شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ اوت 2011 هستید.
و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم
بالاخره اتفاق افتاد. همیشه وقتی اتفاق می افتد حواسم نیست. این بار هم حواسم نبود. انگار چیزی ناگهان تمام میشود. کنار هم خوابیده بودیم ،از اون لحظه های سکوت بعد از هم آغوشی که سبکی و می تونی بری بخوری به سقف. گفت من یک شعر گفتم و میخوام برات بخونم و نظرت رو بدونم. بعد همونجا توی جا خم شد و از توی جیب شلوارش که افتاده بود کف زمین آیفونش را در آورد . نور صفحه اش توی تاریکی چشمم رو می زد، اما چیزی نگفتم. بعد شروع کرد به خوندن شعرش.شعر عاشقانه و قشنگی بود و من می دونستم که برای من نیست، برای آنا است. شعر غمگینی بود ، از سرگشتگی مردی که زنی را از دست داده و حالا فهمیده که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد و حتی عشق بازی با زیبا ترین بدنهای دنیا جز یک انجام وظیفه نیست. و درست همون لحظه بود که اتفاق افتاد.
شلوارش را پوشید و شال گردنش را دور گردنش پیچید. مثل هرشب خم شد ومن را که خواب آلود توی رختخواب حلزون شده بودم بوسید. زیر لب گفتم:لیون! گفت جانم؟ گفتم دیگه هیچوقت بعد از این که با یک زن عشق بازی کردی وقتی توی رختخواب کنارش دراز کشیدی شعری که برای یک زن دیگه نوشتی را براش نخون. برای این که اینکار درد داره! نشست روی تخت و با درماندگی سرش را خاراند.بعد از سکوتی طولانی گفت من اشتباه کردم ،راستش همه ی این مدت انقدر درک تو بی انتها بود که من یادم رفته بود که … گفتم می دونی چیزی به اسم درک بی انتها وجود ندارد، اما اگر درد بی انتها یی وجود داشته باشد من الان دارم توی قبلم حسش می کنم. ..اجازه نداد جمله ام را تمام کنم ،لبهایم را بوسید ، شال گردنش را باز کرد و خزید زیر لحاف و ..
شلوارش را پوشید و شال گردنش را دور گردنش پیچید. دوباره خم شد و لبهایم را بوسید و شب به خیر گفت. گفتم لیون! گفت جانم؟ گفتم عشق بازی با من برای تو یک جور انجام وظیفه بود ؟ گفت خواهش می کنم فراموش کن! وگرنه مجبورم تا صبح باهات عشق بازی کنم !دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم فقط خواستم بدونی که تو خیلی خوب وظیفه ات رو انجام میدی ! بعد هر دو خندیدیم. دم در مثل همیشه برگشت و گفت که فردا بهم زنگ می زند. گفتم منتظرت می مانم. حتی اون موقع هم نمی دونستم که این آخرین باری است که می بینمش
همیشه وقتی اتفاق می افتد حواسم نیست.انگار چیزی تمام می شود .چند روزی است که تلفن زنگ می خورد اما بند ارتباط گسسته است. پیغام می فرستد که لا اقل چیزی بگو، از من ناراحتی؟ چه بگویم !اینجا یک حفره خالی است ، نه دردی مانده و نه دلیلی ، نه نیازی و نه توضیحی . وقتی تمام می شود انگار هرگز وجود نداشته ؛ چه بگویم؟ رشته ای که ما را به هم وصل می کرد گسسته ، سخن بیهوده است… من همیشه در سکوت عزیمت می کنم.
پ.ن:منبع این متن وبلاگ نسوان مطلقه معلقه است و من فقط عنوان آن را عوض کردم .
همینکه تو اینجا کنار منی ..همینکه کنارت نفس میکشم .
.همینکه تو میخندی و من فقط ..کنار تو از غصه دست میکشم
..همینکه تو چشمای من زل زدی ..نگاهت پناه دل خستمه .
.نمیخوام که دنیا بهم رو کنه ..همینکه کنار منی بسمه ..
من حتی تا به این حدشم راضیم ..که باشی کنارم ، بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه ..دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
خیلی کوچک بودم و طبق معمول همیشه سرم توی کتاب بود .نمیدونم چه رمانی بود که در اون زنی بسیار زیبا و افسونگر را توصیف میکرد و صفحات زیادی را به ستایش او پرداخته بود و در اوج تعریفهایش نوشته بود : آخر او زنی سی ساله است و سی سالگی سنیست که در ان زیبایی یک زن به اوج شکوفایی اش میرسد .
یادم هست که با خودم گفتم : اوووووه! سی سالگی ! خیلی سال طول میکشه که من سی ساله بشم .باید برای زیبا شدن تا اون موقع صبر کنم ؟!
حالا همونجا ایستادم .در نقطه ورود به سی سالگی و انگار همه این سالها مثل باد گذشتند و من از کودکی که لای رمانها و کلماتشان غرق میشد ، رسیدم به کسی که با کلمات خودش سعی در خلق رمانی دارد!
سی سال گذشت . انگار چاره ای ندارم جز اینکه بگویم مثل برق و باد !
و سلام بر سی سالگی







آخرين نظرات