شما در حال مرور بایگانی ماهانهی مارس 2011 هستید.
عیدت مبارک” “سال نوی شما هم مبارک ” “صد سال به این سالها” “سال خوبی داشته باشید “
این جمله ها رو توی روزهای عید خیلی میشنویم ..گاهی شاید حتی از گفتنشون خسته بشیم و یا به نظر تکراری و کلیشه بیاد ..موافقم که کلیشه ای شدن اما همین جمله های کلیشه ای میتونن خیلی دوست داشتنی هم باشن اگر وقتی داریم بیانشون میکنیم کمی انرژی و آرزوی حقیقی رو همراهش کنیم .
یعنی واقعا و از ته قلبمون بخوایم که سال خوبی داشته باشه و با همه انرژی، برکت و نو شدن رو براش بخوایم
امسال هر کس رو که بوسیدم و بغل کردم ،سعی کردم که با همه وجودم باشه ..اونایی که نمیشد بغلشون کرد رو هم با صمیمانه ترین کلمه ها استقبال کردم
خوشحالم که همه چیز داره تازه میشه ..
باید همراه با طبیعت رشد کنیم و جوونه بزنیم
سال هشتادونه رو اصلا دوست نداشتم..هرکاری میکنم احساس خوبی نسبت بهش ندارم ..البته این ناشکری نیست چون حتما اتفاقهای خوبی هم افتاده ولی مهم حسیه که از اون سال درونت باقی میمونه ..من دلم نمیخواد که سال 89 هیچ وقت دوباره تکرار بشه ..ادمها یی که دیدم و تجربه هایی که داشتم وسرگیجه بدی که هنوزم باهاش درگیرم و دکتر رفتنهای متعدد و ناامیدها و مبارزه های بی هدف ..حتی اوضاع جهان رو هم دوست ندارم ..اینهمه آشوب و شورش و درگیری و زلزله و کشتار و مرگ انسانها و اخبار ناخوشایند و اضطرابهای مدام .. از همه شون بدم میاد
امسال خیلیها رفتن ..آدمایی که خیلی عزیز بودن واسه همیشه رفتن و این خیلی غم انگیزه اما شاید باید اینهمه غم باشه تا روزی که زیاد هم دور نیست ، شادی معنا پیدا کنه
..
این سال جدید برای من با همه سالها فرق داره ..البته شاید این جمله ای باشه که هرسال دمدمای عید به خودمون میگیم ولی واقعا از هر زاویه های که نگاه میکنم میبینم که سال 90 برای من یه جورایی حالت لست جامپ رو داره ..سالیه که آخرین فرصتمه برای انجام کارهایی که همه عمر آرزوشو داشتم ..چون اگر توی این مهلت نتوم کاری کنم،باید از خیرشون بگذرم..دیگه تجربه کردن بسه ! باید اقدام کنم و نذارم هیچ تنبلی و کرختی و سستی و ناامیدی جلومو بگیره !
به قول دوستی: بهتره که سال جدید ،مبارک باشه ! دیگه خود دانین:)
مدتها بود که قافیه و ردیف توی نوشته هام نقش نمیگرفت اما چند روز پیش وقتی به یک دکلمه گوش کردم که سعی داشت عشق رو توصیف کنه،ناگهان این چند خط مثل یک جوابیه به ذهنم رسید! اینجا مینویسمش تا یادم نره!!
تو در عشقت بسان بید لرزان بودی و رفتی اگر همریشه بودی با دلم آسان نمی رفتی
اگر دلداده بودی بی دلم روزی نمی ماندی اگر همراه من بودی چنین آسان نمیرفتی
نه عشقت عشق بود و نه دلت دلواپسم میشد اگردل بر دلم بودی تو ازجانم نمی رفتی
تو ای تیشه زده بر ریشه امروز و فردایم تو خود ویرانه ام کردی و آسان از برم رفتی
.
.
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت اگر تو عشق من بودی چنین آسان نمی رفتی
چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم
به روزگار خودم جای گریه می خندم
چه ساده ام که پس از این هزار و هجده سال
هنوز هم به قراری که بسته ای بندم:
… که می رسیّ و برای همیشه می مانی
و می دهی به نفس های خسته ام جانی
به انتهای خودم می رسم به این بن بست
همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این است
همیشه آخر هر اتفاق می بازم
برنده باشی اگر،من به باخت می نازم
نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی
تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟
پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز
تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟
تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟
تو ای پرنده ی پر شور و شر…چه می دانی؟
دوباره سادگی ام کار می دهد دستم
نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم!
اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست
هنوز هم به قراری که بسته ای بندم
هنوز هم که هنوز است حین هر باران
تو را برای نفس هام آرزومندم
تو سهم عاشقی ام… نه ،نبوده ای هرگز
به روزگار خودم جای گریه می خندم






آخرين نظرات