You are currently browsing the category archive for the 'احساس' category.
نشسته ام و کاغذهایم را خط خطی می کنم :
سلام مرا با تو پایانی نیست
که تو آغاز و پایان هر کلامم هستی
زیادی ادبی شد . خوشم نمیاید:
تفنگت را رو به من نشانه نرو . قلب من از اندوه گنجشکی ترک می خورد .
ساچمه ها برایم زیادی هولناکند
و گنجشکی می کشم و برکه آبی
هیچ وقت گنجشکهایم را بدون آب نمی گذارم . یا کنار حوضند و یا چشمه .
بی دانه می توان بود ولی بی آب نه !
دوبار سر خط بر می گردم:
بچه که بودم از آسمون بارون می اومد. همیشه صورتمو رو به ابرها می گرفتم و از خیس شدنش لذت می بردم . بزرگ که شدم صورت خیس از گریمو توی بالش پنهون می کردم یا همیشه توی حموم خونمون گریه می کردم تا مبادا کسی اشکامو ببینه و بفهمه چی تو دلم می گذره
خودکارم دیگر روی کاغذ خیس از خط خطی ها نمی نویسد
…
مهرنوش محتشمی
پاییز1388

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

گاهی وقتا حرف نمی زنی که درد و دل کرده باشی یا طلب کمک بکنی ویا دنبال حل مسئله ای باشی …گاهی وقتا حرف می زنی که فقط خالی بشی . بگی و خلاص بشی از اینکه هی اون موضوع رو پیش خودت مرور کنی . هی دوباره و دوباره تو ذهنت بیاد . میگی و میریزه بیرون . حالا اگر این حرف روی دلت سنگینی کنه که بدتر میشه چون هر چی می گذره به وزنش اضافه میشه و شاخ و برگ پیدا می کنه و …
…
من سکوت کردم . قدم زدم . نفس های عمیق کشیدم و هوای سردو دلچسب پاییزی رو فرو بردم و سعی کردم آروم بشم و فراموش کنم . اما یه جایی از ذهنم گیر کرده .شاید اصلا کلیت ماجرا هیچ اهمیتی نداشته باشه و هیچ جای زندگی من نباشه ولی من روبات که نیستم که بتونم خودم رو بدون احساسات اینجوری برنامه ریزی کنم .
نمی تونم ! نیاز دارم بگم حتی اگر شکل غر زدن بگیره یا حتی تکراری باشه . دلم می خواد بگم و خلاص بشم .
به حرفام گوش میکنی ؟

مرا که تمام قد ایستاده ام کنار می زند و به دنبال خاطراتم می رود
صدایم را نمی شنود و در رویاها به دنبال پاسخ سوالهایش است
راستی چرا بعضی از ما
همیشه ساده ترین چیزها را
تا با زهر پیچیدگی و ابهام آغشته نکنیم
دست بر نمی داریم؟
…
سادگی را در آغوش بگیریم
مهرنوش
آبان ماه 88








آخرين نظرات