هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘ارواح سرگردان’ میباشید.
مهم نیست که کی باشه
مهم نیست که کجای زندگی من باشه
وقتی که می شنوم که میرن
دلم میگیره
مثل مادری که بچه هاش ترکش میکنن
حس درختی رو دارم که میوه های نورسش با سرمای بی رحمی ، قبل از رسیدن یخ می زنن
حس خاکی که داره ترک می خوره و تیکه تیکه میشه
وقلبی که با رفتن هر معشوقه ای ، پاره پاره میشه
هر پاره ای در گوشه ای
هر پاره ای در غربتی
88/11/8

هیچ وقت پررنگ تراز سایه نشدی برایم
همیشه بودی اما محو
در گوشه ای خاطراتم خاک می خوردی
و حالا روز به روز کمرنگ تر و کمرنگ تر
انگار نه انگار که روزی
سایه ات بر همه زندگیم سنگینی می کرد
روزی که برای همیشه ازبین بروی
چه آب و جارویی خواهم کرد دل خستگی هایم را
مهرنوش محتشمی


گاهی وقتها سایه پلید روزمرگیها چنان بر روحت حمله ور می شود که حوصله رویاهایت را هم نداری
و فراموششان می کنی
یکی یکی
و از یاد می بری که رویاهات همه آن چیزی هستند که تو هستی
و بی امید تو هیچ نیستی جز ماشینی از تکرارهای روزمره
پس به خودت بیا قبل از اینکه با بالهای یاس وناامیدی برای همیشه به اوج اندوه سقوط کنی




آخرين نظرات