
دیگر نای بلند شدن را هم ندارم
دنیا بدون سایه اش انگار حجم وسیع معلقیست که من در آن تاب می خورم
مثل این روزها که زیادی تاب می خورم
دیگر نیست و من گیج و معلق مانده ام
…
مهرنوش محتشمی

به من می گویند خانوم چمدان به دست چون همیشه برای سفر آماده ام و خیلی سخت نمی گیرم و هر شرایطی را مثل یک تجربه نگاه می کنم . در نتیجه اغلب اوقات همسفر خوبی هستم و به قول بچه ها پایه مسافرت !
فرقی هم نمی کنه که یه روزه باشه یا چند روزه و تنهایی یا با یک اتوبوس آدم ! در هر حالتی آدم می تونه خوش بگذرونه و تجربه کسب کنه و مهمتر از همه عکس بگیره !
چند روزی که نبودم را در شهر یزد سپری کردم . فکر نمی کردم اینقدر زیبا باشد و پر از محبت . درباره یزد خواهم نوشت

زن خودش را در آغوش شوهرش جای می دهد و سرش را روی سینه او می گذارد . احساس می کند کجای دنیا اینقدر امن و مطمئن است . همسرش در حالیکه موهایش را نوازش می کند زیر لب شعری را زمزمه میکند . خوش آهنگ است کمی بیشتر گوش می دهد :
برو برو که مثل تو … زیاده تو دنیا واسم …برو برو ولی بدون که تا ابد … جایی نداری تو دلم ….
انگار آتیشش زده اند از جا می پرد و شوکه به همسرش نگاه می کند . او هر چه عذر خواهی می کند فایده ای ندارد .
کار از دست بشده است . دل نازک زن شکسته است . این عذرخواهی ها فقط ممکن است دلش را چینی بند زده کند .
پ . ن: این داستان حقیقی را برایم تعریف کردند!



آخرين نظرات