هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘تلخ’ میباشید.

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل «خسته نباشید»" خسته شدم » » خستگیم دررفت» «خستم کردی » و مشابه اینها!
اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .
آنوقت اگر بگوییم که » خسته ام » چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..
من در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من » خسته » میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!
مثل تلخی اولین قهوه ای که در یک عصر پاییزی با هم خوردیم
تلخ بودی
تلخ تلخ
و من در اوج روزهای شیرین زندگی ام
با تلخی تو گره خوردم
و این یکی شدن را دوست داشتم
چرایش را نمی دانم
شاید این همان معجزه زندگیست که «چرا» نمی خواهد
شاید این ملاقات دو روح سرگشته و دور از هم است
که نشسته بر روی صندلیهای پشت میز کوچک کافه
قهوه می خورند و تلخی اش
به یادشان می آورد که یکدیگر را می شناخته اند
شاید سالهای دور
شاید حتی قبل از این تن خاکی
کنار هم بوده اند
تلخ یا شیرین
با فنجانی در دست ، پشت میز رنگ و رو رفته کافه
در یک عصر پاییزی
88/10/20

ایستاده ام در بینهایت شب
با بی نهایت غم
کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد
و من
بن بست اندوه را در چشمانش می بینم
به جای پاسخ
در آغوشش می گیرم
تا کمی گرم شود
اما او خودش را کنار می کشد
می فهمم که یخ زده ام
در بی نهایت شب غم
مهرنوش محتشمی
11/9/87

وقتی برای اولین بار این جمله را شنیدم ، دلم لرزید:
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی میمیرند
یاد همه شوخیهای ازار دهنده ای افتادم که قلبم را شکسته بود و نیشها و زخم زبانهایی که در قالب شوخی روی روحم خط کشیده بود و طعنه هایی که در قالب یک مزاح دلم را فشره بود . شاید نیت همه آنهایی که بدون تفکر دهان باز می کنند و هر حرفی را در قالب یک شوخی بیان می کنند واقعا شکستن یک دل نباشد اما دست خود آدم نیست وقتی با شنیدنشان احساس نفس تنگی می کنی بسکه دلت میگیرد و سینه ات فشرده می شود
آشنایی دور می گفت که تو نباید حساس باشی . به او نگفتم اگر عنصر حساس بودن را از دست بدهیم دیگر فرقمان با یک آدم آهنی چیست؟ و به کجایمان می گوییم انسان؟
نگفتم که راه مراقبت از خودمان ، سنگ شدنمان نیست بلکه مراقب بودنمان است و توجه کردن به حساسیتهای یکدیگر…
نگفتم که با کمی دقت و انتخاب واژه های بهترو ملایمتر می توانیم دنیایمان را زیباتر کنیم نه اینکه هر کدام از زبانمان نیزه ای تیز و زهر آلود بسازیم و به تن یکدیگر فرو کنیم و در استفاده از آن نیز از هم پیشی بگیریم تا کمتر آسیب ببینیم
نگفتم چون می دانستم که تلخ تر از آن است که بفهمد

تنها راه ارتباطي با آنها گوشي تلفني بود كه بايد بر مي داشتي تا صداي خسته شان را بشنوي ! و تصويرشان را از پشت شيشه و در ميان دستگاهها و سيمهايي كه به آنها وصل است ، نظاره گر باشي !
بعضي ها شان پرده آن شيشه را هم كشيده بودند كه هيچ نبينند . نمي دانم چون ملاقاتي نداشتند ناراحت بودند و يا چون از ديدن چشمهايي كه با حلقه اي از اشك به آنها خيره مي شود خسته شده بودند ، اينكار را كرده بودند !
ديروز در بخش پيوند مغز استخوان بيمارستان شريعتي بودم براي ديدن عزيزي كه در يكي از آن آكواريوم ها با لبخندي به استقبالت مي آمد و هيچ نمي خواست ! نه گل ! نه شيريني ! نه كمپوت ! هيچ ! فقط دعا براي زندگي اش !و حالش آنقدر بد بود كه چند نفر از ملاقات كنندگان بيهوش شدند و برخي ديگر به كناري رفته و مي گريستند ! راهرو بسيار شلوغ بود و من براي فرار از شلوغي گشتي در بخشها زدم !
بخش كودكان كه بسيار سوت و كور بود توجهم را جلب كرد ! روي ديوارها را پوسترهاي كارتوني و رنگارنگ پوشانده بود و داخل آكواريومها يك مادر بود و يك كودك ! كودكاني كه ديگر نه مويي بر چهره داشتند و نه رنگ و رويي ! و مادراني كه با نگاههايي بي فروغ و خسته به چشمهايت زل ميزدند ! نميدانم كه چندين ماه و يا حتي سال درآنجا بودن اين بلا را سر چشمها مي آورد و يا غم كودكت كه حاضري آن همه آمپول را به تو بزنند ولي به او نه !
نگاههاي مادران بدجوري ميخكوبم مي كرد و انگار دستي گلويم را سخت مي فشرد !
اين آكواريوم ها را هرگز فراموش نخواهم كرد !!!



آخرين نظرات