شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژوئن 2011 هستید.
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند که من اینجایم و دلم جای دگر
دل آنها در پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر
از پس شیشه عینک استاد ، سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد
میکند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است ، گناه!
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست ؟؟؟
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
حمید مصدق
پ.ن:عکس از غزل غضنفری عزیزم




آخرين نظرات