هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘حباب’ میباشید.

حباب آرزوهایم را چه کودکانه می ساختم
چقدر آرزو
چقدر حباب
چقدر ترکیدنها
ترکیدن هیچ حبابی دردناکتر از وقتی نبود
که ناخنت را درونش می کردی
و بعد به اشک ریختن های من
می خندیدی
چه حبابهایی
چه آرزوهایی
چه کودکیهایی
کاش بودی
حتی اگر همه حبابهایم را می ترکاندی
مهرنوش محتشمی

سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود .
كوله پشتي كهنه سرباز
روي نيمكت چوبي كنار ديوار، جامانده .
من مي لرزم . خيس خيس شده ام .
صداي زوزه باد مي آيد و رقص وحشي برگهايي كه خود را رها كرده اند .
پنجره اي مي شكند و فرو مي ريزد .
…
از جامي پرم . تمام ملافه و لباسهايم خيس است و دندانهايم از سرما به هم مي خورد .
باز هم يادش رفته كه پنجره ها را ببندد.
لباسهايم را عوض مي كنم و ملافه ها را نو و قفل در و پنجره ها را محكم .
دوباره دراز مي كشم . ديگر خواب نيستم ولي هنوز
صداي درهايي مي آيد كه بسته مي شوند …
و قدمهايي كه به من نزديك و نزديك تر …
مهرنوش ./

قبل از هر سپيده دم هر آدينه
باشوقي فزاينده و لبريز ، خواب را كناري مي زنم .
بر ميخيزم
تطهير شوق مي كنم .
با گلاب كوچه را غسل مي دهم
و پر مي كنم از عطر اسفند و عود و عشق
….
چشم انتظاري پر التهاب
تا طلوع خورشيد
….
و با سرزدن آفتاب تنهاي هميشگي ،
آهي و اشكي از دل و…
انتظار تا جمعه اي ديگر .
مهرنوش

چنان شوق رهايي داشت
كه تنها يك لحظه غفلت كردم
پر زد و رفت
و چنان عشق آزادي داشت
كه نه نگاه منتظرم را ديد
و نه دلواپسي دلم را
پر زد و رفت
و چنان شوق آسمان داشت
كه التهاب اسارت
در شعاع رنگارنگش آب شد
پر زد و رفت
مي دانم كه ديگر نمي آيد
اما…
قفس زندگي ام
پر است لز جاي خالي پرواز
…
بي اعتنا و سبك اما
پرنده
پر زد و رفت …
مهرنوش محتشمي

شب
همچون زني هر جايي
در پنهانترين پستوها سرك مي كشيد
و ظلمت چهره اش را با لبخند دهاني بي دندان
مي نماياند .
روز
در پشت هيچ كوهي نخفته بود
تا با رفتن شب بيدار شود .
حتي اثري از خاطراتش در يادهاي مردم شهر نبود .
تيرگي سلطه اي نفس گير داشت
و روز براي هميشه مرده بود ./
مهرنوش محتشمي


آخرين نظرات