هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘دل شکستن’ می‌باشید.

«دلم گرفته ..» این جمله ایه که خیلی میشنویم و شاید خودمونم از اونایی باشیم که زیاد به کارش میبریم .

من وقتی اینو میشنوم نمیتونم از سرش به شکل یه احساس ساده بگذرم ..من به فکر فرو میرم . فکر میکنم که خوب..دلم برای چی گرفته ..و بعد به این فکر میکنم که من برای دلم چیکار کردم ؟

اگر یه ذره ، فقط یه ذره منصف باشم ، جوابم اینه که هیچی ! من تنها کاری که کردم اینه که هی زدم توی سر دلم ..هی هر چی دلش خواسته ، بهش ندادم ..هی گفتم نباید دلت بخواد و..

من حتی کوچکترین آرزوهای دلمو ازش دریغ کردم ..اگر دلش هوای آزاد میخواست، اونقدر حس نداشتم که بلند شم و برم پارک ..چیزی که نه ماشین میخواد و نه پول!

اگر دلش میخواست که ..

..

ما هیچ کاری برای دلمون نمیکنیم و بعد تعجب میکنیم که چرا میگیره ! فکر نمیکنید که دلهامون تازه خیلی هم منصفند که فقط میگیرند ! من اگر جای دلم بودم از دست خودم تا حالا دق کرده بودم . !

کاش از اول تو را جدی میگرفتم ..همان وقتی که فهمیدم چیزی در وجودم جوانه زده..اما من خندیدم ..پنداشتم شوخیست ..یا اغراق در حس کردن موجودی که وجود ندارد ..اما تو ماندی..رشد کردی ..قد کشیدی..و هی در من تنیدی..زیر و رویم کردی و هی خودت را با من پیوند زدی و از هر چیزی برای اینکار استفاده کردی ..از رگ و پوستم..از خونم ..از احساسم ..

و من ساده دل فکر میکردم که اتفاقی نمیافتد.. کافیست زمانش برسد تا تو بروی..فکر میکردم که تاب کج خلقیها و دمدمی بودن مزاجم را نمی آوری ..فکر میکردم دلت برای خانه قبلی ات تنگ میشود ..فکر میکردم که کم کم میروی ولی تو کم کم ماندگار شدی

بعد که ترسیدم از ماندنت ، سعی کردم خلاص شوم ..سه بار

و هر بار درد کشیدم ..زجر کشیدم.. به خودم پیچیدم ..بیتاب شدم ..ولی هرچه کردم تو نرفتی ..فقط چند روزی از تکان خوردن باز میماندی..انقدر که فکر میکردم دیگر نیستی چون هیچ حرکتی نداشتی ولی قبل از اینکه بتوانم نفس راحتی بکشم باز در درونم حست میکردم ..

تکان میخوردی و من ناگهان غرق شوقی اندوهبار میشدم ..خوشحال میشدم که با همه کارهایی که کردم بلایی سرت نیامده  و از طرفی غصه دار میشدم از اینکه زمان طلایی را از دست میدهم و تو بزرگتر میشوی و محکمتر به وجودم می چسبی ..

در این مدت احساساتم لحظه به لحظه در تلاطم بود ..گاهی خوشحال بودم ازاینکه کسی اینهمه به من نزدیک است و بدون من دوام نمیاورد ..ولی اغلب غصه دار میشدم چون میدانستم که من توانایی نگهداریت را ندارم و دیر یا زود باید رهایت کنم ..من تو را نمیخواستم و با وجودیکه میدانستی ،اینهمه به من چسبیده بودی و دستم را حتی لحظه ای رها نمیکردی ..گاهی مستاصل میشدم و درمانده..ساکت میشدم و به دست و پا زدنهایت نگاه می کردم و در سکوت میدیدم که چگونه  از شیره جان من  میمکی و بزرگ میشوی ..

گاهی همه چیز را به گردن سرنوشت میانداختم و او را مقصر میدانستم ..گاهی خودم را نفرین میکردم که چرا آن روز به آن ایستگاه لعنتی آمدم ..گاهی بیزار میشدم از خودم که هستی ات بودم و همه وجودت به من گره خورده بود ..دلم میخواست نباشم ..دلم میخواست خلاص شوم ..انگاردر تارعنکبوتی غول آسا گیر افتاده بودم و قرار بود که خورده شوم ..کابوسهایم روز به روز بدتر میشد ..توانم لحظه به لحظه تحلیل میرفت..بسیاری از کارهایم را از دست داده بودم  و پس اندازم رو به پایان بود ..

