هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘زنان’ می‌باشید.

مجسمه آل

نمي دانم تا چه اندازه با خرافات آشنا هستيد و جادو و انواع آنرا مي شناسيد . براي تز فارغ التحصيلي ام تصميم گرفته بودم راجع به جادو و خرافات در زندگي مردم و ميزان تاثير گذاريشان تحقيق كنم ولي به خاطر كمبود منابع كتابخانه اي آنرا نيمه كاره رها كردم و به موضوع ديگري پرداختم . ديشب داشتم فيشهاي تحقيقي ام را مرتب مي كردم كه به نوشته هايم درباره جادو برخوردم . اين قسمت درباره اعتقاد به آل بود!

آل را مي شناسيد ؟ او نوعي از انواع اجنيان است كه قديميها معتقد بودند كه بعد از زايمان به سراغ زنها مي آيد و بچه آنها را مي برد . شايد اصطلاحاتي مثل : آل بچه اش را برده ، را شنيده باشيد !

با خواندن كتابهاي مختلف و بررسي كاركرد خرافات ، اينطور نتيجه گرفتم كه چون هيچ باور و اعتقادي بدون پايه و اساس بوجود نمي آيد در نتيجه بايد براي اين خرافه علتي كاركردي وجود داشته باشد . به نظر من علت آن چيزي نيست جز نياز به توجه اطرافيان .

چراكه خانمي كه تازه فارغ شده است از نظر جسمي ضعيف و از نظر روحي فوق العاده شكننده مي باشد . پس نياز به مراقبت و حضور دائم اطرافيانش دارد و اين خرافه و ترسيدن از حضور آل و از بين رفتن نوزاد باعث مي شد كه هميشه در كنارش باشند و احتمالا افسردگي پس از زايمان نيز در نطفه از بين مي رفت . البته اين نظر شخصي من است . به نظر شما اين افسانه كاركرد ديگري هم دارد؟ اصلا مايل هستيد كه درباره جادو و خرافات گاهگاهي بنويسم ؟

در عكس بالا مجسمه سفالي تصوير تخيلي آل را ميبينيد كه در حال دزديدن نوزادي است و مربوط به ايران باستان است .

6exfmnl.jpg

آمار ها مي گويد كه زمان رسيدن اورژانس به بيمار 10 دقيقه است و زمان دسترسي به مواد مخدر 5 دقيقه !

ولي من مي خواهم از يك آمار جديد حرف بزنم . آماري كه از هر دو اينها آزار دهنده تر است . آماري كه اگر اندكي به اطرافتان نگاه كنيد خودتان هم پيدايش مي كنيد . مي دانيد از چه حرف مي زنم ؟

از اينكه در جامعه اي زندگي مي كنيم كه فرقي ندارد چه كاره باشي ، چه لباسي تنت باشد ، چه آرايشي كرده باشي ، مجرد باشي يا متاهل ، در بالاي شهر باشي و يا در پايين شهر ، چه وقت از روز بيرون رفته باشي و….

هيچ فرقي ندارد . فقط كافيست كه كمتر از 5 دقيقه در گوشه خيابان بايستي ! آن وقت ماشين هاي مختلفي است كه برايت ترمز مي كنند . همه لبخند ميزنند و مي خواهند سوارت كنند . گاهي حتي موتورها هم مي ايستند . از همه سني از همه رنگي و از همه قشري ! همه مي دانيم كه در پي چه هستند و چه نيت خبيثانه اي دارند ! ولي درد من از يك چيز است . از اينكه در رسانه ها مي گويند كه نحوه لباس پوشيدن خانمها باعث ناامني آنان در جامعه مي شود ولي من مي خواهم بگويم كه ما به جايي رسيده ايم كه هيچ فرقي نمي كند چه بپوشي و چگونه بگردي .

