You are currently browsing the category archive for the 'آرزو' category.
برخي مكانها براي انجام بعضي مشاهدات بسيار جالب است و به خاطر موضوع واحدي كه در همه حاضران مشترك است نوعي همدلي لحظه اي اتفاق مي افتد به طوريكه افراد به راحتي از خصوصي ترين بخش زندگي شخصي شان حرف مي زنند و يكي از اين مكانها آزمايشگاه و سونوگرافي است .
دوستي دارم كه چندين سال است كه ازدواج كرده اما بچه دار نمي شود و انواع و اقسام راهها و دكترها را هم امتحان كرده ولي نتيجه نديده است . ديگر اميدش را براي موفقيت از دست داده بود اما با دلگرميهاي اطرافيان آخرين راه را هم امتحان كرد اما اعتماد به نفس كافي براي رفتن به آزمايشگاه و گرفتن جواب آزمايش را هم نداشت . پس با هم رفتيم و در صف انتظار نشستيم .
مورد جالبي كه من ديدم خانم بسيار جواني بود كه شايد 20 سال هم نداشت و دست دختربچه حدودا دو ساله اي را هم گرفته بود كه بسيار شيطنت مي كرد و لحظه اي آرام و قرار نداشت . زن جوان به شدت مضطرب بود و مرتب ناخنهايش را مي جويد و بيقرار جواب آزمايشش بود و با كسي هم حرف نمي زد . وقتي اسمش را خواندند بلند شد و دخترك را بغل كرد و پيش مسئول رفت و پاكت را گرفت و با دستهايي لرزان بازش كرد و نگاهي سريع به آن انداخت و ناگهان چنان گريه اي سر داد كه همه به طرفش برگشتند ! آنقدر حالش منقلب بود كه همانجا روي زمين نشست و بي توجه به كودكش كه به شدت ترسيده بود و بغض كرده بود، بناي گريه كردن را گذاشت و در همان حال به زمين و زمان هم فحش ميداد و مرتبا اجداد و مادر و پدر “ناصر ” نامي را در گور مي لرزاند .پرستار كمكش كرد تا بلند شود و خانم مسني هم پيشش رفت و دلداري اش داد. موضوع اين بود كه اين خانم دوباره باردار شده بود و اين چيزي بود كه اصلا نمي خواست و شوهرش ناصر هم از آن مرداني بود كه هرگز با سقط جنين موافقت نمي كرد و…
گريه دوم آن روز آزمايشگاه مربوط به بغض چندين ساله دوست من بود كه آخرين اميدش براي داشتن فرزند هم به باد رفت .
در راه برگشت به خانه به بچه هايي فكر مي كردم كه بدون اينكه كسي بخواهد، به دنيا مي آيند و بچه هايي كه با سالها انتظار و معالجه ، هرگز بدنيا نمي آيند ….

معمولا در زندگي بدون اينكه بدانيم چنين كاري مي كنيم ! يعني همواره مهمترين كارهايمان را به تاخير ميندازيم ! چه در برنامه ريزي روزانه و چه حتي بر نامه هاي بلند مدت ! قانون 20، 80 هم دقيقا همين را مي گويد . اينكه ما معمولا 80 درصد از وقت خود را براي انجام كارهايي مي گذاريم كه تنها 20 درصد اهميت دارند و اين در حاليست كه بايد برعكس عمل كنيم !
كتابهاي مختلف روانشناسي با انواع متنوعي از اسمها و شكلها نيز فقط مي خواهد همين را بگويد كه مهمترين و بزرگترين كارتان را در راس امور قرار دهيد و براي آن وقت بگذاريد و روي آن متمركز شويد. مدتها برنامه ريزي كردن و بررسي همه جوانب و بالا و پايين كردنها كافيست ! ديگر بايد دست به عمل زد!
به زباني فوق العاده ساده، بزرگترين و زشت ترين قورباغه را اول از همه بخوريد !