همواره افسوس میخوردم که کاش از همان اول که فهمیدم چیزی دارد در درونم شکل میگیرد، بی اعتنایی نمیکردم ..کاش جدی میگرفتم ان موجود کوچکی را که در من رشد میکرد ..کاش مغرور نبودم به انکه هیچ اتفاقی نمیافتد

حالا نه ماه گذشته ..تو ذوق زده هستی از گذشت این نه ماه و من درمانده ام و عجیب خسته ..دیگر نای مبارزه کردن ندارم..دیگر راهی برای نبودنت نمیشناسم..

میگویی نه ماه طول کشید تا به دنیایت بیایم ..و نمیدانی که در این مدت چه ها کشیدم

..

دیگر نمیشود کاری کرد..باید تو را به دنیا بیاورم ..تو خوشحالی چون نمیدانی که همه دکترهایی که رفتم میگویند که با دنیا آمدنت ، هستی مرا خواهی گرفت ..تو نمی دانی و میخندی و من هم فقط در سکوت نگاهت میکنم ..من مدتهاست که دیگر حرف هم نمیزنم..فقط نگاهت میکنم و افسوس میخورم ..

کاش همان اول سقطت کرده بودم..

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل «خسته نباشید»" خسته شدم » » خستگیم دررفت» «خستم کردی » و مشابه اینها!

اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم  جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .

آنوقت اگر بگوییم که » خسته ام » چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..

من  در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من » خسته » میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!

بوی خاطرات مانده می دهد این دل کپک زده من

بوی نای گریه های خشک شده بر روی تقویم

بوی دستهای شکسته بند که هی جا می اندازد شکستگیهای دلم را

و دل من که هی ترک می خورد و فرو می ریزد در پس رفتن هر مسافری

مهرنوش


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها

گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست «. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود

و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه

محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود

.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

آمار بازديد

  • 826,794 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix child mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتقادات اعتماد به نفس امنيت امنيت اجتماعي انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بهداشت روانی بی قراری تبعيض طبقاتي تجربه تخصص تربیت اجتماعی ترس تست تست روانشناسي تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلخ و زخمی تلويزيون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تو قلبت کی عزیزتر شده از من تولد توهم توهم عاشقی جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك حباب خاطرات خاطرات شیرین خاطرات مهرنوش محتشمي خاطراتی که با هم نداشتیم خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني داستانهای حقیقی داستان کوتاه دردودل درست زندگی کردن درمان روحی دروغ دكوراسيون دلبستن دلتنگی دل شکستن دلنوشته دلنوشته ها دلواپسی دنياي مجازي دنياي مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوستت دارم دوست خوب ذهن خاكستري ذهن خاکستری راز راز عشق رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روابط مشترک روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی روزی سبز خواهم شد رويا رویا رژيم رژيم غذايي زمستان زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی با عشق زندگی خوب زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي زیبایی سريال سری عکسهای ذهن خاکستری سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر باران شعر سپید شعر مهرنوش محتشمي شعرمهرنوش محتشمی شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شوهر شيراز شکوه عشق صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عادت می کنیم عاشقانه عاشقانه آرام عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عاشقی عزیزم به من شلیک کرد عشق عشق است عکاسی عشق بی بهانه عشق در هر نگاه عشق مجازی عشق ورزی عصیان عقايد عكس علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای زیبا عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غار تنهايي غبار روح غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فنگ شويي فوري فيلم قبر قبرستان قدرت قلب پاك كابوس كارشناسي ارشد كودكان لذت عاشق بودن مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردم شناسی مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاهدات مردم شناسی مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان معلوليت منتظرت خواهم ماند مهارتهای زندگی مهرنوش مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نشانه شناسي قبرها نفرت نقد نوستالژی نکته های زندگی نگاه تازه نگاه خاص نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر زندگی هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی پاييز پاییز زیبا پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح چرا چشمهایش کتاب مهرنوش محتشمی گردشگري گريه گمشده گمشدگان گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

مه 2012
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.