همه ناامني را با ترمزهايشان توي گوشت مي زنند . همه آنهايي كه به خود اجازه مي دهند جلوي هر خانمي بايستند ،‌ به تو يادآور مي شوند كه هيچ جا برايت امن نيست . وقتي كارم تا دير وقت طول مي كشد ( دير وقت يعني بعد از غروب آفتاب ) و امكاني براي اينكه كسي دنبالم بيايد وجود ندارد و آژانس ها هم ماشين ندارند و… و مجبور مي شوم كنارخيابان لحظاتي براي رسيدن تاكسي و يا حتي اتوبوس بايستم ،آن زمان است كه مي فهمم در جامعه اي اسلامي زندگي مي كنم . جايي كه مردانش مسلمانند و ادعاي غيرت دارند . جايي كه همه خواهر و مادر دارند و…

نوشته ام طولاني شد ولي بغض ام را بايد يكجوري خالي مي كردم . ببخشيد كه تلخ نوشتم! 

گفتگو

هميشه وقتي با زنان صحبت مي كنيد :

1-هر كار يا درخواستي را با جملاتي ملايم مطرح كنيد ، مثل : (مي شود خواهش كنم كه …؟) ( آيا ممكن است كه …؟(

2-صحبتهاي عقلاني و منطقي را به حداقل برسانيد و سعي كنيد احساسي برخورد كنيد ، مثل:( خوشحالم كه / واقعا متاثر شدم كه/ ناراحت شدم كه / مشتاقم كه…)

3-براي اينكه درباره موضوع مورد بحث نظر او را جويا شويد ، در پايان جملات خود از عباراتي مثل : (تو چطور ؟ / تو چطور فكر مي كني ) استفاده كنيد .

4-حتي گاهي كلمه متاسفم را به حرف هاي خود اضافه كنيد .

هميشه در هنگام حرف زدن با مردان :

1- حاشه نرويد ، كمتر درنگ كنيد و آنچه را كه قبلا درباره اش فكر كرده ايد را بر زبان آوريد .

2- از همان ابتدا به اصل مطلب برويد ، براي خوشامد آنها مقدمه چيني نكنيد .

3- عباراتي مثل : ( ببخشيد كه مزاحم شدم ولي …) يا ( مي دانم سوال احمقانه ايست ، اما …) را حذف كنيد .

4- استفاده از عبارات احساسي را به حداقل برسانيد و سعي كنيد با استدلال و منطق صحبت كنيد .

5- همه عبارات پاياني و اضافي را حذف كنيد .

6- هرگز عذرخواهي نكنيد ، مگر اينكه واقعا لازم باشد .

پنجره

لطافت خنده ها و چشمان باراني ات را ديدم

هرگز به محبتت پشت نكرده ام كه دوباره

بازگردم…

حالا تنها صداي سكوت را مي شنوم و با دهاني بسته فرياد مي كشم

و بي اشك مي گريم

در شبهاي بي ستاره ، هق هق گريه هايم را نشنيدي؟!…

من كنار توهستم

در قطره هاي باران

در تمام ژاله هاي سحر گاهي بر برگ گل

بر پيشاني شرمگين از گناهي نكرده

من همين جا هستم .

تو فقط چشمهاي خواب آلودت را بگشا

من

همه پنجره ها را خواهم گشود ./

مهرنوش محتشمي 

گريهبعد از تحمل چند روز بيماري و ضعف ، ديروز صبح تازه از رختخواب بلند شدم . ميز صبحانه را چيدم و خواستم هنگام صرف صبحانه اخبار صبحگاهي را گوش دهم . به محض گذاشتن اولين لقمه در دهانم در صفحه تلويزيون چند مرد را ديدم كه همزمان دار زده شدند و جسدهايشان در هوا تكان مي خورد .

تلويزيون را خاموش كردم و كامپيوتر را روشن . اخبار آنجا هم دست كمي نداشت . انواع اخبار تجاوزها و قتل هاي ناموسي و زناي محارم و شايعاتي درباره ارتباط زني به نام كامليا انتخابي فرد با علي دايي . نمي دانم چرا ما انسانهايي را كه موفق هستند را مي خواهيم به نحوي به افتضاح بكشيم . حتي وبلاگها هم پر بودند از اين حرفها .

مطلبي گذاشتم و سعي كردم سرم را با ديدن عكسهاي گوناگون سرگرم كنم ولي از قضا برخوردم به مجموعه روس/پي كاوه گلستان كه از شهر نو تهران قديم بود . رنج و وحشت را مي شد در چشم تمام آن زنها ديد . كامپيوتر را هم خاموش كردم .

