هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘روانشناسي’ میباشید.
کم پیش میاد ولی باید وقتی پیش میاد تحملش کنی
به خاطر من
دست خودم نیست یک دفعه پیش میاد . باید برم . برم تو خودم . می دونم که همه سعیت را کردی که منو از این حال در آوری و خیلی هم موفق بودی ولی بذار این لحظه ها را با خودم داشته باشم .
می خوام برم . برم و کمی با خودم خلوت کنم . باورکن بهش احتیاج دارم . درسته که عمیق می شم و دور ولی اگه ولم کنی زود بر می گردم . قول می دم . من که جز آغوش گرم تو جایی ندارم که برم . من بر می گردم به شرطی که جلوی رفتنمو نگیری . به این فکر کن که بهش چقدر احتیاج دارم
تحمل کن عزیزم زود بر می گردم
مید ونم زندگی تراژدی نیست
می دونم که باید زندگی نرمالی داشته باشم و از هرگونه متفاوت بودن بپرهیزم
ولی فقط این خلوتهای گاه و بیگاهم را از من نگیر!
این را از صمیم قلب می گویم که خوش به حال مردها . اگر مجلسی که دعوت دارند خیلی مهم باشد ، لطف می کنند و کت و شلوار می پوشند و نهایتا یک کراوات هم می زنند . ولی طفلک خانمها. از وقتی که می شنوند که دعوت دارند عزا می گیرند که چه بپوشند و چه آرایشگاهی بروند و چه طور کیف و کفششان را ست کنند و تازه هزینه سرسام آور اینها را از کجا تامین کنند .
و دردناکتر از همه اینها وقتیست که مشغله زیادی هم داشته باشی و فرصت دنبال این کارها رفتن را هم نداشته باشی و شب که خسته و کوفته از سرکار بر می گردی تازه باید راه بیفتی و در مغازه ها در به در پیدا کردن یک کفش کهربایی رنگ باشی و…
پ.ن : آخه یک نفر نیست به من بگه اینهمه رنگ ! تو چرا کهربائی را انتخاب کردی ؟
زندگی ها را که نگاه می کنم ، یاد نمایشی می افتم که سالها پیش در تلویزیون پخش شد . دو نفر در پارک کنار هم روی نیمکت نشسته بودند و با هم حرف می زدند . ابتدا همه چیز طبیعی جلوه می کند ولی بعد متوجه می شوید که حرفهایی که می زنند هیچ ربطی به هم ندارد . در واقع آنها هر دو ناشنوا هستند و هر کس برای خودش حرف می زند و حرف دیگری را نمی شنود .
آنها که ناشنوا بودند ولی زندگی ما ها نیز تقریبا همینطور شده است . روزها کار می کنیم و شبها خسته به خانه بر می گردیم . کمی حرف می زنیم و لی حرف هم را نمی شنویم . در واقع هر کس درباره چیزی که میخواهد حرف می زند و دیگری هم در جواب از خودش می گوید . انگار هر دو کر هستند و حرف هم را نمی شنود . ولی خوب با هم مثلا ارتباط برقرار می کنند .
این نمایش این روزها زیاد به یادم می افتد
به خدا سخت نیست . اگر یک تکه کاغذ به دست بگیری و رویش کلامی ساده بنویسی و روی آینه بچسبانی و بعد از خانه بیرون بروی …
بخدا سخت نیست اگر برایش سر راه به خانه آمدن یک تخم مرغ شانسی بخری تا شانسش را امتحان کند و ذوقش را هنگام بازگشتن به دوران کودکی نظاره گر باشی …
بخدا سخت نیست اگر همیشه موقع راه ر فتن در خیابان دستش را در دست بگیری و گاهی با فشاری ملایم چیزهایی را به او یاداور شوی …
واقعا سخت نیست اما
نداشتن حوصله ، بی توجهی غیر عمدی ، مشغله روزانه ، حواس پرت بودن و غیره باعث می شود که یادت برود . به تدریج عاشق بودن را هم یادت می رود و بعد یک روز از خواب بیدار می شوی و میبینی که یک جای خالی بزرگ در درونت دهان باز کرده …
جای خالی عاشقانه ها…
خیلی از ما ها، شاید به جرات بگویم که همه ما به نیت زندگی کردن ازدواج می کنیم نه با قصد طلاق ! در واقع همگان حداقل رویای زندگی آرامی در کنار همسرمان را داریم ولی برای رسیدن به چنین هدف والایی اغلب هیچ کاری نمی کنیم . گاهی وقتها فکر میکنم که برای انتخاب یک لباس مهمانی بیشتر وقت می گذاریم تا انتخاب شریک باقی عمرمان ! این را از روی هوا نمی گویم . وقتی می بینم که افراد اقدام به ازدواج می کنند قبل از اینکه حتی به بلوغ فکری رسیده باشند و یا طلاق می گیرند بدون آنکه ذره ای از جان و دل برای حفظ زندگیشان تلاش کرده باشند ، وقتی که متوقعانه می خواهند دیگری آنطوری شود که او انتظار دارد بدون نشان دادن کوچکترین انعطافی از خود و…
می پاشد
زندگی ها از هم می پاشد و من از اینهمه غفلت و نا آگاهی در عجبم !!!







آخرين نظرات