شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ مه 2011 هستید.
خسته باشی ..دل تنگ باشی و کلافه از حسی که داری..حس و حالی هم برای نوشتن نداشته باشی و فقط دلت بخواهد که چیزی بخوانی..بعد چشمت بیافتد به کتاب اهدایی یک دوست که مدتهاست در قفسه کتابهای نخوانده ات مانده است..برداری و صفحه اولش را باز کنی :
« بی شک بی تو بارها و بارها خواهم خندید.میدانم اینقدر سر به هوا هستی و شاید بزرگوار که حتا یادت نمی آید یک روز قسم خوردم که دیگر بی تو نخندم ..»
چند وقتی f,n که کتابی از نویسنده ای ایرانی مرا جذب نکرده بود و البته این نوشته یک نقد نیست بلکه فقط ذکریست از کتابی که خواندم .
سعی میکنم کتابهایی که در دنیای ساکت کتابها ، سروصدایی میکنند را بخوانم هر چند که اغلب اوقات از سلیقه مخاطبانی که باعث شدند که این کتابها پرفروش شوند ، ناامید میشوم –مثل کتاب نگران نباش نوشته مهسا محب علی- اما این بار خوب بود .کتاب شب ممکن را دوست داشتم هر چند که اولین بار بود که با قلم محمد حسن شهسواری همراه میشدم اما توانست مرا جذب کند ..کتاب در فصلهای اول و دوم قویتر است و هر چه به پایان آن نزدیک میشویم، ساختار خودش را از دست میدهد و من فکر میکنم که میتوانست ایده بهتری برای پایان دادن به داستانش استفاده کند .به نظرم پایان آن را در شرایط گیجی و استیصال نوشته بود ، شاید هم من از زیادی پست مدرن بودن آن خوشم نیامد اما در بین ادبیات داستانی موجود، اثری در خور تفکر است .
پ.ن: من اصلا داستان را لو ندادم اما اگر میخواهید درباره ان بیشتر بخوانید اینجا را کلیک کنید .
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد؟
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
شما نابغهايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا» حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
ازبس حضور ناب تو پر رنگ میشود
دنبال خویش هستم وپیدا نمی کنم
«من بودنم» با تو هماهنگ می شود
شاید ترا برای دلم آفریده اند
دل تنگ غیر, به نیرنگ می شود؟
مرغ دلم که نغمه شیوا بلد نبود
با لحن دلفریبت ,شباهنگ میشود
با من بمان که بی تو نفس گیر می شوم
بی تو دلم برای خودم تنگ می شود
بی تو تمام حیثیتم ننگ میشود
بی تو دلم برای خودم تنگ می شود
پ.ن:عکس از غزل غضنفری عزیزم. عکسهای بیشتر از غزل را میتوانید در آدرس فیلیکر ببینید:
شوکه شدم ..نه بخاطر اینکه اتفاقی که برای آمنه افتاده است ،تا کنون رخ نداده ..داستان سوزنده اسیدپاشی مثل ماجراهای دردناک کودک آزاری ، هرچند وقت یکبار بر روی جلد مجلات وروزنامه ها می آیند و همراه آن موجی از نظرات موافق و مخالف به میدان بحث وارد میشوند !
شوکه شدم چون فهمیدم که آمنه مجبور بود که با چشمهایی نابینا و دردهایی بیشمار روحی و جسمی ، شش سال از پله های دادگاه بالا و پایین برود و هر بار مقابل کسی قرار بگیرد که این بلا را سرش آورده و مقاومت کند تا روزی برسد که بتواند آن چند قطره لعنتی را بچکاند و شاید دلش برای لحظه ای شاد شود !
شش سال از بهترین لحظه های عمرش..شش سال بدون چشم و با قلبی که اسید آن را هم تا بیخ و بن سوزانده ..
تعجب میکنم وقتی میبینم که کسانی در این میان دم از اخلاق میزنند و میگویند که باید این دختر از حق خود که با چنگ و دندان به دست آورده بگذرد و ببخشد! اصلا متوجه نمیشوم که از چه چیز حرف می زنند..چطور میتوانند قربانی یک خشونت وحشتناک را در جایگاه اخلاقی بنشانند! چرا متوجه نیستند که کسی که آسیب دیده و سوخته است ،یک قربانی ست و تا آخر عمرش نابینا خواهد ماند و صورتش بقدری سوخته است که تحمل نگاه کردن به آن از عهده خیلی ها خارج است ..همه زندگی اش نابود شده است ..همه زندگی اش !
البته اینکه چرا در جامعه چنین حوادثی رخ میدهد و چه عواملی بستر وقوع این خشونتها را فراهم می آورند،بحثی جداگانه است و راه حل آن گذشت و بخشش فرد خطاکار نیست ..قصاص چشم در مقابل چشم چیزی را حل نمیکند و چشمهای آمنه و زندگی اش را به او برنمیگرداند اما حداقل فایده ای که دارد این است که مجید عمق فاجعه ای را که رقم زده است می فهمد..
دنیای او هم تاریک میشود!..
امشب دلم از عالم و آدم گرفته است
بغضی عجیب در نفسم دم گرفته است
هرگز نشد که از ته دل خنده ای کنم
چشمم به یاد عشق تو شبنم گرفته است
گنجشک قلب من که ندارد قرار و تاب
تنها کنار پنجره ماتم گرفته است
اهلی شدم به عادت دستان گرم تو
حالا ولی وجود مرا غم گرفته است
از تو گذشته ام و دعا هم نمی کنم
قلبم از امتحان خدا هم گرفته است







آخرين نظرات