چند تا تلفن زدم . حال مادربزرگم همچنان وخيم بود . دوستنم از تلاش منصرف شده و مي خواست توافقي هم كه شده از شوهرش جدا شود . يكسال دوندگي كرده بود و 5 ميليون خرج وكيل ولي حالا حاضر بود پولي دستي هم بدهد و خلاص شود. ديگر ظهر شده بود اما ميلي براي غذا خوردن نداشتم . چند ساعتي خوابيدم و با دندان درد بيدار شدم . يك هفته بود كه دندان عقلم را كشيده بودم ولي هنوز درد مي كرد. شب خواستيم برويم بيرون و كمي حال و هوا عوض كنيم . اما به جاي ديدن مغازه ها و مردم در رفت و آمد ، ماشينهاي ارشاد و افسران پليسي را مي ديديم كه خودشان خيره به مردم نگاه مي كردند تا به آنها تذكر دهند . نمي دانم چه قانوني نگاه دل سير آنها را به نامحرمان مجاز دانسته و نگاه بقيه را حرام . حالم گرفته شد .

زود برگشتيم خانه . با دربازكن داشتم قوطي كنسرو را باز مي كردم كه دوباره صحنه اعدام را ديدم و دستم را بريدم . الان يك دستي تايپ مي كنم !

اواخر شب بود كه همسرم براي تنوع چند تا كليپ كه دانلود كرده بود را بايم گذاشت . محسن چاووشي و كليپي كه هوادارانش برايش ساخته بودند . شعر : مگه بت نگفته بودم    بي تو زندگي من تيره و تاره    بعد تو طناب داره   

در دقيقه اول كليپ پس از تصوير بيابان و حلقه داري كه سايه اش روي زمين بود ، كسي با تيغ رگ دستش را زد و خون به همه جا پاشيد و بعد صحنه جان دادن يك انسان و طناب دار و ….

ساعت 2 نيمه شب بود . من با چشماني كاملا باز به سقف خيره ده بودم . خوابم نمي برد . با خودم فكر مي كردم يه آدم مگه چقد طاقت داره ؟   

آمار بازديد

  • 826,794 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix child mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتقادات اعتماد به نفس امنيت امنيت اجتماعي انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بهداشت روانی بی قراری تبعيض طبقاتي تجربه تخصص تربیت اجتماعی ترس تست تست روانشناسي تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلخ و زخمی تلويزيون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تو قلبت کی عزیزتر شده از من تولد توهم توهم عاشقی جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك حباب خاطرات خاطرات شیرین خاطرات مهرنوش محتشمي خاطراتی که با هم نداشتیم خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني داستانهای حقیقی داستان کوتاه دردودل درست زندگی کردن درمان روحی دروغ دكوراسيون دلبستن دلتنگی دل شکستن دلنوشته دلنوشته ها دلواپسی دنياي مجازي دنياي مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوستت دارم دوست خوب ذهن خاكستري ذهن خاکستری راز راز عشق رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روابط مشترک روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی روزی سبز خواهم شد رويا رویا رژيم رژيم غذايي زمستان زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی با عشق زندگی خوب زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي زیبایی سريال سری عکسهای ذهن خاکستری سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر باران شعر سپید شعر مهرنوش محتشمي شعرمهرنوش محتشمی شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شوهر شيراز شکوه عشق صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عادت می کنیم عاشقانه عاشقانه آرام عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عاشقی عزیزم به من شلیک کرد عشق عشق است عکاسی عشق بی بهانه عشق در هر نگاه عشق مجازی عشق ورزی عصیان عقايد عكس علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای زیبا عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غار تنهايي غبار روح غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فنگ شويي فوري فيلم قبر قبرستان قدرت قلب پاك كابوس كارشناسي ارشد كودكان لذت عاشق بودن مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردم شناسی مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاهدات مردم شناسی مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان معلوليت منتظرت خواهم ماند مهارتهای زندگی مهرنوش مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نشانه شناسي قبرها نفرت نقد نوستالژی نکته های زندگی نگاه تازه نگاه خاص نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر زندگی هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی پاييز پاییز زیبا پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح چرا چشمهایش کتاب مهرنوش محتشمی گردشگري گريه گمشده گمشدگان گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

مه 2012
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.