هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘روانشناسی مدرن’ میباشید.
تازه با هم آشنا شدیم . از اون دخترایه که باهاشون راحتم . معمولا توی جمله اول آشنایی دخترها از وضعیت تاهل همدیگه می پرسن و سن . فهمیدم که دو سال از من بزرگتره و مجرد .
نوع کارمون ایجاب می کنه که با هم زیاد در تماس باشیم . دختر آرومیه . برعکس من که از سر و کول همه بالا میرم و هر وقت که می رم رادیو ، سراغ همه کسائی که می شناختم میرم و باهاشون احوالپرسی می کنم ، اون خیلی آروم و ساکته و فقط به کار فکر می کنه و خیلی هم به خودش سخت میگیره .
دیروز که با هم بودیم بعد از چند جلسه مشاهدات رفتارهای من ، خیلی با احتیاط از من پرسید :
مهرنوش ! مطمئنی که متاهلی ؟
چطور مگه ؟-
آخه من تا حالا زن متاهل اینجوری ندیدم . حتما تازه عروسی . آره ؟-
میگم نه بابا ! من سابقه ؟ سال زندگی مشترک دارم-
چشماش گرد شده و میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی .
می گم فهمیدم که اگر خوش نباشم از دست خودم رفته و تاوانشو خودم می دم نه کس دیگه
برای اولین بار از ته دل می خنده و میبینم که با خنده چقدر همه زیباتر میشن
منم باهاش می خندم
خدایا شکرت !


این کار را کرده بودم .
رویاهایم را نوشته و دسته بندی کرده و در گنجه گذاشته بودم وبه آن دست نمی زدم . شاید می ترسیدم که نزدیکشان شوم . آنقدر که بزرگ بودند و آنقدر که برای رسیدن به آنها تلاش لازم بود و چه چیز بهتر از تنبلی ؟
ولی حالا می خواهم کش دور دسته رویاهایم را باز کنم و غرق شوم در آرزوهایم و و تا به ثمر نشستن همه آنها آرام ننشینم

تازگی ها هر وقت چیز آزار دهنده ای برام پیش میاد ، با خودم فکر می کنم که مگه ما چقدر عمر می کنیم که مجبور باشیم اینهمه سختی و رنج را تحمل کنیم و خودمان را از چیزهایی که دوست داریم و لذت می بریم محروم کنیم ؟ واقعا عمر مفیدی که ما برای خودمون تصور می کنیم با وجود آلودگی هوایی که هر لحظه کلی سرب و ذرات معلق به خوردمون می ده و انواع افزودنیها و مواد شیمیایی که در غذاهامون هست و سر و صداهای مزاحم محیط اطرافمون و آدمهای ناراحتی که با افکار مسمومشان در محیطهای کاری و زندگی داریم و فشارهای اقتصادی و اجتماعی و غیره چقدره ؟ چند سال ؟
سر انگشتی هم حساب کنی نمی ارزه که خودمان هم تیغ به روحمان بکشیم و هی به خودمان بپیچیم و هی سر به دیوار گذشته ای که بر نمی گردد بکوبیم و خودمان را سرزنش کنیم و پر شویم از آه و افسوس روزهای از دست رفته !
عمرمان آنقدرها زیاد نیست که بیارزد به اینهمه بد حالی و دلمردگی و رخوت.اگر از این حال بیر ون نیاییم ممکن است آنقدراسیرش شویم که باورش کنیم و همه زندگی مان شود و این چیزی نیست که حق ما باشد. !
پ.ن:وبلاگ سفرنامه هایم با مطلب جاده تهران یزد و کاروانسراهای بین راه به روز شد .

عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته بود تا آرامگاه خانوادگي شود.
كارگران مشغول حصاركشي دورآن بودند.
تابستان بود ومثل اكثر تابستانها كه مدارس تعطيل مي شد من به همراه كارگران به سركاررفتم .
گنجشكي در گوشه اي ازاين زمين نشست من از روي بازيگوشي بچه گانه قطعه سنگي تيز رابرداشتم وبه طرف اونشانه رفتم وبرخلاف هميشه كه خطا مي رفت به گنجشك خورد ودر دم جان سپرد.
خيلي آشفته شدم ومغموم واز كرده خود پشيمان .
وهمانجا ودقيقا» همانجا » ششماه بعد پدرم راكه تا آن روز سلامت كامل داشت به عنوان اولين ميت دفن كرديم.
واكنون 27سال است جائي كه آن گنجشك مرد براي پدرم فا تحه مي خوانم ودراين سالها همواره به ارتباط اين دوموضوع مي انديشم .
وبه جائي نمي رسم .
پ.ن: بعد از نوشتن این مطلب ، این تجربه تلخ را یکی از خوانندگان خوب وبلاگم (نیما) برایم فرستاد .


آخرين نظرات