مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند که من اینجایم و دلم جای دگر
دل آنها در پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر
از پس شیشه عینک استاد ، سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد
میکند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است ، گناه!



2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئن 18, 2011 در 1:55 ب.ظ.
ایمان
فقط میشه گفت فوق العاده بود
ژوئیه 21, 2011 در 8:20 ق.ظ.
wisee
عالی . مثل هميشه