چندرو پیش باهاش حرف زدم ..از سرفه هام پرسید و من کمی نالیدم که هنوز اذیتم میکنه و از حالش پرسیدم ..یه جورایی نگرانش بودم ..بهم گفت :
مهربونم زیاد خوب نیستم
و بعد گفت قصه بیماری اش را ..شوکه شدم ..بسکه جوان بود و قلمی زیبا داشت ..راستش را بخواهید باور نکردم ..گفتم شاید اغراق میکند و اینقدرها هم جدی نیست ولی چیزی ته دلم لرزید..گفتم توی ذهنم هستی عزیزم و برات دعا میکنم ..واسم نوشت :
گفت بنویسم
خاتون از قفس درد آزاد شد
گفت » اولش را بنویس از نفس های سوزانم که آتش زد تمام بودنم را
…زندگی اون لحظه هایی نیست که نفس می کشی اون لحظه هایی که نفست بند میاد
«
پرنده ی خسته جان ما بالش را به آسمان گره زد
پ.ن: اول نخواستم که چیزی به این نوشته اضافه کنم و یا ازش کم کنم ..حتی نخواستم که پستی جداگانه درباره اش بنویسم ..نمیتونستم پاکش کنم چون درباره احساسم بود و این خودش یه تجربه جالب بود..اینکه یک نفر ادعا کنه که همه اکانتها و پس وردهایش رو از دست داده و کسی به جای اون شروع به نوشتن کرده و خبر فوتش رو پخش کرده ..اون هم کسی که همیشه انلاین بود و حتی با موبایل وصل میشد و مینوشت ! دوستای مشترکمون نوشته بودن که اون با احساسات بقیه بازی کرده و داره دروغ میگه و به خاطر اینکار خیلی از دوستاشو از دست داد . من ولی هیچی ننوشتم و هیچ تصمیمی هم نگرفتم .این چند خط رو هم برای دوستایی نوشتم که اینجارو میخونن و برای مرگ یک عزیز غصه دار شدن تا بگم که همه چیز دروغ بود ..ما باز هم دروغ شنیدیم اما اینبار از یک دوست اون هم درباره مرگش !!!


5 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژانویه 30, 2011 در 12:00 ب.ظ.
ایمان
دلم گرفت…
ایشالله روحشون شاد باشه
ژانویه 30, 2011 در 2:43 ب.ظ.
nima
متاسفم
خداهمه مارارحمت كند
فوریه 2, 2011 در 5:47 ب.ظ.
Eric Calabros
خوش به حالش
فوریه 4, 2011 در 11:41 ب.ظ.
amir
تسليت- براي شما و بازماندگان آن عزيز
فوریه 6, 2011 در 11:46 ب.ظ.
رحیم
سلام خانم محتشمی
ما عادت کردیم به نوشته های شما….
البته میگن عادت بده…اما نمیشه کاریش کرد
وظیفه سنگینی به عهده گرفتین…..بنویسد منتظریم