You are currently browsing the category archive for the 'آسيب اجتماعي' category.

هر جا که پا می گذاری پر شده از ناامیدی و سیاهی و نفرت و انتظاری پوچ و بی حاصل برای اتفاقی که شاید از غیب فقط می تواند بیفتد . همه از بدی و ناآرامی و خشونت و ترس حرف می زنند . هر کس سعی دارد داستانهای دردآورتری از مشاهدات خودش یا دوستش را برای دیگران نقل کند .
اما اگر اعتقاد داشته باشیم که امروز ما حاصل تفکرات دیروزمان است و اگر همچنان به این تفکراتمان ادامه دهیم همواره در گذشته مان و بقایای آن زندگی کرده ایم ونتیجه خنده دار می شود ! چون انگار همیشه در گذشته داریم زندگی می کنیم . پس تعجبی ندارد اگر تغییری رخ نمی دهد . با اشائه اینهمه ناامیدی چه قصدی داریم ؟ آن هم اکثرا توسط افرادی که در هیچ کار مفیدی شرکت نمی کنند و فقط از آن حرف می زنند .
پس اینهمه کرختی و کندی و سستی را در خودمان حفظ می کنیم که چه شود؟ حتی توی ذوق هر کسی که در این میان بخواهد حرف دیگری بزند یا راه دیگری برود هم می زنیم تا نکند خدای نکرده کسی امید داشته باشد .
اما من نمی گذارم که کسی رویاهای مرا از من بدزد . هیچ کس ! چون باور دارم امید داشتن و حفظ روحیه پر نشاط تنها راه حفاظت از آرزوهایمان است.
پ.ن: وبلاگ سفرنامه هایم با مطلب رانندگی در یزد به آرامترین شکل ممکن بروز است.

خیلی از ما درگیر تعهداتی هستیم که در زندگی بوسیله قوانین و مقررات به ما تحمیل شده است و گاهی با لبخند و گاهی به زور آنها را تحمل می کنیم . اما این تعهدات مثل چسبی هستند که به طور موقت ما را به زندگیمان وصل می کنند اما بعد از مدتی بالاخره اثر خود را از دست خواهند داد و ما به طریقی کنده می شویم یا شرعی و قانونی از هم جدا می شویم و یا به لحاظ عاطفی از هم فاصله می گیریم و هر کدام برای خود زندگی می کنیم ولی زیر یک سقف و در یخچالهای عاطفه روزگار می گذرانیم و دلخوشیم به اینکه بچه هایمان در خانواده طلاق بزرگ نشده اند و..
اما چیزی که باید باعث شود که به زندگیمان بچسبیم ، خیلی بالاتر و برتر است . چیزی به نام عشق . عشق باید دلخوشمان کند نه تعهد قانونی و حتی شرعی . چرا که من معتقدم با فکر هم می شود خیانت کرد . اگر در زندگیت دلت قرص و محکم نباشد ، اگر مدام آزار ببینی و لطمه بخوری ، اگر احترامی را که لایقش هستی دریافت نکنی نه تنها همسر خوبی نمی شوی بلکه با اطمینان می گویم که فقط یک والد فیزیکی خواهی بود برای فرزندانت .
چسبی که باید تو را دلبسته کند با زور و اهرم قدرت و فشار محقق نمی شود . آن چسب باید به دلت بچسبد نه به بدنت ! باید دلت گرم باشد نه اینکه آنقدر از بی عاطفگی یخ بزنی که با تلنگری رها شوی و بیفتی بر زمینی سردتر ویا دستهایی آلوده تر و یا زندگیی دشوارتر و یا پرتاب شوی به گوشه ای از این کره خاکی و یا …
نمیدانم چگونه اما باید چسب زندگیمان قرص و محکم باشد و دلمان گرم وگرنه داریم ادای زندگی کردن را درمیاوریم . و برای بهترین بازیگری ها ، نه تنها جایزه اسکاری به ما نمی دهند بلکه در آخر پوچ و توخالی هم می شویم
باید چسبی باشد قرص و محکم …
چگونه اش را نمیدانم !

