هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘اشك’ میباشید.

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل «خسته نباشید»" خسته شدم » » خستگیم دررفت» «خستم کردی » و مشابه اینها!
اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .
آنوقت اگر بگوییم که » خسته ام » چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..
من در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من » خسته » میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!

مردي يك فنجان جادويي پيدا مي كند و مي فهمد كه اگر توي فنجان گريه كند ، اشكهايش تبديل به مرواريد مي شود . با وجود اينكه از مال دنيا چيزي نداشت اما يك لب داشت و هزار خنده وبه ندرت اشك مي ريخت .
با اين حال راههايي براي غمگين كردن خودش پيدا كرد تا اشكهايش او را ثروتمند كند . هر قدر مرواريد ها روي هم جمع مي شدند اندوه او هم بيشتر مي شد. سرانجام مرد ، چاقو به دست ، روي كوهي از مرواريد نشسته بود و بدون هيچ فرياد رسي ، همچنان توي فنجان گريه مي كرد و پيكر بي جان همسر عزيزش را در آغوش گرفته بود !

اين فيلم همه چيز را در من زنده كرد ! يكبار ديگر به يادم آورد كه عشق مهمترين علت زندگيست !
اينكه اگر فقط يك انتخاب داشته باشيم ،يك روز فرصت براي زندگي ، تنها يك ثانيه براي نفس كشيدن ، چه مي كنيم ؟؟؟
واقعا كاري كه در آن لحظه انجام مي دهيم چيست ؟ آيا باز هم جواب همسرمان را سرسري ميدهيم ؟ باز هم كار كردن را به با هم بودن ترجيح مي دهيم ؟ باز هم فراموش مي كنيم كه برايش گل بخريم ؟ باز از ياد مي بريم كه چه چيزهايي برايش مهم است ؟ باز هم حاضريم كه او را در هياهوي روزمره گي هاي زندگي گم كنيم ؟
IF ONLY اگر فقط يك روزباقي مانده باشد ، از زندگي خودمان و يا زندگي او ، آيا باز هم حرف دلمان را نمي زنيم ؟ كنارش نمي نشينيم ؟ در آغوشش نمي گيريم ؟ آيا باز هم چايمان را پاي كامپيوتر و خيره به صفحه مانيتور ، سرد و تلخ ، سر مي كشيم ؟
آيا زندگي جز با هم بودن در كوچكترين و ساده ترين لحظات است ؟ آيا جز اين است كه صميمي بودن، مهمترين و بزرگترين حقيقتي است كه در زندگيمان به همه چيز اولويت دارد ؟ وما…
وما چه چيز را به اين مهم ترجيح داده ايم ؟ كار ؟ افكار بيهوده ؟ دغدغه هاي مسخره ؟ ترس از اتفاقات آينده اي كه سياستمدارانمان برايمان رقم مي زنند ؟
چه چيز ؟
اگر فقط يك روز از عمر عزيزترين كسمان مانده باشد چه مي كنيم ؟ آيا همه تلاشمان را براي رسيدن او به آرزويش نمي كنيم ؟ هر چه كه مي خواهد ؟ از يك همآغوشي لذت بخش تا اجراي يك اپرا ؟ و در آخر اگر به جاي او بميريم ، روزي كه با هم گذرانديم به اندازه يك عمر با ارزش نبوده است ؟
كاش اين خواب آشفته هر شبمان باشد ولي حتي يك روز بدون عشق سر نكنيم !
پ.ن: اگر اطلاعات اين فيلم را مي خواهيد از اينجا مي توانيد ببينيد !
اصلا باورم نميشه كه اينجوري باشم ! يعني فكر مي كردم كه خيلي سخت تر از اين حرفا باشم ! شايد فكر مي كردم كه تحمل دوري برايم سخت نباشد ! خودم رو خيلي دست بالا مي گرفتم ولي بايد اعتراف كنم كه دل و دماغ هيچ كاري رو ندارم ! همش دارم روزا رو مي شمرم ! از ديروز تا امروز برام قد يه سال گذشته ! گاهي هم فكر مي كنم كه شايد از خواب بيدار شدم و همه چيز يك روياي شبانه بوده ! و هيچ وقت كسي نبوده كه اينقدر دوستش داشته باشم !
يعني اين منم ؟!! اينقدر عاشق و اينقدر دلتنگ !؟!
پ.ن: آقاي همسر در عسلويه به سر مي برند !

در بودنش نمي داني كه چقدر به او وابسته اي ولي وقتي كه نيست جاي خالي اش بر تو چنان هجوم مي آورد كه بغض راه گلويت را مي بندد…
اين دلتنگي ها شايد در زندگي ، گاهي لازم باشد تا قدر حضور سبز يكديگر را بدانيم !


آخرين نظرات