هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘تربیت اجتماعی’ میباشید.

ازاولین باری که دیدم یکی از استادهای آقا ، بعد از ورود به کلاس از کیف چرمی اش، یک عدد چرب لب بیرون آورد و در حالیکه داشت به سوال یکی از دانشجویانش جواب میداد ، آن را بر لبش زد ،مدت زیادی نمیگذرد اما این ژانر را بارها و بارها دیدم .
مردهایی که از چرب لب و بعضی اوقات حتی برق لب استفاده میکنند و در جیب یا کیفشان دستمال کاغذی دارند و آن را در بسته های زیبا با نقش و نگار کیت کت نگه میدارند . مردهایی که از رنگهای صورتی و یاسی استفاده میکنند. مردهایی که خیلی حرف می زنند و وقتی زنی حرف میزند به شدت با او ابراز همدردی میکنند و از حرکات تاییدی سر و دستشان برای تفهیم معنی مورد نظرشان استفاده میکنند .
مردهایی که از انواع و اقسام وسایل زینتی از دستبند های براق و پر نگین گرفته تا گردنبند و حتی گوشواره استفاده میکنند و درباره اینکه چه آرایشگری موهایشان را بهتر کوتاه میکند ساعتها با هم حرف میزنند.
اینها فقط مشاهدات من است و نه بیشتر .
اما اگر بخواهم نظر بدهم، باید بگویم که هیچ کدام از رفتارهایی که در بالا گفتم از نظر من بد نیست و هیچ ربطی به میزان «مردانگی» یک مرد ندارد.
این اتفاقات و رواج مدهای گوناگون این چنینی، در اصل محاسن زیادی هم دارد و یکی از ابتدایی ترین آنها فاصله گرفتن از کلیشه های کهنه و پوسیده «موجود نر و خشن و بی احساس » است.
شاید چند سال پیش روانشناسان و مشاوران خانواده مرتبا باید گوشزد میکردند که زنان موجوداتی حساس و لطیف هستند و باید با ظرافت بیشتری با آنها رفتار کرد اما این تغییرات پوششی و منشی ، باعث شده که مردها قادر باشند که احساسات خودشان را بهتر و راحت تربیان کنندو ترسی نداشته باشند که برچسبهایی نظیر»اواخواهر» و یا» سوسول و ژیگولو» به آنها بزنند .
البته هنوز هم این کلیشه ها وجود دارند و در شهرهای کوچکتر ، همچنان با قدرت در فکر مردم حکمرانی میکنند
اما امروز، پسرها و مردها، راحت تر از گذشته میتوانند خود حقیقی شان باشند و قسمتهایی از وجودشان را که پنهان میکردند، ابراز کنند.

