هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘باورها’ میباشید.
یکی از مراجعانم ، مردی در آستانه 50 سالگی بود که به علت مشکلات خانوادگی همسرش خانه را ترک کرده و مهریه و نفقه اش را اجرا گذاشته و حالا درخواست طلاق هم داشت و برایش مشکلات بسیاری درست کرده بود و دو فرزندجوانش هم دچار ناراحتی شده بودند و در این گیر و دار این آقا با خانمی مطلقه آشنا شده و قصد ازدواج داشت و از دادگاه هم اجازه ازدواج مجدد به خاطر عدم تمکین همسرش را هم گرفته بود .
اوضاع از این آشفته تر و درهم برهم تر نمی شود برای مردی که مشغله کاری زیاد هم دارد و شغلی پر مسئولیت و وجهه ای اجتماعی که باید حفظش کند و …
نمی خواهم وارد جزئیات مشاوره و روند حل مشکل شوم اما چیزی که مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که این آقای میان سال جدای از همه این مشکلات دلش شکسته بود و با وجودیکه نمی خواست قبول کند ولی نیاز داشت که گریه کند و خودش را تخلیه کند .
اما چطور می تواند با 50 سال پیش فرض های ذهنی و کلیشه های قالبی که «مردها هرگز گریه نمی کنند «کنار آید و به خودش به چشم یک انسان (نه یک مرد )که احساساتش نادیده گرفته شده و به عواطفش لطمه خورده ، نگاه کند و به خودش اجازه دهد که اشک بریزد ؟
این جمله را در بلاگ رضا عظیمی خواندم که ظاهرا برایش دردسر هم ایجاد کرده بود !
خیلی بهش فکر کردم . جمله عجیبی است . قاعدتا باید دوست داشتن و مهرورزیدن آزاد باشد و همه را دوست بداریم و …
اما وقتی به عمقش می روی اینقدر ممنوعیت و محدودیت وجود دارد که در میمانی چه کنی ؟! یعنی چطور می توانی اینهمه فاصله ها و خط قرمز ها را رعایت کنی و در عین حال معتقد به دوست داشتن همه مخلوقات باشی ! وقتی که نمی توانی از یک کلمه ساده مثل ( عزیزم ) به راحتی استفاده کنی و یا حتی تکه کلام ( جانم ) را به جای بله داشته باشی چرا که باید مواظب باشی تا خدای نکرده از روی عادت یک وقت در جواب آقایی از جانم استفاده نکنی چرا که این یک کلمه باعث هزار جور فسق و فجور و انحرافات و بیدارشدن دلهای خراب ودر نهایت تجاوز جنسی می شو د !!!
یعنی واقعا ما اینقدر بی جنبه ایم ؟
بله ! متاسفانه همینقدر بی جنبه ایم و نمی توانیم نگاه جنسی به مسائل نداشته باشیم . یک تجربه خیلی جالب برای من این بود که اولین روزهای وبلاگ نویسی ام ، اکثر کسانی که برایم کامنت می گذاشتند می نوشتند (مهرنوش جان ) و یا ( عزیزم ) و… اما به محض اینکه من در پستهایی از همسرم اسم بردم این خطاب ها تبدیل شد به ( سرکار خانم محتشمی ) و یا ( خانم محتشمی عزیز ) و یا به ندرت ( مهرنوش خانم ) !!!
یعنی نمی شود به انسان ها به چشم انسان نگاه کنیم و بتوانیم از کلامی زیبا و پر مهر در گفتگوهایمان استفاده کنیم ؟
من كلمه اي مناسب تر از اين پيدا نكردم براي بيان اينكه بگويم از ديدن شكوه و عظمت ايران ، آن هم در 2500 سال پيش ، چه احساسي داشتم !
اينكه معماران و طراحان و صنعت گران چگونه توانسته اند اينهمه نبوغ و خلاقيت داشته باشند آن هم در دوراني كه از نظر تكنيك و تجهيزات اصلا قابل مقايسه با امروز نبودند ! اما هنر آنها در سطحي است كه به جرات مي توان گفت نسبت به امروز بسيار پيشرفته تر و خلاقانه تر است !
خوشبختانه خلوتي بيش از حد تخت جمشيد باعث شد كه بتوانم با حوصله فراوان از اين بقاياي تمدن باستاني لذت فراوان ببرم ، چون راهنمايمان مي گفت اگر اين عكسها را در ايام عيد مي خواستيد بگيريد در هر عكستان دست كم 100 نفر ديده مي شدند !!!

پسرجواني از آشنايان در حال درد و دل بود و حكايت تنهايي اش را مي گفت و از مجرد بودنش مي ناليد . ازش كاغذ خواستم و برايش قطعه اي نوشتم كه نمي دانم سراينده اوليه اش كه بود ولي مي دانم كه كسي كه سالها پيش آنرا برايم نوشت در اثر فشار اقتصادي كه زندگي مشترك بر دوشهاي نحيف و حساسش گذاشت بينايي اش را يك شبه از دست داد !
يه آدم تنها بود
يعني اينجوري مي گفتن…
عاشق شد
…
از تنهايي مرد
باور كن !

ديگر اعتماد به پزشكان ونتايج تحقيقاتشان واقعا مشكل شده ! هر روز يك حرفي ميزنند و هر لحظه نظرشان تغيير مي كند !
مثلا درباره همين روغن ! يك روز در مدح روغن مايع سخنراني مي كنند يك روز در ستايش روغن جامد و روز ديگر در تقدير از شعور گذشتگان و روغن حيواني اصل و فوايدش ! و با چاي و قهوه ! يك روز سرطانزاست و روز ديگر احتمال ابتلا به انواع سرطانها و سكته ها را كاهش مي دهد ! در همه انواع رژيمهاي لاغري شكلات را ممنوع مي كنند و از مضراتش براي دندان و ابتلا به ديابت و چربي و كلسترول حرف مي زنند و فردايش از فوايد شكلات در كاهش ابتلا به حمله قلبي داد سخن مي رانند !
نه ! واقعا شما بگيد ! آدم درباره اين پزشكان چه فكر مي كند ؟ تنها فكري به ذهن مي آيد اين است كه اينها يك روز از كارخانه روغن مايع پول مي گيرند و يك روز از روغن نباتي !
پ . ن : ياد داستان آسيابان و پسر و خرش افتادم !





آخرين نظرات