گاهی وقتها سایه پلید روزمرگیها چنان بر روحت حمله ور می شود که حوصله رویاهایت را هم نداری
و فراموششان می کنی
یکی یکی
و از یاد می بری که رویاهات همه آن چیزی هستند که تو هستی
و بی امید تو هیچ نیستی جز ماشینی از تکرارهای روزمره
پس به خودت بیا قبل از اینکه با بالهای یاس وناامیدی برای همیشه به اوج اندوه سقوط کنی
انسانها دو دسته نیاز دارند : نیازهای اولیه یعنی خوراک ؛ پوشاک و مسکن و نیازهای ثانویه که شامل نیاز به احساس آرامش و امنیت و احترام است . اگر کسی در جامعه فعلی ما که در آن رفع نیازهای اولیه نیز با سختی و مشقت صورت میگیرد بخواهد به مفاهیم متعالی انسان دوستی و حتی شهادت و رشادت بیاندیشد ، نباید این کار با آزرده شدن مکرر روحش صورت بگیرد چراکه در آن صورت نتیجه برعکس خواهد گرفت . وقتی هر روز و در هر ساعتی که تلویزیون را روشن کنی با جسد های متلاشی شده و خون و خمپاره مواجه شوی ، بتدریج حساسیت خود را نسبت به فجیع ترین جنایات بشری در جنگها راهم از دست می دهی و دیگر نه تنها قادر به دیدن زیبائیها نیستی بلکه در مقابل زشتیها نیز عکس العملی نداری
وقتی در این پست از آزرده شدن روح اجتماع با دیدن مکرر خون و جسد در جنگ غزه نوشتم و خواستم اینگونه تبلیغات رسانه ای را نقد کنم ، هرگز فکر نمی کردم که با این کار شبیه ابن زیاد شده باشم . این کامنت بدون ایمیل و نام که در آن انسانی را که به دنبال آرامش است را به ابن زیاد تشبیه کرده است را عینا برایتان می گذارم . قضاوت با شما !
سلام.پس به نظر شما اگر سرمان را زير برف كنيم راحت تر زندگي ميكنيم؟ اگر چشمهايمان را به روي جنايات اسراييل و يزيد زمانمان ببنديم ميتوانيم در ارامش زندگي كنيم؟ خيلي تند رفتيد مهربان!! شايد هم شما راست ميگوييد.شما كه به دنبال چيز بدي نيستيد به دنبال ارامشيد.ان كودك اغشته در خون هم روزي به دنبال ارامش بود. پس همچنان سرتان را زير برف كنيد و در ارامشتان غرق باشيد و پوزش ان بيچاره هايي كه اوقات خوش شما را به هم ريختند بپذيريد.
راستي يادم رفت اين را بگويم: رهبرمان فرمودند غزه همان كربلاست.
رهبر را قبول داريد؟ كربلا را ميشناسيد؟ حسين ابن علي را چطور؟ ابن زياد را چطور؟ اين اخري را حتما ميشناسي اخر او هم بدنبال ارامش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يا علي

