هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘رهايي’ میباشید.
کم پیش میاد ولی باید وقتی پیش میاد تحملش کنی
به خاطر من
دست خودم نیست یک دفعه پیش میاد . باید برم . برم تو خودم . می دونم که همه سعیت را کردی که منو از این حال در آوری و خیلی هم موفق بودی ولی بذار این لحظه ها را با خودم داشته باشم .
می خوام برم . برم و کمی با خودم خلوت کنم . باورکن بهش احتیاج دارم . درسته که عمیق می شم و دور ولی اگه ولم کنی زود بر می گردم . قول می دم . من که جز آغوش گرم تو جایی ندارم که برم . من بر می گردم به شرطی که جلوی رفتنمو نگیری . به این فکر کن که بهش چقدر احتیاج دارم
تحمل کن عزیزم زود بر می گردم
مید ونم زندگی تراژدی نیست
می دونم که باید زندگی نرمالی داشته باشم و از هرگونه متفاوت بودن بپرهیزم
ولی فقط این خلوتهای گاه و بیگاهم را از من نگیر!
وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی نزدیک ، شرکت کنی . وقتی دنبال لباست رفتی و از دست خیاط بد قولت ناراحتی و از اینکه چین پایین لباست درست روی تنت نمیشیند ، کفری شدی .وقتی که آرایشگر همیشگیت به مسافرت رفته و نمی دانی که باید آرایش موهایت را به چه کسی بسپاری و…
وقتی که درگیر هزار و یک مزخرف دیگر هستی و عصبانی از دست عالم و آدم که چرا کارهایشان را درست انجام نمی دهند و بعد…
زنگ تلفن…
و خبر مرگ ناگهانی همکلاسی ات بر اثر سکته مغزی در 28 سالگی در جلسه اول کلاسهای ترم تابستان !
گوشی از دستم افتاد
اشک امانم را برید . درست است که در اصل همکلاسی خواهرم بود اما دیده بودمش و تنها خاطره ای که از او داشتم این بود که وقتی جلو تر از ما در صبح زود در صف مینیبوس ها ایستاده بود به محض سوار شدن قرآنش را درآورد و شروع به خواندن کرد !
این صحنه مرتب جلوی چشمم میاید .
خیلی جوان بود خیلی…
برای رفتنش زود بود
در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا!
دکمه های کیبوردکم خیس شده اند…
از خودم بیزار شده ام…
دلم برای کسی که فقط یکبار دیدمش تنگ شده
گریه دیگر امانم نمی دهد …..
خیلی کم هستند آدمهایی که بخواهند علیرغم همه مشکلات به اصولشان پایبند باشند و اگر هم باشند آنقدر از طرف جامعه مورد سرزنش ها و محدودیت های پنهان و آشکار قرار می گیرند که گاهی جانشان به لبشان می رسد و فقط می خواهند گوشه دنجی به دور از همه بیابند و دمی بیاسایند .
این جور ادمها در عشق ورزیدن هایشان هم دچار مسائل عدیده ای هستند چرا که کم پیش می آید که بتوانند کسی را همشان و همراه خود بیابند و یا حداقل کمی شبیه ! ولی خیلیها دوست دارند که به آنها بیاویزند و از اخلاق نجیب زاده بودنشان استفاده کنند و خود را بدین وسیله بالا بکشند اما غافلند از اینکه چاه باید از خودش آب داشته باشد و اینکه یک نفر مگر تا کجا می تواند کسی را به دنبال بکشد .
باید این وزنه ها را هر چند هم که دوست داشتنی و ترحم بر انگیز باشند از پای بگسلند و آنها را در دنیای غیر قابل تغییر خودشان رها کنند و فراموش نکنند که پرواز اصلی ترین هدف زندگیشان است و پریدن و رهایی با اینهمه گلوله های سربی آویزان ممکن نخواهد بود!







آخرين نظرات