توي بوفه دانشگاه نشسته بودم و نظاره گر زيبارويان جوياي علمي بودم كه در دور ميزهايشان نشسته و جلوي اكثرشان پر بود از انواع و اقلام گوناگون لوازم آرايشي و آينه هايي كه در دست داشته ومشغول روتوش كاري بودند !!!
ياد روز اولي افتادم كه اين صحنه را ديدم و باورم نمي شد ! يعني اينها همگي دانشجو بودند ؟ و خود را براي ساعت بعد حضور در كلاس آماده مي كردند ؟ و يا رفتن به عروسي ! واقعا آرايش بعضي ها آنقدر غليظ و دقيق و كامل است كه فقط يك تاج كم دارند! و با يك عروس هيچ فرقي نمي كنند !
و نكته جالب تر اينكه من در بوفه 100 نفري آماري سرانگشتي و مشاهده اي گرفتم و ديدم كه از هر دو نفر يك نفر عمل زيبايي بيني انجام داده است ! ( ساير عملها را نديده گرفتم )
فكر ميكنم همه آنها به تيتر اين مطلبم اعتقاد دارند ، يعني هر چهره اي با عمل زيباتر است ! و گرنه با بدني كه به امانت به آنها داده شده اينگونه بي رحمانه رفتار نمي كردند و براي هيچ و پوچ او را به زير تيغ جراحي نمي فرستادند !

تصور كنيد بانكي داريد كه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج كنيد . چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود .
در اين صورت شما چه خواهيد كرد ؟
البته كه سعي مي كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد !
هر كدام از ما يك چنين بانكي داريم : بانك زمان !
هر روز صبح در بانك زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب نيز به پايان مي رسد . هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود . و مهمتر اينكه زمان براي هيچ كس منتظر نمي ماند !

آيا هر كدام از ما به نوعي تبعيض نژادي و يا نظامي طبقاتي و يا جنسيتي ، اعتقاد نداريم ؟
من فكر مي كنم كه چرا ! خود من هر نژادي را تحمل مي كنم و حاضرم با يك سياه پوست آفريقايي خويش و قوم بشوم ولي در طول روز چشمم به يك افغاني هم نخورد !
هر چقدر هم كه مي گويم آنها هم بندگان خدايند و همه با هم برابرند ولي انگار بعضي برابرترند !!؟
نگاهي به دور و برتان بياندازيد. ميبينيد كه اين دسته بنديها در ذهن اكثرافراد وجود دارد . برخي از تركها متنفرند ، بعضي از اعراب مارمولك خور ، بعضي افراد از ساير مذاهب و اديان الهي بيزارند ، برخي ديگر به نوعي گسترده تر طبقه بندي شده اند . مثلا از آدمهاي فقير و يا از معلولين ذهني و حركتي و حتي بعضي افراد از زنها بيزارند و بعضي از مردها و…
آيا به اندازه همه اين نفرتها ، در جهان دوستي هم وجود دارد ؟

سمبلهاي زندگي نوين !
گاهي هماهنگ شدن با شتاب پيشرفت تكنولوژي بسيار سخت مي شود چرا كه ما هنوز آدمهايي هستيم كه تصوير حوض شش گوش آبي و ديوارهاي آجر بهمني و بوي كاهگل خيس خورده ، هواييمان مي كند و در عين حال به دنبال جديدترين مدل لب تاپ و تلفن همراه و اينترنت پر سرعت و تحولهاي نوين هستيم !
هنوز دلمان با بوي قرمه سبزي مادرمان مي رود ولي سه روز در هفته از فست فود استفاده مي كنيم !
در اينترنت دنبال همسر مي گرديم ولي بايد به خواستگاريمان بيايند تا خانواده مان راضي شود!
و…
اين است تقابل سنت و مدرنيته ؟؟

پدرو مادر شدن چيزي مهمتر از فرايند طبيعي توليد مثل ، قبول مسئوليت است . يك مسئوليت بزرگ براي تربيت و پرورش يك انسان ديگر! اهميت اينكه، اين انسان از گوشت و خونت نباشد، موضوعي كاملا شخصي است. همه مي گويند بچه خود آدم چيز ديگري است! خب! اين درست است!
اما مگر در اين وضعيت جامعه مي شود چند بچه داشت ؟ يكي يا نهايتا دو تا ! اما آيا اين كافيست ؟ آيا امكان ديگري براي قبول سرپرستي مادي و معنوي وجود ندارد ؟ اگر كسي مجرد است و يا هنوز امكانات لازم براي بچه دار شدن را ندارد آيا نمي شود كه به بچه اي كمك كند كه زندگي بهتري داشته باشد ؟ آيا نمي شود كاري هر چند اندك براي بهبود وضعيت كودكاني كرد كه خودشان هيچ تقصيري در سرنوشتشان ندارند ؟
ما ، يعني من و همسرم اين كار را در زندگيمان شروع كرديم !شايد گمان كنيد كه صحبت از اين كار ريا باشد اما به نظر من بايد كار خوب را تبليغ كرد واگر اين نوشته من باعث شود كه فقط يك نفر ديگر هم به جمع حاميان كودكان بي سرپرست بپيوندد من آنرا لازم و ضروري مي دانم !
پ.ن 1 : درطرح اكرام شما مي توانيد از يك و يا چند كودك به انتخاب خودتان حمايت كنيد و از ماهي 10000 تومان به بالا به آنها كمك كنيد . آنها را بيرون ببريد . برايشان نامه بنويسيد وجشن تولد بگيريد و… مهم اين است كه شما بتوانيد مسئوليت يك كودك را قبول كنيد .
پ.ن 2 : فرزند من تنها 12 سال از من كوچك تر است و در يكي از روستاهاي لرستان زندگي مي كند .
پ.ن3: از همه تبريكاتتان سپاسگذارم !

