شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ ژانویه 30, 2011 هستید.
چندرو پیش باهاش حرف زدم ..از سرفه هام پرسید و من کمی نالیدم که هنوز اذیتم میکنه و از حالش پرسیدم ..یه جورایی نگرانش بودم ..بهم گفت :
مهربونم زیاد خوب نیستم
و بعد گفت قصه بیماری اش را ..شوکه شدم ..بسکه جوان بود و قلمی زیبا داشت ..راستش را بخواهید باور نکردم ..گفتم شاید اغراق میکند و اینقدرها هم جدی نیست ولی چیزی ته دلم لرزید..گفتم توی ذهنم هستی عزیزم و برات دعا میکنم ..واسم نوشت :
گفت بنویسم
خاتون از قفس درد آزاد شد
گفت » اولش را بنویس از نفس های سوزانم که آتش زد تمام بودنم را
…زندگی اون لحظه هایی نیست که نفس می کشی اون لحظه هایی که نفست بند میاد
«
پرنده ی خسته جان ما بالش را به آسمان گره زد
پ.ن: اول نخواستم که چیزی به این نوشته اضافه کنم و یا ازش کم کنم ..حتی نخواستم که پستی جداگانه درباره اش بنویسم ..نمیتونستم پاکش کنم چون درباره احساسم بود و این خودش یه تجربه جالب بود..اینکه یک نفر ادعا کنه که همه اکانتها و پس وردهایش رو از دست داده و کسی به جای اون شروع به نوشتن کرده و خبر فوتش رو پخش کرده ..اون هم کسی که همیشه انلاین بود و حتی با موبایل وصل میشد و مینوشت ! دوستای مشترکمون نوشته بودن که اون با احساسات بقیه بازی کرده و داره دروغ میگه و به خاطر اینکار خیلی از دوستاشو از دست داد . من ولی هیچی ننوشتم و هیچ تصمیمی هم نگرفتم .این چند خط رو هم برای دوستایی نوشتم که اینجارو میخونن و برای مرگ یک عزیز غصه دار شدن تا بگم که همه چیز دروغ بود ..ما باز هم دروغ شنیدیم اما اینبار از یک دوست اون هم درباره مرگش !!!


آخرين نظرات