هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘تجربه’ میباشید.

«دلم گرفته ..» این جمله ایه که خیلی میشنویم و شاید خودمونم از اونایی باشیم که زیاد به کارش میبریم .
من وقتی اینو میشنوم نمیتونم از سرش به شکل یه احساس ساده بگذرم ..من به فکر فرو میرم . فکر میکنم که خوب..دلم برای چی گرفته ..و بعد به این فکر میکنم که من برای دلم چیکار کردم ؟
اگر یه ذره ، فقط یه ذره منصف باشم ، جوابم اینه که هیچی ! من تنها کاری که کردم اینه که هی زدم توی سر دلم ..هی هر چی دلش خواسته ، بهش ندادم ..هی گفتم نباید دلت بخواد و..
من حتی کوچکترین آرزوهای دلمو ازش دریغ کردم ..اگر دلش هوای آزاد میخواست، اونقدر حس نداشتم که بلند شم و برم پارک ..چیزی که نه ماشین میخواد و نه پول!
اگر دلش میخواست که ..
..
ما هیچ کاری برای دلمون نمیکنیم و بعد تعجب میکنیم که چرا میگیره ! فکر نمیکنید که دلهامون تازه خیلی هم منصفند که فقط میگیرند ! من اگر جای دلم بودم از دست خودم تا حالا دق کرده بودم . !
امروزه موبایل را در دست همه می بینید . نه فقط کسانی که به آن احتیاج دارند بلکه همه افراد آنرا جزء نیازهای روزمره شان قلمداد کرده و هر کس به نحوی آنرا دارد از همراه اول گرفته تا ایرانسل و تالیا .
نمی خواهم درباره این وسیله از دیدگاه اقتصادی صحبت کنم و اینکه در هزینه های روزمره هر کس جایی برایش درنظرگرفته شد ه و همه ما هر ماه برایش باید مبلغی بپردازیم نه !
میخواهم درباره خود اس ام اس ها و اینکه چه نقشی در ارتباط انسانی دارند حرف بزنم . بعضی ها هر چه به دستشان می رسد را مثل یک وظیفه برای دیگران می فرستند بدون اینکه حتی به مخاطبی که این پیام را دریافت می کند فکر کنند . این افراد معمولا مسیج ها را سند تو آل می کنند و تکلیفشان معلوم است .
دسته دیگر کسانی هستند که در منتهای عقل و منطق و گاهی صرفه اقتصادی از پیامک برای این استفاده می کنند که هزینه تماسشان را کاهش دهند و اکثر این پیغامها شامل این متن است که به من زنگ بزن و یا کجایی ؟
دسته آخر کسانی هستند که با توجه به روحیات دوستان و توجه به وضعی که در حال حاضر دارد و حتی سلیقه هایش در موقعیت هایی که گیرنده واقعا نیاز به شارژ روحی دارد پیامی می فرستد که فرد را به شدت قوت قلب می بخشد و یا آرام می سازد و یا حتی برای مواجهه با سختیها حمایت می کند . تاثیرات این دوستانی که شاید حتی سالی یکبار هم نبینیشان ولی هر روز منتظر دریافت پیامشان هستی و با آنها نوعی ارتباط روحی داری در زندگی ات غیرقابل انکار است .
امیدوارم که هر کس در کنار خیل جوکها و لطیفه ها از این نوع دسته آخر هم داشته باشد چون لذتش را تا نداشته باشید درک نمی کنید .
اين امر خواسته يا ناخواسته اتفاق مي افتد . در برخي كمرنگ تر و در بعضي پررنگ تر و و اضح تر . همه ما چك ليستي از زندگي كساني كه با آنها رابطه داريم و يا فاميل هستيم در دست داريم و بر اساس آن زندگي بقيه را كنترل و يا جهت مي دهيم .
مثالي مي زنم : اگر دختر جواني در فاميل داريم و زير 20 سال ازدواج كند ، گفته مي شود » چه خبره ! خيلي زود بود ! مي خواستند نون خور كم كنند و يا ترسيد شوهر گيرش نياد » و… اگر همين دختر در سال اول زندگي اش بچه دار شود ، مي شنود كه » مي خواست شوهرشو پابند كنه و يا چه خبره نذاشت پدر و مادرش قسطهاي جهيزيه اش را تمام كند بعد ببردشون زير قسط سيسموني و…» اما اگر 3 سال از ازواجش بگذرد زمزمه هايي مي شنود كه » ديگه وقتشه ها … چقدر اين جووناي امروزي خودخواهن نمي خوان زير بار مسئوليت برن …داره دير ميشه ها و… » و اگر اين مدت به 5 سال نزديك شود آشكارا مي شنود كه : » خواهر دوستم بچه دار نمي شد رفت پيش اين دكتره كه تازه از خارج اومده ، مي خواي آدرسشو به شما هم بدم ؟؟؟ «
نكته اينجاست كه در تمام موارد حرف از تصميم به داشتن فرزند است اما من هرگز در هيچ كجا نشنيدم كه كسي از ديگري بپرسد كه براي بچه دار شدن آماده هستيد ؟ آيا فكر مي كنيد كه به رشد و بالندگي كافي براي تربيت انساني كه قرار است در خانه شما بزرگ شود رسيده ايد ؟ آيا با همسرتان در چگونگي انجام اين امر مهم توافق و تفاهم داريد ؟؟؟ و…..
برخي مكانها براي انجام بعضي مشاهدات بسيار جالب است و به خاطر موضوع واحدي كه در همه حاضران مشترك است نوعي همدلي لحظه اي اتفاق مي افتد به طوريكه افراد به راحتي از خصوصي ترين بخش زندگي شخصي شان حرف مي زنند و يكي از اين مكانها آزمايشگاه و سونوگرافي است .
دوستي دارم كه چندين سال است كه ازدواج كرده اما بچه دار نمي شود و انواع و اقسام راهها و دكترها را هم امتحان كرده ولي نتيجه نديده است . ديگر اميدش را براي موفقيت از دست داده بود اما با دلگرميهاي اطرافيان آخرين راه را هم امتحان كرد اما اعتماد به نفس كافي براي رفتن به آزمايشگاه و گرفتن جواب آزمايش را هم نداشت . پس با هم رفتيم و در صف انتظار نشستيم .
مورد جالبي كه من ديدم خانم بسيار جواني بود كه شايد 20 سال هم نداشت و دست دختربچه حدودا دو ساله اي را هم گرفته بود كه بسيار شيطنت مي كرد و لحظه اي آرام و قرار نداشت . زن جوان به شدت مضطرب بود و مرتب ناخنهايش را مي جويد و بيقرار جواب آزمايشش بود و با كسي هم حرف نمي زد . وقتي اسمش را خواندند بلند شد و دخترك را بغل كرد و پيش مسئول رفت و پاكت را گرفت و با دستهايي لرزان بازش كرد و نگاهي سريع به آن انداخت و ناگهان چنان گريه اي سر داد كه همه به طرفش برگشتند ! آنقدر حالش منقلب بود كه همانجا روي زمين نشست و بي توجه به كودكش كه به شدت ترسيده بود و بغض كرده بود، بناي گريه كردن را گذاشت و در همان حال به زمين و زمان هم فحش ميداد و مرتبا اجداد و مادر و پدر «ناصر » نامي را در گور مي لرزاند .پرستار كمكش كرد تا بلند شود و خانم مسني هم پيشش رفت و دلداري اش داد. موضوع اين بود كه اين خانم دوباره باردار شده بود و اين چيزي بود كه اصلا نمي خواست و شوهرش ناصر هم از آن مرداني بود كه هرگز با سقط جنين موافقت نمي كرد و…
گريه دوم آن روز آزمايشگاه مربوط به بغض چندين ساله دوست من بود كه آخرين اميدش براي داشتن فرزند هم به باد رفت .
در راه برگشت به خانه به بچه هايي فكر مي كردم كه بدون اينكه كسي بخواهد، به دنيا مي آيند و بچه هايي كه با سالها انتظار و معالجه ، هرگز بدنيا نمي آيند ….

