هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘دروغ’ میباشید.
یکی از آداب و رسوم عید و ایام نوروز ، دیدن سریالهای زنجیره ایست که از روز اول شروع شده و سعی دارد بینندگان را تا انتهای سریال ، هر شب، با خود داشته باشد
مدتهاست که عادت دیدن تلویزیون را ترک کرده ام و گاهی اوقات فکر می کنم که به جای آن ، یک آکواریوم بگذارم چون کارایی بیشتری خواهد داشت
اما وقتی به مهمانی دعوت می شوی و همه افراد به تلویزیون خیره می شوند تا سریال هرشبشان را ببینند ، چاره ای جز همراهی جمع نداری .
جسته و گریخته سریال چهاردیواری را دیدم و به نظرم بسیار شبیه فیلم «درباره الی» آمد . چون تمام لحظات فیلم پر بود از دروغها و پنهان کاریها و همراهی افراد در راست جلوه دادن دروغها و جالبتر اینکه هیچ حد و مرزی هم نداشت . در ازدواج ، دختر به پدرش دروغ می گفت و همه کمکش می کردند که دروغش را لاپوشونی کند و تا هر مسئله کوچک و بزرگ ، همه جا پربود از دروغ . نمی گویم زندگی عادی ما چیزی متفاوت تر از اینهاست .شاید حتی بدتر و زیادتر هم باشد اما نکته ای که به نظر من جالب بود , طبیعی جلوه دادن دروغ و همراهی دیگران برای رسوا نشدن دروغگو بود .
معتقد نیستم که حتما سریالهای سفارشی و مناسبتی باید پیامی داشته باشه ، نه ، اما کاش سرگرم شدن ما به قیمت عادی جلوه دادن بزرگترین و ویران کننده ترین رذیلت اخلاقی نباشه ! خصوصیت ناشایستی که داریوش کبیر قدرت تخریب آنرا معادل دشمن و خشکسالی می داند !!

سریال پنجمین خورشید که هر شب بعد از افطار پخش میشد تنها چیزی بود که نگاه می کردم و تا روزی که آخرین قسمت آن پخش شود دست نگه داشتم تا زود قضاوت نکرده باشم و شاید هم منتظر بودم که حرفی یا حرکتی در آن ببینم که اشاره ای هر چند کوچک به این سیل بی امان دروغها داشته باشد . دروغهایی که یکی و دو تا نبود و در هر قسمت نیم ساعته مجموعه ای از دروغها بر زبان بازیگران جاری بود و برای پوشاندن یک دروغ توسل جستن به دروغی دیگر .جالب اینکه اکثر دروغها هم در نهایت به کمک طرف می آمدو او را از مخمصه می رهاند .
از پایان به شدت آبکی و ویران کننده داستان که بگذریم ، این سریال تنها پندی که داشت (چرا که همه سریالهای تلویزیون با هدف ارائه پندی به مخاطب ساخته می شود) این بود که حاضر جواب بودن در دروغها ، تنها راه کسب موفقیت است !
خداوندا! سرزمین ما را از شر سه چیز محفوظ بدار:
دروغ ، دشمن و خشکسالی

