هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘ترس’ میباشید.
آدمها به جای اینکه با رویاها و یا آرزوها و یا حتی واقعیتهاشون زندگی کنن،با ترسهاشون زندگی میکنن.همیشه ترس مثل یک وزنه سیاه سنگی روی قفسه سینمون همراهمونه و به شدت قدرتمنده..گاهی وقتها اونقدر سنگین میشه که نای هر حرکتی رو از آدم میگیره ..نمیذاره تکون بخوری ..نمیذاره حرف بزنی..نمیذاره رویا ببافی..نمیذاره حتی به پنجره ای که در حال باز شدنه نگاه کنی..ترسها همیشه همراهمون هستن..حتی توی رختخواب..حتی توی خواب..فقط شکلشون عوض میشه و تبدیل میشن به کابوس..به شکل یک سگ هار بزرگ..به شکل زلزله و سیل..به شکل ماربزرگی که دورت حلقه زده و داره استخوانهایت را خورد میکند..ترسها همیشه هستند..حتی وقتی میخوای ادای آدمهای شجاع رو در بیاری ..حتی وقتی مرتب زیر لب آیه الکرسی میخونی و به دورو برت فوت میکنی تا شاید حریم امنی پیدا کنی..
اونها هستن..نمیذارن نفس بکشی ..فقط میتونی نفس نفس بزنی ..!
پ.ن1:عکس از غزل غضنفری
پ.ن2:من عکسهای این عکاس رو خیلی خیلی دوست دارم و میخوام توی بعضی از پستهام ازشون استفاده کنم.عکسهای بیشتر رو میتونید در آدرس فیلیکر غزل ببینید

ازاولین باری که دیدم یکی از استادهای آقا ، بعد از ورود به کلاس از کیف چرمی اش، یک عدد چرب لب بیرون آورد و در حالیکه داشت به سوال یکی از دانشجویانش جواب میداد ، آن را بر لبش زد ،مدت زیادی نمیگذرد اما این ژانر را بارها و بارها دیدم .
مردهایی که از چرب لب و بعضی اوقات حتی برق لب استفاده میکنند و در جیب یا کیفشان دستمال کاغذی دارند و آن را در بسته های زیبا با نقش و نگار کیت کت نگه میدارند . مردهایی که از رنگهای صورتی و یاسی استفاده میکنند. مردهایی که خیلی حرف می زنند و وقتی زنی حرف میزند به شدت با او ابراز همدردی میکنند و از حرکات تاییدی سر و دستشان برای تفهیم معنی مورد نظرشان استفاده میکنند .
مردهایی که از انواع و اقسام وسایل زینتی از دستبند های براق و پر نگین گرفته تا گردنبند و حتی گوشواره استفاده میکنند و درباره اینکه چه آرایشگری موهایشان را بهتر کوتاه میکند ساعتها با هم حرف میزنند.
اینها فقط مشاهدات من است و نه بیشتر .
اما اگر بخواهم نظر بدهم، باید بگویم که هیچ کدام از رفتارهایی که در بالا گفتم از نظر من بد نیست و هیچ ربطی به میزان «مردانگی» یک مرد ندارد.
این اتفاقات و رواج مدهای گوناگون این چنینی، در اصل محاسن زیادی هم دارد و یکی از ابتدایی ترین آنها فاصله گرفتن از کلیشه های کهنه و پوسیده «موجود نر و خشن و بی احساس » است.
شاید چند سال پیش روانشناسان و مشاوران خانواده مرتبا باید گوشزد میکردند که زنان موجوداتی حساس و لطیف هستند و باید با ظرافت بیشتری با آنها رفتار کرد اما این تغییرات پوششی و منشی ، باعث شده که مردها قادر باشند که احساسات خودشان را بهتر و راحت تربیان کنندو ترسی نداشته باشند که برچسبهایی نظیر»اواخواهر» و یا» سوسول و ژیگولو» به آنها بزنند .
البته هنوز هم این کلیشه ها وجود دارند و در شهرهای کوچکتر ، همچنان با قدرت در فکر مردم حکمرانی میکنند
اما امروز، پسرها و مردها، راحت تر از گذشته میتوانند خود حقیقی شان باشند و قسمتهایی از وجودشان را که پنهان میکردند، ابراز کنند.
زمان: دیروز،مکان:مطب دکتر
دکتر:خوب از حالت بگو ..بهتر شدی؟
من: نه ! همه داروها رو سر ساعت خوردم ولی هیچ تغییری نکردم
دکتر: کابوسات چطور؟ کمتر نشدن ؟
من: کماکان ادامه دارند و با موضوعات متنوع همچنان باقی هستند
دکتر سکوت میکند ..کمی به فکر فرومیرود..پرونده ام را از نو میخواند..و دوباره میپرسد : هنوز احساس بی پناهی داری ؟ هنوز اضطراب و دلهره همراه با سرگیجه ها ؟
من:بله دکتر جان ..هیچی تغییر نکرده حتی بدتر هم شدم . .گاهی حمله سرگیجه هام خونه نشینم میکنه و هرجا هستم باید بشینم تا نیافتم روی زمین
دکتر دوباره سکوت میکند ..بعد کاغذها را کناری میگذارد و میگوید:من سی ساله که دکترم ..تا حالا کیسی مثل تو نداشتم ..هشتاد درصد مریضهام با نسخه اول خوب میشن و بیست درصد دیگه با نسخه دوم، ولی من سه بار بطور کامل درمان تو رو عوض کردم ولی هیچ تغییری نکردی .. من دیگه کاری از دستم ساخته نیست !
من برای ثانیه ای شوکه شدم ..همه امیدم این نوع از درمان بود،برای صدم ثانیه گریه ام گرفت اما مثل همیشه خودم رو کنترل کردم و گفتم : پس دکتر دیگه بریم دعا کنیم و سفره ابوالفضل نذر کنیم ؟
دکتر میخندد..همیشه جدیست و خنداندن او کاریست بس دشوار..من هم با او میخندم .. نمیدانم چرا بجای اینکه ناراحت باشم از اینکه از درمانم ناامید شده ،خوشحالم ازینکه خندیده
لابلای خنده هاش میگه : اخه تو با خودت چیکارکردی دختر ؟ چه بلایی سر خودت آوردی که منم عاجز شدم از درمانت ؟
من: عیبی نداره! عوضش الان شدم یه کیس نادر برای شما ! حتی میتونید ازین به بعد «نادره» صدام کنید

