You are currently browsing the category archive for the 'اشکها و لبخندها' category.

مرا که تمام قد ایستاده ام کنار می زند و به دنبال خاطراتم می رود
صدایم را نمی شنود و در رویاها به دنبال پاسخ سوالهایش است
راستی چرا بعضی از ما
همیشه ساده ترین چیزها را
تا با زهر پیچیدگی و ابهام آغشته نکنیم
دست بر نمی داریم؟
…
سادگی را در آغوش بگیریم
مهرنوش
آبان ماه 88

نقاش بودم اما
هنر من نقاشی نبود
هنرم نقش عشق کشیدن بر دلهای سنگی بود
ولبخند عشق را بر صورتهای یخی آوردن
و آب کردن سردیهای بی مهری های روزگار
…
نقاش بودم اما
چز نقش عشق هیچ نکشیدم تا آخر عمر
که نقش عشق
مشق زندگی بود
“مهرنوش محتشمی”
آبان ماه1388

گاهي وقتا زندگي خيلي ساده س و گاهي خيلي پيچيده …اونقدر که نمي فهممش
آدمای اطرافم
گاهي اينقدر لايه هاي مختلف دارن ، که از رسيدن به بطن وجودشون نااميد ميشم
گاهي اونقدر حرفا با عمل متفاوته ، که در مي مونم کدوم رو باور کنم
دو رنگی و چند رنگی اونقدر زیاد شده که وقتی می فهن تو یکرنگی یا برچسب دیوونگی بهت می زنن یا فکر می کنن ساده لوحی و بی تجربه و هنوز مزایای رنگ به رنگ بودن رو درک نکردی …
گاهی وقتا فکر می کنم تو این دنیا غریبه ام و سعی دارم به بقیه چیزی رو بدم که نمی خوان و اونقدر هم کله شقم که زیر بار رنگای اونا هم نمیرم…یه غریبه مزاحم

از وقتی که دیده بودمش داشت یک ریز درباره اوضاع و احوال و وضعیت ناجور و مملکت داغون و کاسبی کساد و بی پولی حرف می زد . حتی مهلت نمی داد که اظهار نظر کنی . خودش می گفت و خودش هم جواب می داد .
از پیچ خیابان که گذشتیم چشمم به پیرمردی افتاد که داشت چوب نازکی را حائل نهال خم شده ای می کرد و سعی داشت که تکیه گاهی برایش درست کند تا یک وقت نشکند .
همراهم هنوز داشت از بدی مردم و زمانه گله می کرد و این صحنه را ندید. فکر کنم هیچ چیز زیبایی را در اطرافش نمی دید.
حتی وقایع دور و اطرافمان هم حاصل انتخابهای ماست . اینکه چه چیز میبینیم و چه صحنه ای را برای دیدن انتخاب می کنیم

چه کنم این دل من
شده بیتاب
ندارد طاقت
پی تکبیره الاحرام علف می خواند
شده پر پر
شده خواب
شده است مست و خراب
: در تنش حسی هست
حس یک بغض به خون افتاده
حنجری پر ز تپشهای حرام
چه کنم با دل من
این دلم جا مانده
از همه دنیاها وامانده
دل من پر شده از دل دله های رفتن
پر از حس نجیب ماندن
پر از بی حسی
دل من غربت یک دل داد
که به او بسپارد
دل تبدارش را
دل خون بارش را
: دلم از عشق تهیست
دل من قربانیست
دل خود را انگار
که خودم له کردم
زیر پاهای غم و تنهایی
: دل من گاه گاهی اما
به تپش می افتد
و کمی می لرزد
زیر آن خیره نگاهی که مرا می پاید
و مرا می خواند
و مرا می فهمد
میله های قفس من اما
از اوج بلند پروازی من بالاتر
و سرش خونهاییست
انقدر تیز و برنده ست
که من می ترسم
و دلم می لرزد
چون تنم بیمار است
…
کاش می شد که دلم بگذارد
تا دمی بنشینم
تا در آغوش بگیرم او را
تا تن تبدارم
لحظه ای واماند
باز تنها ماند
وبداند دیگر
هیچ کس نیست که اورا به تپش وادارد
مهرنوش محتشمی
مرداد ماه 1388

خیلی از ما درگیر تعهداتی هستیم که در زندگی بوسیله قوانین و مقررات به ما تحمیل شده است و گاهی با لبخند و گاهی به زور آنها را تحمل می کنیم . اما این تعهدات مثل چسبی هستند که به طور موقت ما را به زندگیمان وصل می کنند اما بعد از مدتی بالاخره اثر خود را از دست خواهند داد و ما به طریقی کنده می شویم یا شرعی و قانونی از هم جدا می شویم و یا به لحاظ عاطفی از هم فاصله می گیریم و هر کدام برای خود زندگی می کنیم ولی زیر یک سقف و در یخچالهای عاطفه روزگار می گذرانیم و دلخوشیم به اینکه بچه هایمان در خانواده طلاق بزرگ نشده اند و..
اما چیزی که باید باعث شود که به زندگیمان بچسبیم ، خیلی بالاتر و برتر است . چیزی به نام عشق . عشق باید دلخوشمان کند نه تعهد قانونی و حتی شرعی . چرا که من معتقدم با فکر هم می شود خیانت کرد . اگر در زندگیت دلت قرص و محکم نباشد ، اگر مدام آزار ببینی و لطمه بخوری ، اگر احترامی را که لایقش هستی دریافت نکنی نه تنها همسر خوبی نمی شوی بلکه با اطمینان می گویم که فقط یک والد فیزیکی خواهی بود برای فرزندانت .
چسبی که باید تو را دلبسته کند با زور و اهرم قدرت و فشار محقق نمی شود . آن چسب باید به دلت بچسبد نه به بدنت ! باید دلت گرم باشد نه اینکه آنقدر از بی عاطفگی یخ بزنی که با تلنگری رها شوی و بیفتی بر زمینی سردتر ویا دستهایی آلوده تر و یا زندگیی دشوارتر و یا پرتاب شوی به گوشه ای از این کره خاکی و یا …
نمیدانم چگونه اما باید چسب زندگیمان قرص و محکم باشد و دلمان گرم وگرنه داریم ادای زندگی کردن را درمیاوریم . و برای بهترین بازیگری ها ، نه تنها جایزه اسکاری به ما نمی دهند بلکه در آخر پوچ و توخالی هم می شویم
باید چسبی باشد قرص و محکم …
چگونه اش را نمیدانم !


آخرين نظرات