می گفت آدم باید موقع سختی و ناراحتی کنار عزیزش باشه وگرنه وقت سرحالی و خوشی که همه دور آدمن
و اونقدر ساده می گفت که باورت می شد که حاضره هر کاری برات بکنه تا لبخند بزنی و اینقدر بی بهانه دوست داره که دلت می خواست محکم بغلش کنی اونقدر که دردش بگیره و اگه گریه ات گرفت سرتو روی سینش بذاری و سیر گریه کنی و اون تمام مدت موهاتو نوازش کنه تا آروم بشی و همه اینکارها رو می کنه بدون اینکه حتی بدونه از چی ناراحتی و یا ازت سوالی بکنه …
حالا دوستیها چقدر متفاوت شده . هر کس حتی در صورتی به روت یه لبخند میزنه که احتمال بده شاید یه روزی به دردش بخوری یا وقتی باهات همکلام میشه می خواد بفهمه که چه لینکها و ارتباطاتی داری و از چه راهی می تونه ازت استفاده کنه و اگه سلامتو جواب می ده داره حساب و کتاب می کنه که کجا این رابطه نقد میشه و…
…
می گه این رسم روزگاره …می گه نباید از مردم توقع داشت …می گه دنیای بدی شده …می گه قبلنا اینجوری نبود …می گه آدمای خوبی به تورت نخورده
…
می گم یادم نمیاد کی اینجوری نبود …می گم از وقتی که من یادمه همینجوری بود …می گم پس چرا اینقدر مردم ازت توقع دارن …می گم من برای آدما هیچ وقت توری پهن نکرده بودم …می گم دیگه باور نمی کنم .می گه و می گه و من تو دلم جوابشو می دم تا نخوام برای هر جواب کلی حرف بزنم …این روزا حرف زدنم نمیاد …این روزا دلم مچاله شدس…

ساده ترین راه ، بی اعتماد شدنه به هر کسی که می خواد بگه که با همه فرق دارد و باور نکردن هیچ کدام از لبخندها و دوستیها و دوست داشتنها
و در عین حال دردناک ترین راه ، باز گشودن درهای احساسه به روی هر کسی که حداقل ادعایی داره واسه دوست داشتن
و من از تصمیمی که می گیرم می ترسم…

همه جا را پر کرده است . بی اعتمادی و بدبینی. . انگار هاله ای از غبار و تیرگی بر مردمان سایه افکنده .
پر شده ایم از دروغ . آنقدر دروغ می شنویم که در آخر نمی فهمیم که اصلا راستی هم وجود داشته است ؟
روزهای بدی را می گذرانم . بیماری ویروسی و بدن درد شدید از یک طرف، سرگیجه دائم و فشار پایین از طرف دیگر ، و استرس انتخابات و برنامه های آن که ناخوداگاه آدم را زیر فشار می گذارد .
روزشماری می کنم که تمام شود این روزهای سخت و دوباره بلند شوم . و همه چیز آرام شود .

این نوشته دزرتر است : قبل از گفتن هر چیزی بهش باید ببینی قرار بود چه چیزایی رو بگی..
قرار بود چه چیزایی رو نگی…
اون چیزایی که گذاشته بودی تا ببینی موقعیتش پیش می آد یا نه بعد بگی رو می تونی الان بگی یا باید بازم نگهشون داری واسه دفعه بعد؟
باید ببینی اگه بش دروغ بگی و عوضش ناراحتش نکنی رو باید انتخاب کنی یا باش صادق باشی و عوضش یه تندخویی و سردی ازش تحویل بگیری؟
و بعد یه بار می شینی پیش خودت فکر می کنی قبل از هربار حرف زدن باش باید چقدر محاسبه و تحلیل بکنی…اونم برای کسی که مثلا فکر می کنی خیلی از بقیه بت نزدیک تره.
و من ادامه دادمش:
بعد میبینی اصلا ارزششو نداره که برای هر حرفی بخوای اینهمه حساب و کتاب کنی . که چی بشه اصلا ؟ بعد سکوت را انتخاب می کنی و وقتی بهت می گن : چرا کم حرف شدی عزیزم ؟ می گی : استفاده می برم .
بعدش طرف کلی هم چاق میشه و فکر می کنه که چه گوهر هایی داره بیرون میریزه و دیگران لذتش را می برند و غافل از اینکه هر کس توی دنیای خودش داره سیر می کنه و اگر یک لحظه دهنشو می بست و فکر می کرد ، می فهمید که حرف زدن اگر واقعا حرف باشه خیلی سخته و چیزی محدود شده بین دو فک نیست که بخوای تکون بدی و در فشانی کنی و…
خلاصه دهنمو می بندم و با لبخند نگاهش می کنم و می ذارم یه دل سیر حرف بزنه . اینقدر که خودش خسته بشه



آخرين نظرات