روزهایی هست که در زندگی همه آدمها کمابیش وجود دارد . روزهایی که مهم است و گاهی هول انگیز است و پرهیز از رسیدن به آن روزها در سرلوحه اعمال ما قرار دارد .
روزهایی که گاهی بنای رفتارهای ما بر آن است که به آنها نرسیم و آنها را نبینیم و هر لحظه می ترسیم که نکند فردا همان روز باشد .
زندگیهایی که دور وبرم میبینم منو به فکر فرو میبره . رفتارهای آدمها بیشتر از اینکه بر مبنای فکر یا منطق باشه اکثرا مبنایی احساسی داره . اون هم احساس ترس . این روزها به ترس زیاد فکر میکنم . اینکه چه وقتهایی ترسیدم و با این ترس چه جیزهایی رو از دست دادم . و این ترس چه زمانی برای من خوب و مفید بوده .
دوستی میگفت هروقت ترسیدی یعنی همون لحظه باختی . ولی این جمله برای همه زندگی صدق نمیکنه . چون توی خیابون وقتی از یک بوق بلند ترسیدی و بلافاصله عقب رفتی در اصل بردی . حداقل اینکه از یک تصادف جون سالم به در بردی .
توی روابط انسانی اما قضیه به این سادگیها نیست ..من بارها ترسیدم که حرفم رو بزنم . نمیدونم این واسم خوب بوده یا بد . چون حرفی نزدم قاعدتا پیامدهایی هم برام نداشته اما اینکه بعدا چقدر خودمو سرزنش کردم و یا حس عدم اعتماد به نفس کردم و ازخوردن حرفم اذیت شدم بماند..
ترس گاهی خیلی بزرگتر میشه . ترس از تنها موندن باعث میشه ادمها ازدواج کنن و بچه دار بشن . تا سروسامون گرفتن بچه هاشون خوب دیگه تنها نیستن. بعدش اگر زود نوه دار بشن و شانس اینو داشته باشن که نزدیکشون باشه و نیاز به مراقبت اونها داشته باشه بازم میتونن چند وقتی رو سپری کنن . اما امان از وقتیکه تنها بشن . تنهای تنها . ادما گاهی وقتا یک عمر میترسن از اینکه با خودشون مواجه بشن . همونطور که خودشونو در آینه قدی نمیبینن ، تمام قد هم جلوی خودشون وای نمیسن تا خودشونو با همه عیب و نقص هاشون ببینن.
چون از خودشون می ترسن . از اینکه با خودشون تنها بشن .
89-7-20

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم
…
آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست
ترس از گم شدن نیست


آخرين نظرات