مادربزرگم به بيماري پاركينسون مبتلاست . اين بيماري باعث تحليل تدريجي بدن ، خشكي و كرختي مدام و كند شدن عضله ها مي شود تا جايي كه فرد از انجام كوچكترين حركتي باز مي ماند.مادربزرگم براي روز سيزده فروردين مهمان من بود . براي گردش همراه با خانواده بيرون رفتيم . بعد از باران هوا بسيار دلپذير بود و شور و اشتياق مردم ديدني !
تصميم گرفتم با مادربزرگم دوري بزنيم براي همين راه افتاديم . ناگهان ديدم يك نفر از پشت سر صدا مي زند » حاج خانم وايسا …وايسا ببينمت » وقتي سر برگرداندنم دخترميتلا به سندروم داون را ديدم كه با جثه اي بسيار درشت و صورتي كه پر از موهاي زائد سياه بود به طرفمان مي دويد ! بايد اعتراف كنم كه وحشت كردم . من اين نوع معلوليت ها را نمي شناسم ونمي دانم كه چه رفتاري دارند چون هم نوع بي آزارش را ديده ام و هم بعضي ها را كه حمله مي كنند و گاز مي گيرند . براي همين بدون اهميت دادن به صداي او ويلچر را تندتر هل دادم ولي او كوتاه نمي آمد و آنقدر دويد كه به من رسيد !

اول چند لحظه در چشمانم نگاه كرد و گفت : چرا صدات كردم واي نسادي ؟؟؟ من از ترس خشكم زده بود فقط لبخند احمقانه اي زدم. جلوي ويلچر روي زمين زانو زد و به مادربزرگم نگاه كرد با دستهاي بزرگش شروع به نوازش صورت مادربزرگم كرد و گفت : تو خوب ميشي ! درد كه نداري حاج خانم ؟ الهي كه زودتر خوب بشي و بري مكه … من برات دعا مي كنم … خدا شفات ميده … چقدر هم نازو خوشگلي … بذار بوست كنم … و بعد صورتش را بوسيد ورو به من كرد و گفت : حالا ببرش !
من بي هيچ حرفي چرخ را هل دادم . احساس ترس همراه با شرمساري و دلسوزي داشتم و تا چند لحظه شوكه بودم البته هنوز هم مرتبا به اين اتفاق فكر مي كنم و آن روح پاكي كه در آن كالبد عقب افتاده از بسياري از ما انسانهاي سالم بسيارجلوتر بود !





آخرين نظرات