گاهی اوقات چاره ای جز پذیرش واقعیت نداری دخترکم..ان هم وقتی که مدتهاست سعی کرده ای که فراموشش کنی ، یا در جایی دور پنهانش کنی و یا خودت را گم و گور کنی و یا عقلت را پس بزنی و یا هر کار دیگری بکنی که دست حقیقت به تو نرسد .. اما وقتی که قرار نیست که بشود ، زمین و آسمان را هم که بهم بدوزی نمیشود که نمیشود ..انگار قرعه این فال هیچوقت به نام تو درنخواهد آمد و تو را به جریده عاشقان راهی نیست ..حتی بیراهه ای هم نیست ..
گاهی وقتها همه چیز در کمتر از یک ثانیه به رویت آوار میشود ..حتی به تو مهلت نمیدهد که خودت را آماده کنی ..حتی “یک دو سه ” هم نمیگوید ..یک مرتبه میبارد از درودیوار و زمین و آسمان ..و کاخ آرزوهای انسان انگار که همه اش از حباب باشد ، با تلنگری فرو میریزد و حتی ویرانه ای هم از آن نمیماند تا برایش سوگواری کنی ..دقیقا مثل حبابی که میترکد و هرچقدر هم که بزرگ باشد در لحظه ای که از هم میپاشد،هیچ اثری از خود به جای نمیگذارد ..
و تو از هم میپاشی دخترکم..هرچند که هرکس شیوه خاص خودش را برای ویران شدن دارد ..بعضیها گریه میکنند..بعضیها فریاد میزنندو شیون سر میدهند..بعضیها از زمین و زمان شکوه و شکایت میکنند و دنبال مقصر میگردند و سعی میکنند با ناله و نفرین خودشان را خالی کنند..بعضیها دنبال کسی میگردند تا دردودل کنند و خالی شوند اما تو اگراشکی هم میریزی ،بیصداست..صدایی از گلویت در نمیاید بسکه بغض در آن چپانده ای ..دیگر نگاه هم نمیکنی چه برسد به اعتراض یا حرفی و یا حتی ناله ای و آهی ..
سکوت،مثل هاله ای از اندوه بر تو مینشیند و همه حواست را از کار میاندازد و تو به دورترین جای دنیا پناه میبری ..در خودت و در تاریکترین گوشه های دلت مسکن میکنی ..با رختی از عزا بر رویاهای به باد رفته و صدایی خاموش شده و نگاهی مات ،برای مدتها باقی میمانی و کلاف رنگینی که از دروغها برای خودت بافته بودی را با بشکاف حقیقت و سرانگشتهایی که زخم شده و میسوزد از هم باز می کنی و میشکافی و دور میریزی و تلخ میشوی ..
این روزها تلخی دخترکم و کامت با هیچ عسلی شیرین نمیشود ..این روزها ساکتی و در سکوت ، سعی در آرام کردن بیقراریهایت داری ..این روزها در دالانهای پیچ در پیچ دلت گم شده ای ..جایی که در آن نه کسی را راه هست و نه پیامی به تو میرسد و نه حتی پژواک فریادی می پیچد ..این روزها گم شده ای آن هم در لحظه ای که میخواستی دست از یک عمر بازی قایم باشک بر داری و پیدا شوی و باور کنی و اعتماد کنی ..
من میفهمم دخترک غمگین ماهرویم که گاهی وقتها یک بوسه کار آن قطعه دومینویی را میکند که میافتد و به دنبالش همه مهره ها تکان می خورند و خراب میشوند و در کمتر از چند ثانیه حتی یک قطعه از آن هم سرپا نمانده است ..انگار هیچوقت چیزی وجود نداشته و همه مهلتی که صرف آن کرده بودی با خاک یکسان میشود ..
حالا در تو دخترکم، هیچ قطعه ای سرپا نیست..حتی یکی!
89-12-3



3 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
فوریه 24, 2011 در 2:34 ب.ظ.
گیلدا
سکووت نهایتا تمامی نخواهد داشت دخترکم…
فوریه 24, 2011 در 3:05 ب.ظ.
اشکـ+ـان
حتی یکی هم نمونده….
قشنگ بود ولی چرا جدیداً همش غمگین؟
ای بابا!!!!!!!!!
مارس 1, 2011 در 11:06 ق.ظ.
ناصر
درود و هزاران سلام برشما
نوشته هایت همیشه برایم جذاب و دوست داشتنی بوده و هست ،حتی وقتی که فریادت را یا نوشته ات بیان میکنی ونیز شادیت را.
بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.
این جمله ایست که روزهای اول آشنائیمان برایم نوشتی و هنوز معتقدم که سکوت و نگه داشتن اسراری که از درک وتشخیص دیگران خارجه بهترین کار ممکن میتونه باشه.
شاید پیدا بشه کسی که بتونه از نگاه ونه از کلام بفهمه حسی رو که در دل نهفته داریم.
زنده باشی و همیشه پایدار.