شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ مه 25, 2011 هستید.
خسته باشی ..دل تنگ باشی و کلافه از حسی که داری..حس و حالی هم برای نوشتن نداشته باشی و فقط دلت بخواهد که چیزی بخوانی..بعد چشمت بیافتد به کتاب اهدایی یک دوست که مدتهاست در قفسه کتابهای نخوانده ات مانده است..برداری و صفحه اولش را باز کنی :
« بی شک بی تو بارها و بارها خواهم خندید.میدانم اینقدر سر به هوا هستی و شاید بزرگوار که حتا یادت نمی آید یک روز قسم خوردم که دیگر بی تو نخندم ..»
چند وقتی f,n که کتابی از نویسنده ای ایرانی مرا جذب نکرده بود و البته این نوشته یک نقد نیست بلکه فقط ذکریست از کتابی که خواندم .
سعی میکنم کتابهایی که در دنیای ساکت کتابها ، سروصدایی میکنند را بخوانم هر چند که اغلب اوقات از سلیقه مخاطبانی که باعث شدند که این کتابها پرفروش شوند ، ناامید میشوم –مثل کتاب نگران نباش نوشته مهسا محب علی- اما این بار خوب بود .کتاب شب ممکن را دوست داشتم هر چند که اولین بار بود که با قلم محمد حسن شهسواری همراه میشدم اما توانست مرا جذب کند ..کتاب در فصلهای اول و دوم قویتر است و هر چه به پایان آن نزدیک میشویم، ساختار خودش را از دست میدهد و من فکر میکنم که میتوانست ایده بهتری برای پایان دادن به داستانش استفاده کند .به نظرم پایان آن را در شرایط گیجی و استیصال نوشته بود ، شاید هم من از زیادی پست مدرن بودن آن خوشم نیامد اما در بین ادبیات داستانی موجود، اثری در خور تفکر است .
پ.ن: من اصلا داستان را لو ندادم اما اگر میخواهید درباره ان بیشتر بخوانید اینجا را کلیک کنید .



آخرين نظرات