هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘دردودل’ میباشید.

«دلم گرفته ..» این جمله ایه که خیلی میشنویم و شاید خودمونم از اونایی باشیم که زیاد به کارش میبریم .
من وقتی اینو میشنوم نمیتونم از سرش به شکل یه احساس ساده بگذرم ..من به فکر فرو میرم . فکر میکنم که خوب..دلم برای چی گرفته ..و بعد به این فکر میکنم که من برای دلم چیکار کردم ؟
اگر یه ذره ، فقط یه ذره منصف باشم ، جوابم اینه که هیچی ! من تنها کاری که کردم اینه که هی زدم توی سر دلم ..هی هر چی دلش خواسته ، بهش ندادم ..هی گفتم نباید دلت بخواد و..
من حتی کوچکترین آرزوهای دلمو ازش دریغ کردم ..اگر دلش هوای آزاد میخواست، اونقدر حس نداشتم که بلند شم و برم پارک ..چیزی که نه ماشین میخواد و نه پول!
اگر دلش میخواست که ..
..
ما هیچ کاری برای دلمون نمیکنیم و بعد تعجب میکنیم که چرا میگیره ! فکر نمیکنید که دلهامون تازه خیلی هم منصفند که فقط میگیرند ! من اگر جای دلم بودم از دست خودم تا حالا دق کرده بودم . !
وقتی از بیرون به آدما نگاه کنی ، یه حس بزرگ دلسوزی پیدا می کنی
آدمایی که زیر انواع فشارهای روحی و روانی و محیطی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و جغرافیایی و …هستن .
از امواج مخربی که توی هوا پخش شده و تا ذرات سرب معلقی که نفسش میکشیم تا آدمایی که مجبوریم برای تامین معاشمون باهاشون سر و کله بزنیم تا …
خیلی چیزها هست
مثل فشار توقعاتی که از آدم دارن تا وظایف و نقشهای محولی که بر گردنته و استرسی که به واسطه جنسیت بر آدمها تحمیل شده برای حضورشون تو اجتماع و ….
این لیست می تونه تا بی نهایت ادامه پیدا کنه و شاید برای هیچ کدومش نشه کاری کرد
اما
دردناک ترین رنجی که میکشیم از نظر من دردیه که خودمون به خودمون تحمیل می کنیم به واسطه ترسهامون
ترس از اتفاقات نیافتاده و مسائلی که ممکنه هرگز پیش نیاد ولی گاهی اوقات اینقدر این ترسها قوت و قدرت پیدا می کنن که تنها راههای تنفسی ما رو هم می بندن و نمیذارن حتی چند لحظه قشنگ رو برای خودمون داشته باشم و اونوقت همه زندگیمونو ،حجم هولناک تنهاییهامون پر می کنه !
درسته که توی تنهاییمون و توی معبدمون از شر هر مشکل و مصیبتی(حتی در آینده) در امان هستیم اما آیا واقعا داشتن رویا ، می تونه جای یک لمس واقعی و صمیمانه از حسی مشترک و محبتی عمیق و بی پیرایه رو برامون بگیره؟
آیا همکلامی و همنوایی با کسی که به ما نزدیک است، اینقدرترسناک است که نخواهیم هرگز ماسکها و نقابهایمان را کنار بگذاریم و برای لحظه ای حتی، دل به دریا بزنیم و خودمان را رها کنیم ؟
نمی دونم. شاید حق با تجربیات قبلی و دردناک ما باشه …شاید باید همچنان به ترسهامون میدون بدیم تا نذاریم هیچوقت شکل واقعی به خودشون بگیرن ولی به نظرم ، ما آدما ، خیلی گناه داریم …خیلی !
گاهی وقتا حرف نمی زنی که درد و دل کرده باشی یا طلب کمک بکنی ویا دنبال حل مسئله ای باشی …گاهی وقتا حرف می زنی که فقط خالی بشی . بگی و خلاص بشی از اینکه هی اون موضوع رو پیش خودت مرور کنی . هی دوباره و دوباره تو ذهنت بیاد . میگی و میریزه بیرون . حالا اگر این حرف روی دلت سنگینی کنه که بدتر میشه چون هر چی می گذره به وزنش اضافه میشه و شاخ و برگ پیدا می کنه و …
…
من سکوت کردم . قدم زدم . نفس های عمیق کشیدم و هوای سردو دلچسب پاییزی رو فرو بردم و سعی کردم آروم بشم و فراموش کنم . اما یه جایی از ذهنم گیر کرده .شاید اصلا کلیت ماجرا هیچ اهمیتی نداشته باشه و هیچ جای زندگی من نباشه ولی من روبات که نیستم که بتونم خودم رو بدون احساسات اینجوری برنامه ریزی کنم .
نمی تونم ! نیاز دارم بگم حتی اگر شکل غر زدن بگیره یا حتی تکراری باشه . دلم می خواد بگم و خلاص بشم .
به حرفام گوش میکنی ؟