اینجوری نباش
چه جوری ؟
توی عکسها همیشه یه طوری به دوربین نگاه می کنی که انگار قرار است برای یادگاری باشد
مگه هر کسی برای یادگاری آن لحظه نیست ؟
چرا ولی تو یه جوری هستی انگار برای یادبود مردنت عکس میگیری
…
اینجوری ننویس
چه جوری ؟
وقتی نوشته هاتو میخونم احساس می کنم نوشتی تا بعد از تو بماند
یعنی غمگینه ؟
نه ولی حسی داری که انگار برای آینده ها نوشتی
این یعنی بده ؟
نه ولی اینجوری ننویس
…
این کارهایی که می کردی را دیگه نکن مال آدمهای درونگراست
چه کار کنم ؟
نمی دونم هر چی غیر از این کارها
…
در آخرش هم می گوید من هیچ وقت نمی خوام تو رو تغییر بدما ؟!!ً!
من یاد گرفتم که مراعات حال بزرگترها را کنم ، به دیگران احترام بگذارم ، پیشنهاد کنم ولی برای پذیرفتن آن دیگران را تحت فشار نگذارم ، بدون دعوت جایی نروم ، اگر در منزل کسی هستم بی اجازه سراغ وسایلش نروم و هر در بسته ای را باز نکنم ، اجازه دهم که هر کس با سیستم خودش رفتار کند و کسی را مجبور به انجام رفتار مورد پسند خودم نکنم ، با صدای بلند و قهقهه در جمع نخندم ، روابط خصوصی با همسرم را در میان جمع علنی نکنم و …
اما…با دیدن فرد جدیدی که همه این کارها را انجام می دهد فهمیدم که چقدر تربیت ها با هم متفاوت است و دیگرانی که من اینهمه سال اینهمه مراعاتشان را می کردم در برخورد با این پدیده فقط و فقط تحمل می کنند و بس و حتی تذکری ملایم هم نمی دهند !!!و گاهی اوقات در نهایت حتی این حرکات بی ادبانه تعبیر به شادی و ذوق داشتن می شود !!!همان لحظه این تیتر به ذهنم رسید که توصیفی کامل از این نوع برخورد و حصول نتیجه اش بود : در مدح وقیح بودن
کوچک که بودم دو تا آرزو داشتم :یکی اینکه بزرگ بشم و خواننده بشم و دیگه اینکه بتونم بنویسم و رمانی هزار صفحه ای بنویسم . لازم به گفتن نیست که علاقه ای که توسط خانواده تقویت شد آواز خواندنم نبود هر چند که هنوز هم گاهی اوقت برای خودم می خوانم ولی عشق به کتاب و کتاب خوانی ام بیشتر مورد توجه قرار گرفت و مادرم صبورانه به من خواندن را آموخت طوری که در 5 سالگی من هم می خوانم و هم می نوشتم و از آن روز تا حالا هرگز نه از خواندن سیر شده ام و نه از نوشتن
ولی نوشته هایم فرق کرده . حالا دیگر هدف دار تر شده ام و به کلماتم بیشتر اهمیت می دهم و هنوز گاهگاهی دلنوشته هایم آهنگین می شود و…
ماجرای نوشتن این کتاب هم تحقیق دانشجویی بود که برای مقطع کارشناسی ارشد بصورت کنفرانس هم ارائه شد و و قتی با استقبال دانشجویان از این سوژه روبرو شدم به فکر افتادم که ان را به شکل کتاب در آورم و البته کار خیلی خیلی سختی بود چون موضوع در ایران بسیار تازه بود و هیچ کتاب مرجع فارسی در اختیار نداشتم و تازه بعد از پیدا کردن ناشری که حاضر شود به یک نفر تازه کار اعتماد کند تیغ سانسور بسیار اذیتم کرد و در نهایت بسیاری از عکسهایم حذف شد و یا با فتوشاپ تغییر یافت اما بالاخره شد آنچه که باید می شد . این کتاب نوشتن فکر می کنم به من خیلی سوژه برای نوشتن در وبلاگم بدهد چرا که عکس العمل ها خیلی متنوع بود و می شود بسیاری از انها را تحلیل کرد . پس منتظر نوشته های ماجراهای من و کتابم باشید .
پ.ن 1: از لطف همه دوستانی که تبریک گفتند سپاسگذارم . از انرژی که به من می دهید ،ممنونم
پ.ن2:برای خرید تلفنی می توانید با این شماره تماس بگیرید66973461
پ.ن3: برای خرید اینترنتی اینجا را کلیک کنید
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
اینها رو تو بلاگ تلفنچی دیدم و خالی از لطف نبود که اینجا نقل قول کنم ….
آشنایی که در مراحل سخت و پر فشار قبل از ازدواج به سر می برد از من راهنمایی خواست و شروع کرد به سوال پرسیدن که:
سر عقدت مادرشوهرت بهت چی کادو داد ؟ من اول از این سوال تعجب کردم چون اصلا فکر نمی کردم که راهنمایی در این باب باشد ولی بعد گفتم اشکالی ندارد حتما می خواهد خودش را آماده کند و بعد … خدای من … هر چه فکر می کردم چیزی یادم نمی آمد … نه اینکه خیلی سال گذشته باشد (یه جورایی من هنوز نو عروسم ) ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به جایی می رسیدم . متاسفانه همه سوالات در این باره بود که چه کادو گرفتی و چه برایت خریدند و عید اولت چی آوردند و … و من مثل نوار تکرار می کردم که نمی دونم و یادم نیست.
فکر کنم که گمان کرد من نمی خواهم جوابش را بدهم ولی برای خودم این خیلی جالب بود که من هیچ حافظه ای در این زمینه نداشتم . گفتم شاید آلزایمر زودرس گرفته ام اما بعد وقتی مسائل دیگر را بررسی کردم متوجه شدم که خداراشکر مشکلی ندارم فقط ذهنم را بیهوده بر سر مسائل کم اهمیت خرج نکرده ام و فقط چیزهایی که به نظر خودم مهم تلقی می شود را به خاطر سپرده ام . این آلزایمر اختیاری را خیلی دوست دارم و فکر می کنم به من آرامش بیشتری می دهد تا توجهم را در زندگی معطوف به مسائل پیش پا افتاده نکنم
نمی دونم تا حالا این تجربه را داشتید ؟
اینکه در مقطعی از زندگی یک نفر وارد زندگیتان شود برای اینکه در به انجام رساندن یک هدف بزرگ و مشخص کمکتان کند و بعد از انجام آن از مسیر زندگیتان برای همیشه خارج شود ؟
مثلا من زمانیکه در تدارک کارهای ازدواجم بودم یکی از اقوامم که خیلی به ندرت همدیگر را میدیدیم ناگهان با همه انرژی اش به من کمک کرد و باعث شد که همه مراسم آنطوری که دلم می خواست برگزار شود . من فکر می کردم که بعد از آن رابطه مان برقرار می ماند ولی آنها خیلی غیر منتظره از تهران رفتند . انگار فقط باید در آن مقطع خاص به کمک من می آمد .
یا چند وقت پیش که می خواستم تغییر مهمی در زندگیم بدهم یک دوست خوب که مدتها پیش می شناختمش ولی هیچ وقت با او صمیمی نبودم خیلی اتفاقی از مسئله من آگاه شد و چنان پشت من ایستاد و آنچنان حمایتم کرد که من با دهانی باز به بر آورده شدن آرزویم نگاه می کردم و از اینکه چطور اتفاقات پشت سر هم چیده می شوند تا من کارم را انجام بدهم حیرت می کردم .
می خوام بپرسم که شما هم حضور این افراد را که من به آنها فرشته های بین راهی می گویم را تجربه کردید ؟





آخرين نظرات