فكرشم نمي كردم كه يك روزه بتونم مامان بشم . خيلي خوشحالم ! حالا صاحب يه دختر ناز و ملوس هستم !

اين فيلم همه چيز را در من زنده كرد ! يكبار ديگر به يادم آورد كه عشق مهمترين علت زندگيست !
اينكه اگر فقط يك انتخاب داشته باشيم ،يك روز فرصت براي زندگي ، تنها يك ثانيه براي نفس كشيدن ، چه مي كنيم ؟؟؟
واقعا كاري كه در آن لحظه انجام مي دهيم چيست ؟ آيا باز هم جواب همسرمان را سرسري ميدهيم ؟ باز هم كار كردن را به با هم بودن ترجيح مي دهيم ؟ باز هم فراموش مي كنيم كه برايش گل بخريم ؟ باز از ياد مي بريم كه چه چيزهايي برايش مهم است ؟ باز هم حاضريم كه او را در هياهوي روزمره گي هاي زندگي گم كنيم ؟
IF ONLY اگر فقط يك روزباقي مانده باشد ، از زندگي خودمان و يا زندگي او ، آيا باز هم حرف دلمان را نمي زنيم ؟ كنارش نمي نشينيم ؟ در آغوشش نمي گيريم ؟ آيا باز هم چايمان را پاي كامپيوتر و خيره به صفحه مانيتور ، سرد و تلخ ، سر مي كشيم ؟
آيا زندگي جز با هم بودن در كوچكترين و ساده ترين لحظات است ؟ آيا جز اين است كه صميمي بودن، مهمترين و بزرگترين حقيقتي است كه در زندگيمان به همه چيز اولويت دارد ؟ وما…
وما چه چيز را به اين مهم ترجيح داده ايم ؟ كار ؟ افكار بيهوده ؟ دغدغه هاي مسخره ؟ ترس از اتفاقات آينده اي كه سياستمدارانمان برايمان رقم مي زنند ؟
چه چيز ؟
اگر فقط يك روز از عمر عزيزترين كسمان مانده باشد چه مي كنيم ؟ آيا همه تلاشمان را براي رسيدن او به آرزويش نمي كنيم ؟ هر چه كه مي خواهد ؟ از يك همآغوشي لذت بخش تا اجراي يك اپرا ؟ و در آخر اگر به جاي او بميريم ، روزي كه با هم گذرانديم به اندازه يك عمر با ارزش نبوده است ؟
كاش اين خواب آشفته هر شبمان باشد ولي حتي يك روز بدون عشق سر نكنيم !
پ.ن: اگر اطلاعات اين فيلم را مي خواهيد از اينجا مي توانيد ببينيد !
اصلا باورم نميشه كه اينجوري باشم ! يعني فكر مي كردم كه خيلي سخت تر از اين حرفا باشم ! شايد فكر مي كردم كه تحمل دوري برايم سخت نباشد ! خودم رو خيلي دست بالا مي گرفتم ولي بايد اعتراف كنم كه دل و دماغ هيچ كاري رو ندارم ! همش دارم روزا رو مي شمرم ! از ديروز تا امروز برام قد يه سال گذشته ! گاهي هم فكر مي كنم كه شايد از خواب بيدار شدم و همه چيز يك روياي شبانه بوده ! و هيچ وقت كسي نبوده كه اينقدر دوستش داشته باشم !
يعني اين منم ؟!! اينقدر عاشق و اينقدر دلتنگ !؟!
پ.ن: آقاي همسر در عسلويه به سر مي برند !



آخرين نظرات