گاهی وقتها سایه پلید روزمرگیها چنان بر روحت حمله ور می شود که حوصله رویاهایت را هم نداری
و فراموششان می کنی
یکی یکی
و از یاد می بری که رویاهات همه آن چیزی هستند که تو هستی
و بی امید تو هیچ نیستی جز ماشینی از تکرارهای روزمره
پس به خودت بیا قبل از اینکه با بالهای یاس وناامیدی برای همیشه به اوج اندوه سقوط کنی

منتظری . وقتی بیداری می شوی به سمت موبایلت شیرجه می روی تا ببینی آیا پیامی از او هست ؟ و با دیدن باکسی پراز تبلیغات بانکها ،آهی می کشی و وانمود می کنی که برایت مهم نیست و سعی می کنی تا جایی که ممکنه از گوشیت فاصله بگیری تا وسوسه نشی …
چه بگویم عزیزم وقتی خودت اینهمه فشار روانی را بر خودت تحمیل کرده ای در حالیکه می دانی تهش هیچی نیست ! تو دلبسته کلمات تایپ شده بودی ! چیزهایی که حتی با گوشهایت نشنیدی، وقتی به تو گفتم آنها اس ام اسهای عاشقانه نیست و تنها پیامهای فوروارد شده است چه اصرار عجیبی داشتی که ثابت کنی آنها را برای تو ، خودش نوشته ولی حتی اگر هم تو راست بگویی باز هم چیزی را ثابت نمی کند چراکه وقتی تو را دید از هر چیزی حرف زد جز دوست داشتنت ! وتو حتی نشنیدی !!!
نمی دانم عادتت داده بود که هر صبح را با صبح بخیری دل انگیز از طرفش آغاز کنی و یا خودت به این صبح بخیر هاعادت کرده بودی که حالا که نیست انگار شبت تمامی ندارد و هیچ صبحی برایت آغاز نمی شود ؟
می دانم همه امیدت شده بود و و قتی فهمیدی که همان روز بعد از تو به دیدار دیگری رفت و کوچکترین احترامی برای حضورت قائل نشد ، چطور بی صدا شکستی …و وقتی که گله کردی تو را در حد یک دوست پایین آورد و قرارتان را در حد قرار کاری و تو صبورانه لبخندی زدی…
چه بگویم عزیزم وقتی برای اولین بار در زندگیت احساس کردی کسی را پیدا کرده ای که تو را فقط به خاطر خودت و نه هیچ منفعت و نسبتی دوست دارد و اشتباه کردی که باور کردی در این روزگار نامراد ،عاشقی داری و همه امیدت را به او بستی و آسیب پذیرتر از هر زمان ممکن شدی و طولی نکشید که شکستی و جای همه آن همه انرژی و اشتیاقی که به خاطر بودنش داشتی را اندوهی عظیم گرفت که بیش از حد برایت سنگین بود و تو خم شدی و دوباره به کنج خانه ات پناه بردی …
چه بگویم وقتی هنوز هم باور نکردی که کس دیگری را دوست دارد و رفته است و هنوز چشم انتظارش هستی و نمی خواهی باور کنی که همه آن واژ ه هایی که می پنداشتی اختصاص به تو دارد برای کس دیگری نوشته می شود و تو دیگر مخاطبش نیستی ! به همین راحتی عوض شدی و فراموش !
چه بگویم عزیزم؟ چه می توانم بگویم ؟ من خودم خسته تر از آنم که دردودلهایت را تاب آورم و رنجیده خاطر تر از آنکه به تو امیدی دهم و دل نازک تر از آنکه محکم به تو بگویم که از اول اشتباه کردی و بی خودی خودت را زیر بار اینهمه فشار و استرس بردی و…
نمی توانم مثل بقیه بی رحمانه حقیقت را به صورتت بکوبم . پس فقط در آغوش میگیرمت و برایت آرام آرام شعری را زمزمه می کنم که دوستش داشتی :
آخه کار دل هیچ نداره قانونی…




آخرين نظرات