هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘خاطره’ میباشید.
در تاکسی کنارم نشسته! سی ساله به نظر میرسد با صدایی وسوسه انگیز. آرام حرف میزند ولی در سکوت کامل اتومبیل و گوشهای تیز من به راحتی صدایش شنیده میشود .
نیازی به هوش در حد متوسط هم نیست که بفهمی مخاطبش زنیست که دارد ناز میکند و او با انواع فوت و فنهای مردانه سعی دارد که موافقتش را جلب کند:
«وای نمیدونی که بی تو به من چی میگذری ..اگه بدونی تو دل من چه خبره ..وقتی هستی با تو توی بهشتم ولی امان از وقتی که نیستی ..من دیوونه میشم ..من میدونم که تو میفهمی من چی میگم ..اگر تو بخوای هیچی نمیتونه جلودار من بشه ..من همه کار میکنم ..فقط تو باش..هرچی تو بگی من همون کارو میکنم ..»
ناخواسته لبخند میزنم و او متوجه لبخند من میشود ولی همچنان به نازکشی اش ادامه میدهد.زنی که در انتهای تاکسی نشسته میخواهد پیاده شود و من و او هم باید از ماشین بیرون بیاییم. کیفش را در دست میگیرد و گوشی را با شانه اش نگه میدارد و حتی در لحنش هیچ تغییری ایجاد نمیشود .من اشاره میکنم که زودتر پیاده میشوم و او اول سوار میشود .حالا راحت تر نشسته و نظری هم به من دارد که دیگر بطور واضح و مشتاق به حرفهایش گوش میدهم.انگار دختر سرسختیست و با هیچ حرفی راضی نمیشود ..رو به من میکند و شانه هایش را بالا میاندازد و مستاصل نگاهم میکند.با اشاره و صدایی بسیار آرام میگویم:بگو باشه! هرجور تو راحتی ! اصرار نکن !
لحظه ای مکث میکند و بعد حرفهای مرا تکرار میکند .چند لحظه سکوت میشود و بعد:
«ازت ممنونم..یه آسمون ممنونم که قبول کردی ..من عاشقتم..پس شب میبینمت عزیز دلم «
تلفن را که قطع میکند با همان هیجان از من تشکر میکند .من اماصورتم را به سمت شیشه گرفته ام ..برنمیگردم و نگاهش نمیکنم..نمیخواهم خیسی چشمانم را ببیند..
دلم به حال دخترک، عجیب میسوزد..
11-9-89
زمان: دیروز،مکان:مطب دکتر
دکتر:خوب از حالت بگو ..بهتر شدی؟
من: نه ! همه داروها رو سر ساعت خوردم ولی هیچ تغییری نکردم
دکتر: کابوسات چطور؟ کمتر نشدن ؟
من: کماکان ادامه دارند و با موضوعات متنوع همچنان باقی هستند
دکتر سکوت میکند ..کمی به فکر فرومیرود..پرونده ام را از نو میخواند..و دوباره میپرسد : هنوز احساس بی پناهی داری ؟ هنوز اضطراب و دلهره همراه با سرگیجه ها ؟
من:بله دکتر جان ..هیچی تغییر نکرده حتی بدتر هم شدم . .گاهی حمله سرگیجه هام خونه نشینم میکنه و هرجا هستم باید بشینم تا نیافتم روی زمین
دکتر دوباره سکوت میکند ..بعد کاغذها را کناری میگذارد و میگوید:من سی ساله که دکترم ..تا حالا کیسی مثل تو نداشتم ..هشتاد درصد مریضهام با نسخه اول خوب میشن و بیست درصد دیگه با نسخه دوم، ولی من سه بار بطور کامل درمان تو رو عوض کردم ولی هیچ تغییری نکردی .. من دیگه کاری از دستم ساخته نیست !
من برای ثانیه ای شوکه شدم ..همه امیدم این نوع از درمان بود،برای صدم ثانیه گریه ام گرفت اما مثل همیشه خودم رو کنترل کردم و گفتم : پس دکتر دیگه بریم دعا کنیم و سفره ابوالفضل نذر کنیم ؟
دکتر میخندد..همیشه جدیست و خنداندن او کاریست بس دشوار..من هم با او میخندم .. نمیدانم چرا بجای اینکه ناراحت باشم از اینکه از درمانم ناامید شده ،خوشحالم ازینکه خندیده
لابلای خنده هاش میگه : اخه تو با خودت چیکارکردی دختر ؟ چه بلایی سر خودت آوردی که منم عاجز شدم از درمانت ؟
من: عیبی نداره! عوضش الان شدم یه کیس نادر برای شما ! حتی میتونید ازین به بعد «نادره» صدام کنید

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل «خسته نباشید»" خسته شدم » » خستگیم دررفت» «خستم کردی » و مشابه اینها!
اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .
آنوقت اگر بگوییم که » خسته ام » چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..
من در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من » خسته » میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!

..روزهایی هستند که کش می آیند..انگار به اندازه چند روز میتوانی در آنها زندگی کنی …تجربه کنی ..حس کنی و
این روزها در زندگی ام خیلی کم پیش می آیند ولی زمانی که به احساسم اندک مجالی برای سر به هوا شدن بدهم و بگذارم کمی از پیله اش بیرون بیاید، چقدراحساس زندگی میکنم ..
وقتی فقط خودم باشم و بتوانم کنار هر کس که هستم باز هم خودم باشم و هیچ پرده ای در میان نباشد ..
خوب بود..خیلی خوب بود .. نقطه ای در بلندای یک دشت، شاید بشود جایی برای آسودگی ات ..حتی برای چند دقیقه ..چند دقیقه کشدار که بتوانی به اندازه ساعتها در آن زندگی کنی
نوشتم که ثبت شود در نوشته هایم مانند حافظه ام، روزی را که برای لحظاتی خودم بودم و بی دغدغه پاهایم را تکان میدادم و لبخند میزدم
شهویور 1389
در کنار تو،بودنم رنگ دیگری دارد
در کنار تو قلبم آرام میگیرد و فقط میان بازوان توست که دمی می آسایم
تو معنی زندگیم را جلایی تازه دادی و در من دمیدی تا به حرکت در آیم و تا شاهد رقص و پایکوبی ام نشدی لحظه ای از حمایتم دست بر نداشتی
تو گوهر عشق را در دلم پروراندی و به من یاد دادی که خودم را دوست بدارم تا بتوانم دیگران را هم دوست داشته باشم
همسرم!
ترانه پر مهر زندگیم
ببین چه پرشور شیفته ات شدم و چه عاشقانه می خوانمت
دیگر حریمی در میان نیست چون تو حرمت زندگیم هستی و بهانه بودنم
روزگاریست که در کنار هم دل سپرده ایم و چون دلدادگان روزگار می گذرانیم
دلت همیشه روشن از عشق و امید و ایمان باد
سالگرد ازدواجمان مبارک
مهرنوش
88-11-26



آخرين نظرات