روزهایی هست که در زندگی همه آدمها کمابیش وجود دارد . روزهایی که مهم است و گاهی هول انگیز است و پرهیز از رسیدن به آن روزها در سرلوحه اعمال ما قرار دارد .
روزهایی که گاهی بنای رفتارهای ما بر آن است که به آنها نرسیم و آنها را نبینیم و هر لحظه می ترسیم که نکند فردا همان روز باشد .
زندگیهایی که دور وبرم میبینم منو به فکر فرو میبره . رفتارهای آدمها بیشتر از اینکه بر مبنای فکر یا منطق باشه اکثرا مبنایی احساسی داره . اون هم احساس ترس . این روزها به ترس زیاد فکر میکنم . اینکه چه وقتهایی ترسیدم و با این ترس چه جیزهایی رو از دست دادم . و این ترس چه زمانی برای من خوب و مفید بوده .
دوستی میگفت هروقت ترسیدی یعنی همون لحظه باختی . ولی این جمله برای همه زندگی صدق نمیکنه . چون توی خیابون وقتی از یک بوق بلند ترسیدی و بلافاصله عقب رفتی در اصل بردی . حداقل اینکه از یک تصادف جون سالم به در بردی .
توی روابط انسانی اما قضیه به این سادگیها نیست ..من بارها ترسیدم که حرفم رو بزنم . نمیدونم این واسم خوب بوده یا بد . چون حرفی نزدم قاعدتا پیامدهایی هم برام نداشته اما اینکه بعدا چقدر خودمو سرزنش کردم و یا حس عدم اعتماد به نفس کردم و ازخوردن حرفم اذیت شدم بماند..
ترس گاهی خیلی بزرگتر میشه . ترس از تنها موندن باعث میشه ادمها ازدواج کنن و بچه دار بشن . تا سروسامون گرفتن بچه هاشون خوب دیگه تنها نیستن. بعدش اگر زود نوه دار بشن و شانس اینو داشته باشن که نزدیکشون باشه و نیاز به مراقبت اونها داشته باشه بازم میتونن چند وقتی رو سپری کنن . اما امان از وقتیکه تنها بشن . تنهای تنها . ادما گاهی وقتا یک عمر میترسن از اینکه با خودشون مواجه بشن . همونطور که خودشونو در آینه قدی نمیبینن ، تمام قد هم جلوی خودشون وای نمیسن تا خودشونو با همه عیب و نقص هاشون ببینن.
چون از خودشون می ترسن . از اینکه با خودشون تنها بشن .
89-7-20
تازه با هم آشنا شدیم . از اون دخترایه که باهاشون راحتم . معمولا توی جمله اول آشنایی دخترها از وضعیت تاهل همدیگه می پرسن و سن . فهمیدم که دو سال از من بزرگتره و مجرد .
نوع کارمون ایجاب می کنه که با هم زیاد در تماس باشیم . دختر آرومیه . برعکس من که از سر و کول همه بالا میرم و هر وقت که می رم رادیو ، سراغ همه کسائی که می شناختم میرم و باهاشون احوالپرسی می کنم ، اون خیلی آروم و ساکته و فقط به کار فکر می کنه و خیلی هم به خودش سخت میگیره .
دیروز که با هم بودیم بعد از چند جلسه مشاهدات رفتارهای من ، خیلی با احتیاط از من پرسید :
مهرنوش ! مطمئنی که متاهلی ؟
چطور مگه ؟-
آخه من تا حالا زن متاهل اینجوری ندیدم . حتما تازه عروسی . آره ؟-
میگم نه بابا ! من سابقه ؟ سال زندگی مشترک دارم-
چشماش گرد شده و میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی .
می گم فهمیدم که اگر خوش نباشم از دست خودم رفته و تاوانشو خودم می دم نه کس دیگه
برای اولین بار از ته دل می خنده و میبینم که با خنده چقدر همه زیباتر میشن
منم باهاش می خندم
خدایا شکرت !

از وقتی که دیده بودمش داشت یک ریز درباره اوضاع و احوال و وضعیت ناجور و مملکت داغون و کاسبی کساد و بی پولی حرف می زد . حتی مهلت نمی داد که اظهار نظر کنی . خودش می گفت و خودش هم جواب می داد .
از پیچ خیابان که گذشتیم چشمم به پیرمردی افتاد که داشت چوب نازکی را حائل نهال خم شده ای می کرد و سعی داشت که تکیه گاهی برایش درست کند تا یک وقت نشکند .
همراهم هنوز داشت از بدی مردم و زمانه گله می کرد و این صحنه را ندید. فکر کنم هیچ چیز زیبایی را در اطرافش نمی دید.
حتی وقایع دور و اطرافمان هم حاصل انتخابهای ماست . اینکه چه چیز میبینیم و چه صحنه ای را برای دیدن انتخاب می کنیم

امتحاناتم آنقدر سخت و آنقدر طولانی شده بود که فکر نمی کردم روزی تمام شود .روز آخر اکثر همکلاسی ها می گفتند که ناراحتند و دلشان نمی خواهد که تمام شود و دیگر همدیگر را نبینند . می گفتند که چقدر زود این دو سال گذشت و …
اما من خوشحال بودم. آنقدر که نمی شد شادمانی ام را پنهان کنم . من از اینکه درسم تمام شده است خوشحالم و روزی که از پایان نامه ام هم دفاع کنم بسیار خوشبخت تر خواهم شد . کارشناسی ارشد برای من پلی است برای رسیدن به اهدافم نه جایی برای ماندن ! به همه گفتم که خوشحالم تمام می شود . فکر کنم مر ا بی رحم فرض کردند و یا بی عاطفه اما هر کار می کردم برق شادی نگاهم را نمی توانستم پنهان کنم . دلم می خواست توی حیاط دانشگاه جیغ بکشم و بگم :
هورااااااا! ارشد هم تمام شد !!!!


آخرين نظرات