شما در حال مرور بایگانی ماهانهی آوریل 2011 هستید.
دل کندن همیشه سخت است چه برسد به اینکه از خانه و کاشانه ات دل بکنی .پس برای این دل کندن باید انگیزه ای قوی در میان باشد تا انرژی لازم برای رفتن را تامین کند .
افزایش تعداد دخترانی که موفق به قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه میشوند ، آثار و پیامدهای زیادی با خود داشته است که یکی از آنها تغییر مکان زندگی و مهاجرت به شهریست که در آن ادامه تحصیل میدهند.
درباره این نوع تغییر ، هنوز هم مخالفتهایی در خانواده ها وجود دارد که قبول دوری از فرزند برایشان سخت است .با توجه به این شرایط ،نمیدانم چقدر باورپذیر است که خانواده ای شهرستانی با بافتی سنتی که هنوز شکل کاملا هسته ای به خود نگرفته و پدربزرگ خانواده نیزهمراه آنها زندگی میکند، با قبول شدن زن خانواده در کنکور ، دست به مهاجرت بزنند.
با این وجود، میتوان به شخصیت هما از چند زاویه نگاه کرد . پررنگ ترین جنبه در او مادربودن و همسر بودن است .زنی که اهل خانواده است و از پدر همسرش نیزمراقبت میکند و خود را در تمامی مشکلات شریک میبیند و از تمام توان خود برای حل مسائل استفاده میکند . زنی که در نگاه اول ، به لحاظ نوع زندگی اش، سنتی است اما در عین حال به خاطر پیشرفت خود و خانواده اش ،میخواهد ادامه تحصیل دهد . درس خواندن برای مادر دو کودک دوقلو با دغدغه های فراوانی که دارد، قطعا سخت و پرمشغله خواهد بود اما تحمل همه این مسائل نشان میدهد راهی که هما برای زندگی اش در پیش گرفته ،از الگوی زن سنتی فاصله میگیرد و به زن مدرن اندکی نزدیک میشود . اما در این راه که برای زندگی اویک جهش بسیار بزرگ است، با مشکلات متعددی مواجه میشود که تلاشهای او را برای ادامه این مسیر، به بن بست میکشاند و در آخر سریال از راهی که آمده پشیمان میشود و به شهر خودش بازمیگردد.
اما نکته اینجاست که در دنیای واقعی، زنان نیمی از جمعیت 214میلیون مهاجر جهان را تشکیل می دهند .همچنین ایده ها و نظرات بسیاری درباره فواید و معایب مهاجرت و تاثیرات آن بر روی زنان وجود دارد که یقینا در این یاداشت کوتاه جایی برای آن نیست اما میتوان امیدوار بود ،که تلاش زنانی مانند هما برای ایجاد تحول در زندگیشان،بتواند با برخورداری از حمایت خانواده ،به ثمر بنشیند .
پ.ن:این یادداشت برای سریال پایتخت نوشته شد که در شماره سیزدهم مجله همشهری تندرستی به چاپ رسید .
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّام نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
زيبا
هواي حوصله ابريست
چشمي از عشق ببخشايم
تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا
زيبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم
دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامي دلها
معنا شود
يادم بده
چگونه نگاهت كنم كه تردي بالهايت
در تند باد عشق نلرزد
زيبا زيبا ، آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم
آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم
آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است
زيبا چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است
من دزد شعرهاي چشم تو هستم
زيبا زيبا ، كنار حوصله ام بنشين
بنشين مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رويش
من سبز مي شوم!
زيبا زيبا ، ستاره هاي كلامت را
در لحظه هاي ساكت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا كه برويم بهار وار
چشم از تو بود و عشق من بر حول اين مدار
زيبا تمام حرف دلم اينست
من عشق را به نام تو آغاز كرده ام
در هر كجاي عشق كه هستي
آغاز كن مرا
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی جیب شلواری که سال گذشته ازش استفاده می کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری وبهش بخندی
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره ازت تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می یاره
عضو یک تیم باشی از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستان جدید پیدا کنی
وقتی کسی رومیبینی و دلت هری میریزه پایین
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی وببینی که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
یادت بیاد که دوستات چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندیو بخندی و ……. باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند قدرشون روبدونیم
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد!






آخرين نظرات