این روزها چقدر انرژی لازم دارم برای تحمل آدمها ..خواسته هایشان..توقعاتشان..حرفهایشان و حتی گاهی بودنشان
شاید هم استانه تحمل من پایین امده ..کم طاقت شده ام ..از آن مهرنوش صبور انگار اثری نمانده ..
قبلتر عاشق بحث کردن بودم ..با انرژی تمام حرف میزدم ..الان اگر حتی احتمال بدهم که گفتن حرفی باعث میشود که احیانا بحثی پیش بیاید ترجیح میدهم که نگویم …واسه همین روز به روز ساکت و ساکتر میشوم ..
حلقه آدمهای اطرافم هم مثل حرفهایم دارند آب میروند ..کم و کمتر میشوند ..از جهتی از این کم شدن راضی ام ولی وقتی آدمها کمتر میشوند، تمرکز و حساسیتم رویشان بیشتر میشود..بعد با شنیدن یک جمله حتی، کاملا به هم میریزم و چون از بین کلی آدم گلچین شدند،دردی که باعثش میشوند ، عمیق تر است و دلم خیلی بیشتر از قبل میگیرد. ..
و ترسها..ترس از آشنا شدن با آدمهای جدید واینکه دوباره یک راه را از اول با آنها شروع کنی و قدم به قدم پیش بیایی و بعد ببینی که وای ! باز هم دارند به بیراهه میروند و این ، خسته ات میکند و گاهی حتی ناامید !
این روزها به انرژی زیادی احتیاج دارم تا باتری خالی شده ام را دوباره شارژ کنم ..خیلی زیاد!
پ.ن: عکس از غزل غضنفری عزیزم



۱ دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
سپتامبر 14, 2011 در 7:52 ب.ظ.
بانوی اسفند
امان از این ترس آشنایی های جدید
امان از خاطرات تلخ گذشته
من هم به همین راه و روش گرفتار شدم (نا خواسته)
به جایی نمی رسونه آدم رو … ولی خوب می تونه از خیلی بیراهه ها هم دور نگهت داره